ادامه... 12

 

 

 

 

 

 

حالا مدتی هست ک دارم با استرس روزهامو میگذرونم..

تپش قلبم خیلی بهتر از گذشته شده.. اکو هام خیلی بهتر شده..

ولی دردم بهتر ک نشده شاید ی موقع هایی از روزهایی ک بستری شدم بدتر هم میشه..

اون موقع ها دردم دائمی نبود، و بصورت لحظه ای بود..

شاید ی دقیقه میگرفت و ولم نمیکرد.. ولی الان علاوه بر اون درد دائمی و البته ملایمتر پشت قلبم وجود داره..

دردی ک وقتی میگیره چندین روز طول میکشه تا تموم شه..

اخرینش چند روز پیش شروع شده و هنوز ادامه داره.. پریروز تو اتاقم دراز کشیده بودم یهو گرفت..

نتونستم تکون بخورم.. حتی نتونستم داد بزنم.. فقط اشک ریختم..

راستش دیگه وقت ندارم ک بخوام مشکلاتی ک واسم پیش اومد رو ریز ب ریز توضیح بدم..

روزی ک شروع کردم اینا رو بنویسم ، بخاطر پیشنهادی بود ک توسط رستا بهم داده شد..

عاشق وبلاگشم.. و خیلی وقته دارم دنبال میکنم زندگیشو..

وقتی بهم گفت ک از روزمرگی هات بنویس.. با خودم گفتم راست میگه..

بهتره بنویسم تا فراموشم نشه این روزام..

منتهی تصمیم گرفتم ک از گذشته م بنویسم تا ب روز مرگی هام برسم.. هر چند خیلی خلاصه..

اوایل ک مینوشتم سعی کردم ب جزئیات بیشتر اهمیت بدم .. البته نه در حد ی رمان ..

در حدی ک بتونم احساساتی ک اونروزا داشتم رو بتونم تصور کنم و رو کاغذ پیاده کنم..

ولی اتفاقی افتاد ک اصلا انتظارشو نداشتم .. و همین موضوع زمان رو خیلی برام محدود کرد..

و مجبور شدم سرعت بیشتری ب داستانم بدم..

و امروز میخوام مختصر بگم ک من از کنکور ارشد قبول نشدم.. من همه برنامه هام یهو رو سرم خراب شد...

همه گفتن یارو چقدر خنگ بود ک این همه خوند و نتونست قبول شه..

هیشکی نفهمید و یا نتونست بفهمه ک من تا چه حدی روم فشار بود ک حتی این مشکلات قلبم برام ب وجود اومد..

هیشکی نفهمید ک من حتی روز قبل کنکور هم داشتم ب خودکشی فکر میکردم..

هیشکی از شدت و عمق غمی ک رو دلم لونه کرده بود خبر نداشت.. 

شما راست میگین.. من خنگم.. قبول دارم..

سر این بیماریم واسه معافیت پزشکی اقدام کردم.. بالاخره ب دکتری معرفی کردن و اون بهم گفت ک

من تایید میکنم بیماریت رو و معافیت میدن بهت.. قبلا هم دکتر خودم گفته بود اینو..

اخه درمان اصلی من استراحته و اینکه خودمو از استرس دور نگه دارم..

بیماریم حتی تو تبریز هم توسط ی دکتر نامی تایید شده بود..

رفتم نظام وظیفه گفتن برم تهران .. رفتم .. برگشتم.. کمیسیون دوباره تشکیل شد..

گفتن معاف از رزمی و باید بری سربازی.. تصمیمی ک توسط چند تا پزشک عمومی گرفته شد..

شاید واسه اینکه من بلد نبودم ادا در بیارم و مثل بقیه فیلم بازی کنم..

وقتی واسه معاینه رفتم پیش دکتر زمانی..

اول اینو بگم ک عاشق دکتر زمانیم.. فوق العاده دوسش دارم.. رفتم پیشش ..

نشستم.. گفت رضا چی شد؟ معافیتتو گرفتی تموم شد؟

گفتم نه اقای دکتر ندادن.. ی لحظه برگشت با تعجب نگاهم کرد..

گفت مگه میشه؟ چطور با این همه مدارک پزشکی معافیت ندادن..

داشت شاخ درمیاورد.. گفتم اینم شانس منه ..

و حالا سر این ماه .. یعنی دقیقا یکم شهریور باید برم سربازی..

تازه سه ماه هم واسم اضافه خدمت زدن..

خدایا شکرت واسه همه داده هات.. و واسه همه نداده هات..

شکرت واسه همه این روزایی ک پیر شدم ولی ادم نشدم..

شکرت واسه همه چیزایی ک دادی و قدر دانسته یا ندانسته ازم پس گرفتی..

بیست و سوم میرم مشهد.. بیست و هشتم احتمالا شب اینجام..

بعد جند روز استراحت میرم سربازی..

اولش خیلی ناراحت بودم از اینکه جرا معافیت ندادن..

ولی الان ی شرایطی هست ک دوست دارم هر چ زودتر برم..

و دو سال هیشکی هیچ خبری ازم نداشته باشه..

چند وقتیه با اینکه خیلیا دور و برم هستن ، خیلی احساس تنهایی میکنم..

خیلیا ازم سرد شدن.. حتی نای ی اس دادن رو هم ندارن..

وقتی دارم اینا رو مینویسم .. کلمه ب کلمه نوشته هامو بلند تکرار میکنم.. و اشکام میریزن..

بدون اینکه بدونم دلیل این اشکا چی هستش؟

برم سربازی شاید بالاخره بزرگ شدم و دیگه اینقدر راحت ب گریه نیفتم..

شاید دیگه بزرگ شم و کسی واسه بچه بازیامو و لوس شدن هام تنهام نذاره..

شاید روزی کسی پسم نزنه..

خیلی دلم گرفته از خیلیاااااااا...

خیلی تنهام..

خیلی..

...

شاید بعد برگشتم  از مشهد ی پست دیگه گذاشتم..

همه چی خراب شد...

همه چی..

/ 11 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maral

آهنگ وبتون خیلی خیلی زیبا و آرامش بخشه [رویا] [دست]

آنید

[ناراحت][ناراحت] برا منم دعا کن خیلی مشکل دارم..

فهیمه

سلام. امیدوارم خدا بهتون سلامتی بده. بهتره بدونین هر دری رو وا کنین یه دودی ازش بلند میشه و مطمئن باشین مریضیتون یه حکمتی داره توش خوبه آدما همه چیزو با دید مثبت نکاه کنن اینجوری راحتتر کنار میان. مشکلات تا نباشن ما بزرگ نمیشیم پیشرفت نمیکنیم. بد و از خوب تشخیص نمیدیم.آقا رضا به زندگی خوب فکر کن نه سختیاش.این روزام مثل روزای دیگه میگذره. التــماس دعـــــا

BOY#1

نیلیسن؟ دارخدم[افسوس]

رستا

[هیپنوتیزم][هیپنوتیزم] یا من مشکل دارم یا حتما یه چیزی خورده تو سرم! فکر میکردم کامنت گذاشتم حالا اومدم میبینم نیس! رضا جان، تورو خدا به خودت استرس نده.... چرا هی غم و غصه میخوری؟ اصلا دنیا ارزشش رو نداره، تو باید فقط خودت برا خودت ارزش داشته باشه... نه هیچکس دیگه ای... سلامتیت اولین مسیله مهم تو زندگیت هست عزیزم اصلا هم مهم نیس قبول نشدی... تو سربازی وقت زیاد داری، بخون ایشالا سال دیگه قبول میشی

G.G

مـثـل دسـتِ شـکـسـتـه خـال روی گـونـه و يـک عـطـسـه ... عـشـق را نـمـی تـوان پـنـهـان کـرد....

ساحل

عشق را نیتوان پنهان کرد[ناراحت]

BOY#1

حاجی برگشتی؟ زیارت قبــــــــــ[گل]ـــــــــول

RAIN MAN

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو امیدوارم سلامت باشید