سرگذشت من..!!

 

سلام

تصمیم گرفتم برگردم چند سال عقبتر.. و شروع کنم ب نوشتن از زندگی خودم..

از روزایی ک سپری کردم.. از روز مرگی هام..

روزای اولی ک وارد نت شدم.. فقط وب گردی میکردم..

عاشق این بودم ک برم ب وبلاگ های عاشقانه، از شعر ها و مطالبش استفاده کنم..

عاشق شعر خودندنم .. خیلی وقتا واسه دوستامم شعر میخونم..

ی روز همینجوری شانسی یهو دیدم نوشته ایجاد وبلاگ.. خیلی دوس داشتم ی وبلاگ داشتم..

کلیک کردم .. ولی قبل از اینکه کلیک کنم با خودم عهد بستم ک رابطه هام محدود ب نت باشه..

چندین ماه بود ک مینوشتم ، البته نه از روزمرگی هام ..

فقط مطالب عاشقانه و شعر هایی ک دوس داشتم رو مینوشتم..

تا اینکه ی روز نمیدونم چی شد وارد ی سایتی شدم.. ی کلوب مجازی..

ب اسم ایرانکلوب..

ی چت روم داشت ک وقتی واردش شدم

همون روز اولی با یکی از بچه های اونجا ک

بعدا فهمیدم از بچه های قدیمی اونجا بوده، حرفم شد..

ولی ناظر چت روم هوای منو نگه داشت، شخصی ب اسم یلدا بود..

خیلی از کارش خوشم اومد ، با اینکه من جدید بودم ولی هوای منو داشتن...

و این موضوع  شروع جدیدی در زندگی من بود..

زندگی ک با آدمایی اشنا شدم ک نمیدونستم مجازین یا واقعی..

ولی همیشه خودمو محکوم ب این کردم ک ادما رو باور کنم..

حتی اگه مطمئن باشم ک دارن بهم دروغ میگن..

از نظر من اعتماد همیشه اعتماد میاره...

به هر حال قانون خواست خودم رو داشتم..

و اونقدر ب خودم در مورد این رابطه ها اعتماد داشتم ک فکر میکردم میتونم همه دنیا رو عوض کنم،

چ برسه ب اینکه بخوام در مورد ی شخص خاصی درمونده بمونم..

روز ها همینجوری میگذشت و من دیگه وابسته میشدم ب این دنیای مجازی..

تو کلوب دوستای خوبی داشتم.. هر چند ک هنوز خیلی از وارد شدن ب این فضا نگذشته بود،

ولی ادماش انگاری ادم بودن،

شاید همه مث من حداقل این فضای مجازی میخواستن خودشون باشن،

خودی ک دوس دارن باشن، خودی ک قلبشون میگه باشن..

ی روز ی پستی گذاشتم ک یادم رفته چی بود.. ولی  زیر اون پست دختری ب اسم ساحل کامنت گذاشت..

یادم نیس ک چی شد ک ازم پرسید ترکی؟؟؟ گفتم صد در صد..

گفت چرااینقدر قاطع؟

گفتم چون هیچوقت دوس ندارم فراموش کنم که کیم و از کجا اومدم..

دوس دارم اگه ی روز ب جایی برسم ریشمو یادم نره..

گفت اتفاقا منم کرد هستم.. بچه کرمانشاه بود..

ادبیاتشو دوس داشتم.. نوع حرف زدنش.. صمیمیتش.. مهربونیش...

یادم نیست اون روز چیا گفتیم باهم.. ولی میدونم کلی کامنت گذاشتیم و با هم حرفیدیم..

روز های بعد ک میرفتم کلوب بچه ها بهم گفتن ک شخصی ب اسم ساحل دنبالت میگشت..

ولی از شانس من ، من فقط صبح ها میتونستم برم نت و ساحل هم برعکس من شب هااا..

اون روز هم اتفاقی همدیگرو دیده بودیم..

نزدیک های عید بود .. عید سال 89.. 

همه تو خونه رفتن کربلا و من و داداش دومیم موندیم فقط..

چون داشتیم خونه میساختیم ما نمیتونستیم بریم..

حالا دیگه شب هم میتونستم برم نت تا حوصله م سر نره..

و این شد ک تونستم با ساحل هم کلام بشم...

 

 

حالا دو روز بود ک با ساحل شبا مینشستم پای نت حرف میزدم..

من کلا آدم کم حرفیم تو خونه..

 ولی نمیدونم چطور وقتی با ساحل حرف میزدم اصن مگه حرفمون تموم میشد...

خالم پیش من و داداشم بود تا تنها نباشیم.. و غذامونو واسمون آماده میکرد..

بیچاره خاله میدید من نمیخوابم ، دیگه منتظرم نمیشد .. میرفت میخوابید..

ومن با خیال راحت مینشستمو میحرفیدم.. تا نصف شب.. اصلا نمیدونستم زمان چجوری میگذره..

دو روز بود ک میحرفیدیم ، روز سوم  ی اتفاقی افتادک متاسفانه یادم نیست داستان از چ قرار بود..

باید اینو از ساحل بپرسمو بنویسم..

یکی از بچه های کلوب ی چیزی از طرف من ب ساحل گفته بود..

ساعت حدود هشت اینا بود فکر کنم رفتم نت.. ساحل موضوع رو باهام مطرح کرد..

و من مونده بودم چطور موضوع رو ثابت کنم ک این حرفا از طرف من نبوده..

و من بیخبر از همه این حرفام..

خلاصه سر این موضوع کلی باهم حرف زدیم تا اینکه اون پسره اومد

بهش پیام دادم ، گفت ک

فقط ی شوخی کردم با ساحل.. نمیدونستم قضیه اینقدر جدی میشه..

کلی عذرخواهی کرد و اومد ب ساحل توضیح داد..

اون شب خیلی دیر شده بود دیگه..

ساحل باید میرفت پیش دوستش ک تولدش بود.. ولی ب خاطر این موضوع نتونست بره..

سر بحث های الکی ک هنوزم ک هنوزه از اتفاقات اون شب متنفرم..

اون شب قبل ماه رمضون بود.. ساحل بهم گفت ک دیگه نمیاد نت..

تا اینکه بعد ماه رمضون دوباره بیاد و بحرفیم..

تو این مدت ک ساحل نبود.. من هر روز ی ایمیل واسش میفرستادمو میگفتم ک ب یادتم..

نمیدونم چرا..واسه چی این کارو میکردم..

ما خیلی نبود ک همدیگرو میشناختیم..

ولی حس خیلی خوبی بهش داشتم.. حتی همین ایمیل های بی جواب آرومم میکرد..

ی ماه همینجوری ادامه دادم..  نفهمیدم عید چجوری اومد و رفت..

ولی بعد ی ما خبری از ساحل نبود.. خیلی نگران بودم..

ی ماه شد دوماه.. دیگه مطمئن بودم ک ساحل منو یادش رفته..

تا اینکه ی روز ی ایمیل از ساحل دریافت کردم..

همین ک اسمشو دیدم داشتم شاخ درمیاوردم.. اصلا باورم نمیشد..

ایمیلو  باز کردم.. کلی تشکر کرده بود ازم و گفته بود فلان ساعت بیا کارت دارم..

فکر کنم ساعت 5 عصر بود قرارمون... ساعت 5 شد.. با شور و شوق رفتم مسنجر..

غافل از اینکه یکی از بدترین روزای عمرم پیش روم هستش..

سلام و احوالپرسی ک کردیم.. ساحل شروع کرد ب حرفیدن..

ب توضیح اینکه چرا این همه مدت نیومده..

اون شبی ک ما بحث کردیم با هم و ساحل نرفت تولد دوستش..

پس فردای اون دوستش ب همراه نامزدش میرن مسافرت..

تو راه تصادف میکنن و متاسفانه دوستش فوت میکنه..

وقتی اینو شنیدم انگاری تموم دنیا رو سرم خراب شد..

همه داشته هام آب شدن..

ساحل و دوستش از بچگی با هم بزرگ شده بودن و خیلی به هم وابسته بودن..

و من از اینکه نذاشته بودم بره تولد دوستش سخت خودمو سرزنش میکردم..

ساحل داشت ماجرا رو تعریف میکرد و همینجوری پشت سیستم ساکت نشسته بودمو اشک میریختم..

اصلا شوکه شده بودم از این خبر..

نمیدونستم چی بگم ، از کجا بگم ، تا بتونم آرومش کنم..

دوتایی فقط داشتیم اشک میریختیم..

تو این مدت ساحل همش تو کنج  خونه بوده.. از اتاق در نمیومده.. و یجورایی افسرده شده بود..

حالا هر شب سعی میکردم با ساحل بحرفمو آرومش کنم..

نمیدونم .. شایدم ساحل بهونه بود تا خودمو آروم کنم..

ولی حالا دیگه قضیه یخورده فرق میکرد .. خودمو مقصر این ماجرا میدونستم..

ساحل ب داداشش گفته بود ک داره باهام تو مسنجر حرف میزنه..

ولی چون ساحل رو ارومش میکردم، گفته بود اشکالی نداره، فقط شمارتو نده بهش..

دوباره میامو ادامه نوشته هام.. و اتفاقات زیادی ک واسم افتاده رو مینویسم..

 

 

نکته: قبل از اینکه بخوام ادامه نوشته هام رو بنویسم باید بگم ک

این اتفاق هایی ک تعریف کردم واسه عید نبود.. اواخر تابستون بود ک من اشتباهی گفتم عید..

ادامه: روزها داشت ب خوبی پیش میرفت.. یازده شب برایم مقدس شده بود.. 

عاشقانه هایم.. درد و دل هایم .. خوشی هایم .. بغض هایم.. همه و همه ب وقت ساعت یازده شب

گل میکرد..

کل روز منتظر شب بودم.. ی موقع هایی یازده میشد و داداشم پشت سیستم بود..

روم نمیشد بهش بگم بلند شه تا من بشینم.. تو دلم ب خودم فوش میدادم..

نمیتونستم دووم بیارم، میرفتم تو اتاق بغضم میشکست..

روز هایم سرد یا گرم ، از هم سبقت میگرفت..  و زمان در گذر بود..

در پس این روزها اتفاقاتی افتاد ک نمیخوام خیلی روش مانور بدم...

یعنی خاطرم نیست..

مث شکستن جیوه در ازمایشگاه و بیهوش شدن ساحل..

مث مسموم شدن ساحل بخاطر شیر خوردن..

مث ب کما رفتن ساحل ک هیپوفت نفهمیدم دلیلش چی بود..

مث خواستگاری خرخون از ساحل و نامه ای ک واسم نوشته بود و

اون شکلک خنده ای ک گذاشته بود و همیشه هم در خاطرم میمونه ،

و هر وقت اون نامه رو میبینم خنده بر لبم گل میکنه.

. و مث خواستگاری علی، داداش همون دوست ساحل ک فوت شد..

بعد حدود پنج ماه شماره دادم بهش.. و فقط وقتی اس میدادیم بهم ک مجبور شیم..

از همه این ها میگذرم و خودم را ب دست زمان میسپارم..

و رهسپار زمانی میشوم ک تصمیم گرفتم ب رابطه ام با ساحل پایان بدم..

تصمیمی ک بارها و بارها با دوستام سربحث نشستم ..

همه ب دنبال دلیل بودن برای این جدایی.. برای محکوم کردن من ب بی دلی..

برای بی احساس بودن..

میخوام در مورد دلایلم بگم..

میخوام بگم من هیچوقت دلم سنگ نبوده.. حتی وقتایی ک خودم داد زدم سنگم..

سنگ نبودم..

فقط تظاهر ب سنگ بودن کردم.. 

من عاشق ساحل بودم .. ولی چون میدونستم راهی برای رسیدن نیست،

تصمیم گرفتم نقطه ای بر پایان این رابطه بذارم..

من ترک هستم و ساحل کرد.. فاصله ای ک بین ماست، همه جیز را برایم سخت کرده بود..

راضی کردن خانواده ام سخت بود و راضی کردن خانواده ساحل، سخت تر از ان...

همه این مشکلات رو با ساحل مطرح کردم و او مخالف جدایی بود..

مشکلات رو درک میکرد ولی میگفت تنها چیزی ک واسم مهمه بودن با تو هستش..

ولی من همه این ها رو گذاشتم ب پای احساسات دخترانه...

اون خواستگاراشو رد میکرد..

دوست نداشتم ب خاطر خود خواهی خودم اونو بدبختش کنم..

فرض ک چند سال منتظرم میماند ،

اگه آخر سر نمیتونستم خانواده هامونو راضی ب این ازدواج کنم چی؟

 گناه ساحل چی بود  ک بخواد ب پای من بسوزه؟

از ی طرف من نه سربازی داشتم و نه کار..

خداییش من جای پدر و مادرش بودم عمرا دخترمو نمیدادم ب همجین پسری..

و همه این ها باعث شد ک ی شب رابطمونو تموم کنیم...

برای اخرین بار پشت تلفن من میحرفیدم و اشک میریختم.. و تمام شد...

این پایان شروعی بود بر شب های دلگیر من..

ساعت یازده شب اوج دیوانگی من بود..

تو این روزا من میتونستم با دوستان نتی خودم.. درد و دل کنم..

ولی ساحل نمیدونم چجوری این شب ها رو سپری کرد..

فریما یکی از بهترین  دوستان من تو نت بود.. ک گاهی من و فریما و ساحل سه تایی باهم تو مسنجر میحرفیدیم..

شب ها با من گریه میکرد.. میخندید.. درد و دل میکرد..  و مث آبجی واقعی من شده بود..

ی دنیا ممنونم ازت فریمای عزیز..

ولی اتقاقی ک بیشتر از هر چیزی زندگی منو تحت تاثیر قرار داد..

اشنایی من با شخصی بود ک اسمشو میذارم محیا

داشتم با فریما میحرفیدم ک یهو بهم گفت محیا کارت داره و ایمیلتو میخواد..

سر ی موضوعی ک با یکی از دوستای محیا تو کلوب بحثم شده بود..

گفتم باشه ... ایمیلمو بده ببینم جی میگه..

یخورده بحث کردیم .. بحث های الکی.. گقت رضا راستش من این موضوع رو بهونه کردم..

میخواستم باهات بحرفم.. درد و دل کنم.. کفتم باشه آجیم من در خدمتم..

نمیدونستم داره راس میگه یا نه.. ولی همیشه عادتمه .. دوس دارم ب ادما اعتماد کنم .. اینو قبلا هم گفتم..

حرفایی ک میزد خیلی سنگین بود واسم..

دختر ی شخصی بود ک وضع مالیش خیلی خوب بود..

میگفت پنج سال پیش مامانشو تو ی تصادف از دست داده..

و بعدش باباش با ی زن دیگه ای ازدواج کرده بود..

ببخشید نباید بیشتر از این در موردش بنویسم..

چون ی کسانی ممکنه بخونن ک دوس اگه توضیح بدم شرایطشو ب احتمال زیاد میشناسنش..

ب هر حال چیزایی ک واسم تعریف کرد .. اگه شخص من بودم ب جاش..

شاید خیلی وقت پیش خودکشی کرده بودم..

فکر نکنم کسی ب جز من این حرفا رو باور میکرد..

آبجی صداش میکردم.. گفت میشه واقعا داداشم باشی.. گفتم چرا که نه...

خیلی دلم سوخته بود واسش.. و دوس داشتم کمکش کنم..

و میدونستم ک میتونم ی جاهایی از زندگیش رو تغییر بدم...

ی هفته ای بود ک میحرفیدیم .. ی روز بهم گفت میخوام ی چیزی بگم رضا.. ولی میترسم..

گفتم نه بابا .. راحت باش .. بگو آجیم.. گفت میشه ابجی صدام نکنی؟

گفتم یعنی جی؟

برگشت ب جند ماه پیش...

و حرفایی ک من تو چت روم ایرانکلوب با یلدا زده بودم رو واسم تعریف کرد.. و چند ماجرای مختلف..

اصلا باورم نیمشد.. من این حرفا رو چندین ماه پیش زده بودم..و محیا هم اصلا تو بحثمون نبود..

گفت ک خیلی وقته ک زیر نظر دارمت.. ولی چون با ساحل بودی نمیخواستم وارد رابطه تون بشم..

بقیه زندگی نامه ام را دنبال کنین لطفا..

تو رو خدا فقط زود در موردم قضاوت نکنین

 

 

تو اون ی هفته خیلی چیزا دستم اومده بود..

افکارشو تا حدودی شناخته بودم.. دیوونه بازی هاشو شناخته بودم..

شخصیت ب ظاهر دیکتاتوری داشت ولی ته قلبش میشد خدا رو پیدا کرد..

دختری ک اگه میخواستی از رو ظاهر قضاوت کنی باید اراذل و اوباش خظاب میکردی..

شب گردی هاش.. درگیری هاش با خانوادش..

تنهایی زندگی کردن تو طبقه بالای خونشون.. کتک کاریاش با باباش.. لج بازی هاش..

همه و همه نشون از ی شخصست کاملا منفی داشت..

ولی چی باعث شده بود ک محیا اینجوری بشه؟

من هیچکدوم از کاراشو  نمیخوام توجیه بکنم..

کاری ک بده، بده.. و نیازی ب توجیه نداره..

ولی اگه بشه ریشه رو شناخت قابل درمانه، و میشه رفتار ها رو ب مسیر درست هدایتش کرد..

من عاشق اینم ک با ادمای مختلف بحرفمو ب شخصیت درونیشون پی ببرم..

خیلی از زیبایی ها رو میشه تو شخصیت درونی ادما پیدا کرد که نمیتونن بروز بدن..

محیا شخصیت منفی نبود از نظر من.. اون فقط قربانی ی شرایط خاص شده بود..

بچه ای ک از کوچیکی با ی بیماری سر و کله زده بود و حدود سیزده سالش بوده ک

مادرشو از دست میده..

و تو این سن حساس باید کسی رو ب جای مادر واقعی خودش قبول کنه...

این انصاف نیست..

انصاف نیست ک واسه کسی با همچین شرایطی زودی قاضی شد و حکم واسش برید..

نیاز ب تامل بیشتر بود.. چاره ای سر راه خودم نمیدیدم..

وقتی میدونم میتونم ب همجین شخصی کمک کنم ، نمیتونم پسش بزنم..

میدونم خیلیا باور نمیکنن ک من واسه خاطر خودم دست ب این رابطه نزدم..

و فقط و فقط ب خاطر محیا بوده همه اینا..

ولی اصلا برام مهم نیست ک مردم در موردم چی فکر میکنن..

من افکار خاص خودمو دارم و دارم واسه خودم زندگی میکنن..

و هیچوقت رقاص خوبی نبودم ک بتونم با جرف مردم برقصم..

رو همه اینا من فکر کردم..

و نهایتا ب این رابطه چراغ سبز نشان دادم..

ولی با این افکار ک میرم تو زندگی محیا و چیزایی ک واسم قابل ترمیم هستش رو

درست میکنم

و نهایتا من قادر ب این هستم ک بتونم از این رابطه جوری پا پس بکشم ک محیا خیلی هم متضرر نشه..

اما متاسفانه نمیشه همیشه همه چیز مطابق با افکار ادمی پیش بره..

حالا دیگه رابطه من با محیا شروع شده بود..

نه ب عنوان داداش..

ب عنوان کسی ک محیا ماه هاست ک مخفیانه عاشقش بوده..

و دفتر خاطراتش پر از نقش ها و خاظره هایی ب اسم شخصی ب نام رضاست..

عشقی ک همیشه مخفی بوده حالا داره کم کم نقش واقعی تری ب خودش  میگیره..

ولی در اغاز راه چاره ای نیست بجز اینکه این عشق را یکطرف خواند..

محیا از عشق من ب ساحل خبر داشت..

و میدونست ک من ب این راحتیا اسم ساحل رو از دلم خط نمیزنم.. 

و امکان نداره نام ساحل از رو قلبم پاک شه..

اینو واسه این نمیگم ک شاید ی روز ساحل بیاد و وبلاگمو بخونه.. نه..

من اینو با تمام سلول هایم دارم تفسیر میکنم..

ساحل همیشه ت

/ 0 نظر / 26 بازدید