یخورده با هم دیگه حرف زدیم.. کاش تک تک مکالمه مون یادم بود..

نمیدونستم چی بگم بهش..

منم خسته بودم.. منم درمونده این رابطه بودم.. منم کم آورده بودم..

کلی گلایه کردیم از هم.. کلی حرف زدیم..

از این دو ماه حرف زدیم... از اتفاقاتی ک افتاده تو این دوماه...

اون روز بعد اینکه ب هوش اومده بود ، دخترش عموش قضیه رو گفته بود بهش،

میگفت وقتی اینو شنیدم دیوونه شدم،

وقتی بهم گفت رضا واسه همیشه خداحافظی کرد دیوونه شدم...

تو بیمارستان داد و فریاد کردم..

بابام از صدای گریه م اومد اتاق.. شهلا ( مادر خونده ش) اومد اتاق..

داشتم میمردم رضا..

چر اینکارا رو باهام کردی..

بابام گفت اون اگه واقعا تو رو میخواست نمیرفت.. تنهات نمیذاشت..

قسم خوردم ک اون تنهام نمیذاره..

ولی گذاشتی رضا.. تنهام گذاشتی..

عشقتو جار زدم.. جلو همه وایسادم،  از بابام کتک خوردم ، ولی تو چیکارم کردی..

اون از صد جا منو میبست و من فقط میگفتم خسته بودم محیا..

نمیدونم من خیلی بی منطقم یا اون از عمق خستگی من خبر نداشت..

اون روز نتونستن تو بیمارستان نگهش دارن..

با گریه و زاری از بیمارستان زد بیرون و بلافاصله برگشت ب شهر خودشون..

همش گریه و زاری، همش دعوا تو خونه..

ی زمانی دردش این بود ک چرا بابام زن گرفته.. چرا بهم گیر میدن..

چرا اجازه خندیدن ندارم.. چرا باید مهمون اومد تو اتاق حبس باشم..

چرا باید طبق نظر اونا لباس بپوشم..

ولی الان قضیه فرق کرده بود... الان دردا فرق کرده بود..

الان درد فقط و فقط پسر بی عرضه ای ب اسم رضا بود ک هیچی نداشت ب جز ادعا..

نه کار داشت، نه سربازی داشت..

دستش تو بیست و چند سالگی تو جیب باباش بود..

ولی محیا ازش ی کوه ساخته  بود.. همه دنیاش شده بود رضا..

خیلی وقتا ازش سوال میکردم ک مگه من کیم محیا؟

من چی دارم؟

واسه چی اینقدر بخاطر من خودتو ب دردسر میندازی؟ ..

میگفت تو عشق منی..

خنده دار بود واسم..نه خنده ای ک از روی تمسخر باشه..

خنده از اینکه اون منو اینقدر بزرگ کرده..

اینقدر بزرگ کرده ک حتی با کلی ادعا تنهاش بذارم و برم ..

هر چی از شخصیت محیا بنویسم کم نوشتم...

شخصیتی ک اینقدر محکم و استواره ولی هیشکی درکش نمیکنه..

اون خوب بلد بود رو حرفش بمونه.. رو احساسش بمونه..

با هر بیدی نمیلرزید..

از هر نظر ک فکر میکنم بهتر از من بود... قیافشم خیلی بهتر از من بود..

دلش خیلی پاکتر از دل من بود..

من هنوزم نتونستم بفهمم اون چی در من دیده بود ک منو عشق خودش میخواند..

واقعا این عشق چیه؟؟؟

کاش یکی از شما هایی ک دارین این وبلاگ رو میخونین معنی عشق رو برا من تفسیر کنین..

ولی شک ندارم ک هیچ کس تو دنیا نمیتونه مث محیا عشق رو تفسیر کنه.. معنی  کنه..

و در عمل پیادش کنه..

اینکه یکی سرتر از خودت باشه و بخوای برای ب دست آوردنش بجنگی،

اینو خیلیا میتونن بکنن،

ولی اینکه کمتر از خودت باشه ولی باورش کنی و برای ب دست آوردنش بجنگی..

با زمین و زمان بجنگی این از دست محیا ها برمیاد نه امثال من..

ببخشید زیادی رفتم تو حاشیه، ولی لازم بود ک بزرگی شخصیتی رو ک هیشکی قبولش نمیکرد و نمیدید رو، 

ببینم و بیان کنم..

وقتی در مورد محیا و ساحل حرف میزنم ،

سرمو بالا میگیرم و حرف میزنم

چون هر دو نفر با رفتاری ک 180 درجه با هم فرق داشت ولی قابل ستایش بودن...

بالاخره چند روزی از برگشت من گذشت

و دوباره این رابطه در مسیری قرار گرفت ک ب سوی پایداری میرفت،

هنوز دلگیر از هم بودیم،

هنوز زخم ها التیامی نیافته بود.. و فقط دردش کمتر شده بود..

روز ها گذشت و رابطه در مسیری قرار گرفت ک اهداف اولیه ش رنگ عوض کرده..

و حالا دیگه صرفا از روی دلسوزی نیستش..

نمیتونم اینو پنهون کنم ک منم دیگه تا حدودی علاقه مند شدم ب محیا..

و شاید ریشه این علاقه مندی همون علاقه  محیا ب من باشه..

این که ی نفر واس خاطر تو این کارا رو بکنه، از نظر من کم چیزی نبود..

و فوقالعاده برای من ارزشمند..

اما این زخمی ک محیا از من به همراه داشت، هر از گاهی زبان وا میکرد..

و محیا را ب تلافی وا میداشت، خیلی دلش میخواست کاری کنه ک بفهمم چی کشیده تو این مدت..

یکی از بچه های ایرانکلوب بود ک با محیا تو کلوب صمیمی بود،

رابطه ای مث رابطه من و فریما..

ک خانواده محیا هم خبر داشتن و محیا هم منو بی خبر نذاشته بود از این رابطه،

ولی چون من دوس نداشتم باهاش رابطه ای داشته باشه،

رابطه ش خیلی کم رنگتر شده بود..

کلا همیشه آدم حسودی میشم وقتی میبینم کسی ک دوسش داشته باشم

با یکی رابطه ای داشته باشه،..

و این همون راهی بود ک محیا بخواد تلافی این روزا رو سر من دربیاره..

اون تو این مدت با اون پسره درد و دل میکرده و نبود من با همون پسره یجورایی پرمیشده..

محیا ایمیلی داشت ک با همه بچه های کلوبمون از طریق همون ایمیل در ارتباط بود..

ولی با این وجود ازم خواست ک براش ی ایمیل بسازم،

ایمیلی ک دقیقا شبیه ایمیل خودم بود..

و حالا دیگه از طریق همون ایمیل در ارتباط بودیم..

گفتم محیا از این طریق میتونی رمز ایمیلتو عوض کنی.. گفت نمیخوام رضا..

بمونه واسه بعد..

وقتی باهاش حرف میزدم حرف از اون پسره ک میشد گر میگرفتم،

ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم..

و محیا هم عمدا واسه اینکه حرصمو دربیاره در مورد اون حرف میزد..

ی بار قسمش دادم ک محیا تو رو خدا در مورد اون پسره دیگه حرف نزن،

و قبول کرد ولی هر بار ک میحرفیدیم خودم باز در مورد اون سوال میکردم..

و باز حرف از اون پسره ب میون میومد..

اینقدر گفت تا من بیش از پیش حساس شم..

تا اینکه تصمیم گرفتم برم ب ایمیلی ک خودم واسش ساخته بودم و ی سری بزنم..

رفتم ب تاریخچه مکالمه هاش..

و تا اسم اون پسره رو دیدم رفتم ببینم چی گفتن بهم دیگه..

چیزی ک میدیدم بدترین زخمی بود ک داشتم تجربه میکردم...

بقیه در پست بعدی


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, عاشقانه وغمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()