حالا مدتی هست ک دارم با استرس روزهامو میگذرونم..

تپش قلبم خیلی بهتر از گذشته شده.. اکو هام خیلی بهتر شده..

ولی دردم بهتر ک نشده شاید ی موقع هایی از روزهایی ک بستری شدم بدتر هم میشه..

اون موقع ها دردم دائمی نبود، و بصورت لحظه ای بود..

شاید ی دقیقه میگرفت و ولم نمیکرد.. ولی الان علاوه بر اون درد دائمی و البته ملایمتر پشت قلبم وجود داره..

دردی ک وقتی میگیره چندین روز طول میکشه تا تموم شه..

اخرینش چند روز پیش شروع شده و هنوز ادامه داره.. پریروز تو اتاقم دراز کشیده بودم یهو گرفت..

نتونستم تکون بخورم.. حتی نتونستم داد بزنم.. فقط اشک ریختم..

راستش دیگه وقت ندارم ک بخوام مشکلاتی ک واسم پیش اومد رو ریز ب ریز توضیح بدم..

روزی ک شروع کردم اینا رو بنویسم ، بخاطر پیشنهادی بود ک توسط رستا بهم داده شد..

عاشق وبلاگشم.. و خیلی وقته دارم دنبال میکنم زندگیشو..

وقتی بهم گفت ک از روزمرگی هات بنویس.. با خودم گفتم راست میگه..

بهتره بنویسم تا فراموشم نشه این روزام..

منتهی تصمیم گرفتم ک از گذشته م بنویسم تا ب روز مرگی هام برسم.. هر چند خیلی خلاصه..

اوایل ک مینوشتم سعی کردم ب جزئیات بیشتر اهمیت بدم .. البته نه در حد ی رمان ..

در حدی ک بتونم احساساتی ک اونروزا داشتم رو بتونم تصور کنم و رو کاغذ پیاده کنم..

ولی اتفاقی افتاد ک اصلا انتظارشو نداشتم .. و همین موضوع زمان رو خیلی برام محدود کرد..

و مجبور شدم سرعت بیشتری ب داستانم بدم..

و امروز میخوام مختصر بگم ک من از کنکور ارشد قبول نشدم.. من همه برنامه هام یهو رو سرم خراب شد...

همه گفتن یارو چقدر خنگ بود ک این همه خوند و نتونست قبول شه..

هیشکی نفهمید و یا نتونست بفهمه ک من تا چه حدی روم فشار بود ک حتی این مشکلات قلبم برام ب وجود اومد..

هیشکی نفهمید ک من حتی روز قبل کنکور هم داشتم ب خودکشی فکر میکردم..

هیشکی از شدت و عمق غمی ک رو دلم لونه کرده بود خبر نداشت.. 

شما راست میگین.. من خنگم.. قبول دارم..

سر این بیماریم واسه معافیت پزشکی اقدام کردم.. بالاخره ب دکتری معرفی کردن و اون بهم گفت ک

من تایید میکنم بیماریت رو و معافیت میدن بهت.. قبلا هم دکتر خودم گفته بود اینو..

اخه درمان اصلی من استراحته و اینکه خودمو از استرس دور نگه دارم..

بیماریم حتی تو تبریز هم توسط ی دکتر نامی تایید شده بود..

رفتم نظام وظیفه گفتن برم تهران .. رفتم .. برگشتم.. کمیسیون دوباره تشکیل شد..

گفتن معاف از رزمی و باید بری سربازی.. تصمیمی ک توسط چند تا پزشک عمومی گرفته شد..

شاید واسه اینکه من بلد نبودم ادا در بیارم و مثل بقیه فیلم بازی کنم..

وقتی واسه معاینه رفتم پیش دکتر زمانی..

اول اینو بگم ک عاشق دکتر زمانیم.. فوق العاده دوسش دارم.. رفتم پیشش ..

نشستم.. گفت رضا چی شد؟ معافیتتو گرفتی تموم شد؟

گفتم نه اقای دکتر ندادن.. ی لحظه برگشت با تعجب نگاهم کرد..

گفت مگه میشه؟ چطور با این همه مدارک پزشکی معافیت ندادن..

داشت شاخ درمیاورد.. گفتم اینم شانس منه ..

و حالا سر این ماه .. یعنی دقیقا یکم شهریور باید برم سربازی..

تازه سه ماه هم واسم اضافه خدمت زدن..

خدایا شکرت واسه همه داده هات.. و واسه همه نداده هات..

شکرت واسه همه این روزایی ک پیر شدم ولی ادم نشدم..

شکرت واسه همه چیزایی ک دادی و قدر دانسته یا ندانسته ازم پس گرفتی..

بیست و سوم میرم مشهد.. بیست و هشتم احتمالا شب اینجام..

بعد جند روز استراحت میرم سربازی..

اولش خیلی ناراحت بودم از اینکه جرا معافیت ندادن..

ولی الان ی شرایطی هست ک دوست دارم هر چ زودتر برم..

و دو سال هیشکی هیچ خبری ازم نداشته باشه..

چند وقتیه با اینکه خیلیا دور و برم هستن ، خیلی احساس تنهایی میکنم..

خیلیا ازم سرد شدن.. حتی نای ی اس دادن رو هم ندارن..

وقتی دارم اینا رو مینویسم .. کلمه ب کلمه نوشته هامو بلند تکرار میکنم.. و اشکام میریزن..

بدون اینکه بدونم دلیل این اشکا چی هستش؟

برم سربازی شاید بالاخره بزرگ شدم و دیگه اینقدر راحت ب گریه نیفتم..

شاید دیگه بزرگ شم و کسی واسه بچه بازیامو و لوس شدن هام تنهام نذاره..

شاید روزی کسی پسم نزنه..

خیلی دلم گرفته از خیلیاااااااا...

خیلی تنهام..

خیلی..

...

شاید بعد برگشتم  از مشهد ی پست دیگه گذاشتم..

همه چی خراب شد...

همه چی..


برچسب‌ها: غمگین, سرگذشت من, عکس و شعر, میسپارمت به خدا
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()