اولین بارم بود میومدم تهران..

یعنی قبلش فقط یه بار واسه دکتر اومده بودم

که اونم نصف روز بیشتر طول نکشید..

روز اولی که وارد تهران شدم .. دلم از قدم زدن تو لابلای ساختمان های بلند گرفته بود..

از اینکه تو شهری باید باشم که از چندین میلیون نفری که توش زندگی میکنن

یه نفر نیست که بهم بگه خیالت راحت رضا.. من هستم ..

حداقل با من ک میتونی درد و دل کنی.. به من که میتونی سر بزنی..

دلم از همه این افکار مزخرف گرفته بود..

مدام داشتم با خودم کلنجار میرفتم که هیچی واسم مهم نیست..

همین که خدا باشه واسم کافیه.. ولی اون روزا خدا هم از دست من جیم شده بود..

یا شاید اون بالا بالاها نشسته بود و فقط دوست داشت نگام کنه ...

افتادم کلانتری مهراباد جنوبی..

باید از اون چند نفری هم که میشناختم جدا میشدم.. اعصابم خورد بود..

حالا که بحث رفتن بود دوست نداشتم حتی ازشون خدافظی هم بکنم ..

همین که اسمم خونده شد.. وسایلمو برداشتم و راه افتادم..

بالاخره تونستم کلانتری رو پیدا کنم..

روز اول خوابیدم و از فرداش آشخوری کشیدن ها شروع شد...

با خودم قهر بودم با خدا قهر بودم.. با خانوادم قهر بودم..

دوس نداشتم بنی بشری ازم خبر داشته باشه..

وقتی باید تنها باشم تو این شهر به این بزرگی

همون بهتر که هیشکی حتی صدامو هم نشنوه...

اینقدر ازم آشخوری کشیدن و منم پنهون کردم که مشکل قلبی دارم..

که آخر سر صبرم سر اومد..

داد زدم نخواستن بشنون..

خواهش کردم نخواستن بشنون..

هرکاری کردم نخواستن بشنون..

تو دادسرا متهم به دست حالم بد شد، کسی نخواست بشنوه..

گفتم متهم نمیبرم دیگه ، حالم بد میشه، متهمم فرار میکنه،

کسی صدامو نخواست بشنوه..

اینقدر نشنیدن تا حالم تو همون آسایشگاه بد شد..

تازه یادشون افتاد من ناراحتی قلبی دارم...

وقتی عرق بدنمو دیدن لرز بدنمو دیدن..

تازه یادشون افتاد انگاری یه صدایی یه روزی از درد سینه ناله میکرده..

چقدر ما آدما خوبیم...

زنگ زدن اورژانس بیاد..

حالم به حالت عادی برگشت رفتم پیش متخصص ..

منی که تازه از دست میوکاردیت راحت میشدم و تپش قلبم عادی شده بود..

حالا باید با یه بیماری قلبی دیگه به اسم

پرولابس دریچه میترال و نارسائی قلب دست و پنجه نرم کنم...

بیماری جدیدی که هنوز خانوادم چیزی ازش نمیدونن...


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, روزمرگی, سرگذشت
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()