برای اینکه از این حال و هوا دربیام و صدالبته  بتونم خودمو بازیابی کنم و بتونم پیشرفت کنم،

تصمیم گرفتم شروع کنم واسه کنکور ارشد بخونم..

چون ب نت یچورایی معتاد شده بودم و نمیتونستم تو خونه بدرسم ، میرفتم کتابخونه..

هر روز صبح پا میشدم میرفتم اوایل تا ظهر و بعد ها تا حدود نه شب میدرسیدم ..

منتهی چرک نویسم ب جای تمرین ها شده بود پر از خاطراتی ک باید میکشتم تا بتونم تمرکز کنم

ولی هیچوقت نتونستم بکشم..

از ی طرف خاطرات از ی طرف دوباره درگیر ماجرای محیا شده بودم..

نمیدونم ی آدم چقدر کشش داره ک من اینقدر خودمو در گیر این ماجراها کرده بودم..

تو سطر سطر کتاب هام گذشتم رو بازنویسی کرده بودن..

ی موقع هایی از بس عصبی میشدم ک کتابهامو رها میکردم

فارغ از خیالات میرفتم کنار دریاچه ای ک پشت کتابخونه بود مینشستم..

فکر خودکشی حتی تو کتابخونه هم ولم نمیکرد..

وقتی زل میزدم ب دریاچه تو خیالاتم میگفت همین روزاست ک تموم میشم ..

و بعضا تحریک میشدم ک بلند شم خیلی اروم و اهسته تو آب قدم بزنم ..

برم جلو.. و باز هم جلوتر.. تا حدی ک غرق اب شم.. همه فکر و خیالاتم غرق بشن..

و فقط ی جسم بی حرکت روی اب شناور بمونه..

خالی از احساس.. خالی از بودن.. خالی از دنیا و ادماش.. خالی از غم ها..

ولی ب چه امیدی؟ چی داشتم واسه اون دنیام؟؟ ..

این دنیامو گند زده بودم.. اون دنیامو لااقل شاید ی روزی بتونم بدست بیارم..

همه ارزو هام مرده بودن.. درست مثل رویای بازیگری ک تو همون دوران دبیرستان کشتم واسه خودم..

روزها نای رفتن نداشتم.. زمان خسته بود.. خسته تر از من وامانده از این دنیا..

ب هر شکلی بود تونستم دوباره قضیه محیا رو تموم کنم.. ب شرط خط زدن رو خودم..رو اینده م..

هیچی ازم باقی نمونده بود.. همه جی رو باخته بودم ..

هر از گاهی ی نخ سیگار کنار دریاچه تنها بهونه من برای ب بیخیالی زدن خودم بود..

ی ماه یسشتر از این موضوع نگذشته بود ک تصمیم گرفتم ب خاطر درد مفصل هام ک از بچگی باهام بودن، برم پیش متخصص ..

رفتمو بعد معاینه و ازمایشات مشخص شد ک خونم غلیظه و دکتر توصیه کرد ک خون بدم..

ولی من معمولا چون فشارم پایین بود نمیشد خون بدم.. قبلا هم خودم رفته بودم واسه خون دادن ک نگرفته بودن..

در همین حین من تپش قلبم خیلی بالا بود و قلبم یچورایی محکم میزد..

جوری ک وقتی دراز میکشیدم کل هیکلم با تک تک نبض هام تکون میخورد..

تو خونه گفتم اینو مامان گفت حتما برو دکتر.. گفتم نمیخوام مامان بمونه بعد کنکور میرم..

ی روز واسه اینکه از این درد مفصل هام راحت شم، و بتونم ب درسام برسم رفتم خون بدم

اما قبلش کلی شربت و اینچیزا نوشیدم تا فشارم نیفته.. و خون بگیرن ازم..

رفتم و دکتر معاینه م کرد و من مشکل نبضمو نگفتم بهش..

بعد خون دادن تا بلند شدم برم سرم گیج رفت.. دوباره گفتن دراز بکشم..

دکتر اومد و نبضمو گرفت دید یهو خیلی بالا رفته.. فکر کنم 120 تا بود..

یخورده خوابیدم دوباره نبضمو گرفتن دیدن ک نه پایین نیومده .. ولی ابمیوه اینا خوردمو سرگیچم بهتر شد..

دکتر گفت من توصیه میکنم همین الان بری پیش ی متخصص ،

البته نترس ، ایشالا ک چیزی نیست ولی محض احتیاط حتما برو..

با داداشم بودم.. گفت بیا بریم دفترچه بیمه تو برداریم بریم.. گفتم نمیخوام ..

رفتیم خونه ، خلاصه خیلی اصرار کرد و قبول کردم ک برم..

بعد معاینه و نوار قلب دکتر گفت باید اکو بشی.. اکو گرفت و گفت باید بستری بشی..

تعجب کردم.. گفتم واسه جی؟ مگه چمه؟

گفت قلبت ضعیف شده .. گفتم یعنی چی قلبم ضعیف شده..

گفت التهاب قلبی داری.. و نوشت ک بستری بشم..

رفتم خونه ی دوش گرفتم و بعدش رفتم بیمارستان..

اونجا متخصص داخلی داشتن ، بعد معاینه گفت من احتمال میدم تشخیص دکتر باباپور اشتباه بوده باشه..

ولی اگه خودت بخوای میتونیم بستریت کنیم تا شنبه دکتر خودت بیاد

ولی من توصیم اینه ک با ی دکتر دیگه هم مشورت کنی..

گفتیم کدوم دکتر ب نظرتون خوبه.. دکتر زمانی رو معرفی کردن..

اون روز پنجشنبه بود و چون فردا دکتر نمیومد گفتم همین کار رو میکنیم..

داداشم هر جور بود تونست ی وقت رزرو کنه  و شنبه رفتم پیش دکتر زمانی..

ماجرا رو واسش تعریف کردم و بعد اکو گفت من با دکتر باباپور موافقم و باید بستری بشی..

گفتم شما هم همون تشخیص رو میدین گفت اره..

منتهی یا قلبت ضعیف و التهاب داره یا خون تو ریه هات لخته زده باید بررسی کنیم ببینیم مشکل چیه..

بستری شدم و هر روز اکو میشدم.. و انواع ازمایشات و عکس و سونوگرافی و مشاوره و .. و .. و..

راستش ترسیده بودم.. منی ک هر روز فکر خودکشی بودم حالا از مرگ میترسیدم..

ی آمپولی بود ک هر روز دوبار از شکمم تزریق میکردن واسه این بود ک بتونن خونی ک تو ریه م لخته زده بود رو اب کنن،

و این منو خیلی میترسوند

حتی ی شب دیگه نتونستم تحمل کنم سرمو برگردوندم تا بابام اشکامو نبینه..

بخاطر تنگی نفسم ک گه گاه مجبورم میکرد از اکسیژن استفاده کنم چون واقعا نفسم بالا نمیومد..

فکر میکردم مشکل از ریه هام باشه و تصورم این بود ک این یعنی ی غده ای ک اگه

اب نشه با این امپول ها باید تاوان سنگین تری هم بدم..

خلاصه بعد سه روز سیتی اسکن کردن و دکتر زمانی بهم گفت ک این احتمال رو رد کردیم و مشکل از ریه هات نیست..

حالا باید آنژیو گرافی بشی تا ببینیم رگ هات بسته شده یا همون التهاب قلبیه مشکلت..

آنژیو شدم و خوشبختانه رگ هام باز بودن..

و اعلام کردن ک بیماری من میوکاردیت(همون التهاب قلبی و ضعیف شدن قلب) هستش

و باید ی مدت استراحت مطلق داشته باشم.. گفتم باید برم کتابخونه درس بخونم..

گفت درس رو بیخیال .. فعلا وضعیت جسمانیت مهمه..

گفتم نمیشه کلی زحمت کشیدم.. گفت نه.. کتابخونه نمیری..

خواستی یکم توخونه میتونی بخونی.. ولی خیلی رو خودت فشار نمیاری..

منم ک تو خونه حتی ی ساعت هم نمیتونم بخونم.. بعد ی هفته مرخص شدم..

دیگه حتی اون ی ذره تمرکز رو هم نداشتم..

چون از ی طرف درد داشتم و از ی طرف طبق اون چیزایی ک از دکتر ها شنیدم و چیزایی ک تو نت در مورد بیماریم خوندم..

این احتمال وجود داره ک شب سالم بخوابم و روز بیدار نشم..

چون ممکنه قلبم خون رو لخته بکنه و راه رگم رو ببنده و تموم شم..

خلاص


برچسب‌ها: مرگ, سرگذشت, تلخنوشته, عشق
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()