اصلا باورم نمیشد، ک محیا این حرفا رو با یکی زده باشه،

اونم با کسی ک همیشه میگفت مث داداشمه،

اصلا مگه شدنیه؟؟؟ نههه...

یخورده بیشتر خوندم مکالماتشون رو .. دیگه اصلا رو خودم کنترل نداشتم..

میخوندم و حرص میخوردم و اشکام میریخت، ..

دلم میخواست خفه ش کنم..

دیگه نمیتونستم بقیشو بخونم..

همونجا پشت سیستم میخ کوب شده بودم،

گوشیمو برداشتم ی بخشی از مکالمه هاشونو نوشتمو فرستادم براش..

جوابی نیومد..

ی اس دیگه..

نوشتم برو گم شه، دیگه نمیخوام ببینمت عوضی.. حق نداری دیگه بهم اس بدی..

بازم جوابی نیومد..

بازم قانع نشدم، گفتم متنفرم ازت، زود باش حرفاتو توجیه کن محیا..

زود باش بهم بگو ک واسه چی اینجوری با اون پسره حرفیدی..

بازم جوابی نیومد..

بیحال رو کف اتاق افتاده بودم، تو حال خودم نبودم..

نیم ساعت گذشت.. گوشیم زنگ زد.. خودش بود.. زودی جواب دادم..

حتی مجالی واسه سلام کردن نداشتم..

یکی داشت پشت تلفن حرف میزد.. حرف زدن ک نه.. داد میزد..

داشت چی میگفت، نمیفهمیدم.. با بلندترین صداها داشت گریه میکرد و حرف میزد ..

اعصابم خورد بود..

هر از گاهی ی چیزایی متوجه میشدم..

گفتم چرا اینکارو کردی محیا؟ چیکارت کرده بودم؟

برو گم شو محیا.. خفه شو.. دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

اونم داشت سر من داد میزد..

گفتم ارومتر حرف بزن هیچی متوجه نمیشم..

ولی انگاری اصلا صدامو نمیشنید، همینجوری داشت با هق هق حرف میزد..

داد زدم بسه و گوشیمو کوبیدم زمین..

همچین کوبیدم ک گوشیم خورد ب تشک و برگشت خورد ب سقف اتاق و افتاد..

نفهمیدم اصلا کجا افتاد..

سرمو گذاشتم رو زمین و همینجوری اشکام میریخت..

ی لحظه صداشو شنیدم ک هنوز داره میحرفه..

جالب بود ک گوشیم قطع نشده بود،

پا شدم رد صداشو گرفتم ک گوشیمو پیدا کنم،

افتاده بود لای خرت و پرت هایی ک گوشه اتاقم بودن،

برداشتم دیدم هنوز داره میگه ولی حالا دیگه میشد یخورده از حرفاشو متوجه شد..

دیگه نایی نداشتم واسه حرفیدن.. گوشیمو گرفتم گوشم، نشستم ی گوشه و گوش دادم،

اون توجیه میکرد ک همه این کارا واسه این بود ک حرص منو دربیاره..

این ک با ایمیلی با اون پسره حرفیده بود ک من بتونم برم بخونم حرفاشونو،

مدرک این ادعایی بود ک کرد...

هنوز داشت توجیه میکرد، و من هر از گاهی اروم میگفتم دیوونم کردی محیا..

از حرفایی ک تو ایمیلش زده بودن میشد فهمید ک ادعاش دروغ نیست..

ولی من ک اون لحظه چیزی حالیم نبود.. هنگ بودم..

حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم..

داد میزد ک همه اینکارا رو واسه تلافی تنها گذاشتنم کرده.. و باز هم تهدید ب خودکشی میکرد..

کاش تک تک اون مکالمه ها یادم بود..

نمیدونم چی شد ک ک تلفن رو قطع کردیم بالاخره..

بدون اینکه اون گریه ها و داد زدن ها تموم شه،

قدرت هیچ کاریو نداشتم فقط دراز کشیدمو چشامو بستم و زیر پتو اشک میریختم..

تا اینکه شب شاید ساعت 12 اینا بود، یادم رفته، بهم اس داد دوباره..

و باز دفاع کرد از خودش..

نمیدونم چطوری ولی یخورده ارومم کرد،

یعنی سعی کرد منو مقصر این اتفاقات جلوه بده

و منم ک نایی واسه دفاع کردن نداشتم ارومتر از عصر بودم.. و صد البته قانع نشده بودم

یکی دو رو روز گذشت ک تونست منو قانع کنه،

نمیخوام ب این موضوع بپردازم ک واسه چی قانع شدم..

فقط اینو میدونم دلیلش واسم منطقی نبود و گذاشتم پای تلافی کردن رفتن من..

حالا دیگه از اتفاقات اون شب ، دو سه روزی گذشته بود،

ک میگفت اون شب وقتی میحرفیدیم ، کسی خونه نبوده،

وقتی باباش و شهلا میان خونه و میبینن ک اینجوری داره با من حرف میزنه، و گریه میکنه،

میگیرن و آرامبخش میزنن بهش ( باباش دکتر بود) ..

و حالا دیگه اونا هم فهمیده بودن ک من برگشتم و دارم با محیا میحرفم..

و باز همون آش و همون کاسه..

یخورده با هم دیگه خوب و خوش بودیم..

و هر از گاهی بهم تیکه مینداختیم، دوباره دعوا میشد، دوباره اَشتی..

وای ک چ روزایی رو ما دو تا با هم سپری کردیم، چی از این روز ها نصیبمون شد،

نمیدونم..

نه اینکه ندونم، فقط بهش فکر نکردم تا حالا..

پستی و بلندی زیاد داشت این روزهامون.. خوب و بد زیاد داشت..

دلخوشی هامون ب ثانیه بند بود، همیشه استرس دعوا داشتیم،

همیشه باید با احتیاط باهم برخورد میکردیم،

ولی بدبختی این بود ک ما دوتامونم احساسی بودیم،

همه کارامون یهویی بود، تو ی لحظه از این رو ب اون رو میشدیم..

و احتیاطی درکارمون نبود، و همین باعث میشد ک دعوا و تهدید ها پیش بیاد..

و باز روزها در حال سپری شدن بود،

رابطه محیا تو خونه سر و سامون یافته تر بود،

ولی بیماری ک داشت ب همه چی گند میزد،

اون ی بیماری داشت ک سر کله شقی خودش بوجود اومده بود،

ماجرا مربوط میشد ب اون زمانی ک من هنوز باهاش اشنا نشده بودم،

تو یکی از روزایی ک محیا با ، باباش دعواش شده بوده، ی هفته بوده ک از خونه زده بوده بیرون،

پیش دوستاش ک دانشجو بودن تو یکی از شهر های اطراف ، زندگی میکرد..

ی روز محیا و یکی از دوستاش ک تو خونه تنها بودن، داداش اون دوستش میاد خونه،

بعد محیا هم ک عاشق دردسر و دعوا و گیر دادن بود، ب دختره گیر میده ک چرا داداشت اومده خونه،

سر همین موضوع دعواشون میشه و میگیرن محیا رو کتک میزنن دوتایی..

محیا کتک میخوره ،

غافل از اینکه همین کتک خوردن سال ها زندگیشو تحت تاثیر قرار خواهد داد..

و ب روزهایی خواهد رسید ک ی حالت روانی مانندی پیدا خواهد کرد..

بقیه پست بعدی


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس و شعر, عکس جدید, عشق
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()