دوستان ممنون از همه اونایی ک دعا کردن

خوشبختانه ساحل ب هوش اومد، و از بیمارستان هم مرخص شده بود،

ولی دو روزه ک مسیجی نمیده فقط ی بار مسیجش اومد ک نوشته بود مسیجام نمیاد..

فکر کنم اوضاع اونجور ک باید خوب نیست..

هر چند بهم گفته بود ک حالش خوبه و نگران نباشم..

نمیدونم توکل ب خدا .. دعا کنین

در مورد داستان زندگیم هم بخاطر همین موضوع ساحل حوصله نوشتن نداشتم،

ولی یکم قبلا از اینکه این اتفاق برای ساحل بیفته، نوشته بودم

ک همونا رو قعلا میذارم تا بخونین

ادامه سرگذشت:

این دعوا باعث شده بود ک محیا از نزدیک شدن کسی ب خودش واهمه داشته باشه،

ب هیشکی نمیتونست اعتماد کنه،

این قضیه همیشه بین  من و شهلا و خود محیا و البته اون پسره موند،

کسی خبر نداشت ک چرا محیا اینجوری شده،

و فکر میکردن ب خاطر همون بیماری بود ک از گذشته ب همراه داشته..

روزها سپری شد ، خوب یا بد، ..

و رسیدیم ب روزهایی ک پدرش اصرار داشت ک محیا زودتر باید ازدواج کنه،

محیا این مسئله رو با ن مطرح کرد ک بابام میگه باید ازدواج کنم،

البته از قبل هم میگفتن این حرفا رو..

حتی داداش خود شهلا هم یکی از خواستگاراش بود،

هر چند ک شهلا بهم گفته بود ک دوس نداره محیا با داداش خودش ازدواج کنه..

البته اینو بعد ها گفت هنوز نرسیدم ب اونجا..

محیا روز ب روز ممکن بود حالش بدتر شه، و اصرار پدرشم ب خاطر همین بود،

دیدم مشکل اینجوریه .. محیا هم راضی نمیشه واسه ازدواج ،

هر کاری میکردم راضی نمیشد،

نمیدونم چطور شد ک تونستم یخورده خودمو از محیا دورتر کنم،

ب مرور زمان دورتر شدم، با استفاد از روش خودم، تهدید جواب تهدید و سرد شدن ب مرور زمان..

تا اینکه ی روز باز ی اس از طرف محیا دریافت کردم ک ..

رضا باید باهات حرف بزنم..

رفتم حیاط، خودش زنگید.. ج دادم .. خیلی اروم و سرد احوالپرسی کردم باهاش..

ی کوچولو ک حرف زدیم گفتم چیکارم داشتی محیا..

گفت رضا بابام دیگه نمیذاره، مجبورم کردن ک زودی ازدواج کنم،

هر کاری میکنم نمیتونم جلوشون وایسم،

دروغ چرا بدجور ناراحت شدم، بغض کردم، گفتم ایشالا خوشبخت شی،

گفت همین؟

گفتم اره..

گفت رضا تو رو خدا، همین الانشم اقدام کنی میتونیم ب هم برسیم،

بابام میگه رضا ی زنگ بزنه بهم ک من بدونم ک میخوادت،

رضا بخدا فقط همین،

همین الان شماره بابام رو بدم بهش زنگ بزن، بگو من رضام ..

اصلا نمیخواد خیلی باهاش بحرفی، هر چی پرسید جواب بده و بقیش با من..

گفتم محیا بخدا شرایطشو ندارم من..

خودم ک سربازی ندارم ، کار ندارم، سه تا هم داداش دارم ک همشون از من بزرگن،

اونموقع فقط یکی از داداشام نامزد کرده بود..

شدنی نیست..

گفت رضا کارت هم با من، بابام گفته خودش بهت کار میده..

گفتم بخدا نمیتونم محیا تو خونه شرایطشو ندارم،

ما قبلا با هم حرفمونو زده بودیم.. من گفته بدم بهت ک من ب این زودیا شرایط ازدواج نخواهم داشت..

گفت رضا من رو حرف خودم هستم ، گفتم تا همیشه منتظرت میمونم، الانشم میمونم..

گفتم نه من نمیخوام.. میدونم وضعت مناسب نیستش.. من مانع ازدواجت نمیشم..

 

ببخشید فقط در همین حد نوشته بودم.. بقیش هر وقت حالم خوش بود مینویسم

 

 

 


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس جدید, شعر, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()