حالا دیگه راحتتر مینوتنستم رو محیا کنترل داشته باشم..

چون خودمو دیگه اثبات کرده بودم..

هر چند کارم خیلی احمقانه بود.. ولی پشیمون نیستم..

ی مدتی ب همین روال گذشت.. دعوا ها بین من و فریما و محیا شدت گرفت..

فریما مثل آبجی من بود.. و همه حرفامو خبر داشت..

از اینکه بامحیا همچین رابطه ای داشتم ناراحت بود..

چون همیشه معتقد بود ک محیا داره همه چیو ب من دروغ میگه ک مخ منو زده باشه..

ک منو از ان خودش بکنه..

هر چند من نمیتونستم اینو باور کنم چون محیا برا من قسم میخورد..

ک همه حرفاش راسته و ب دور از دروغ ..

و حتی نمیتونستم این ریسک رو بکنم ک شک بکنم بهش..

چون میترسیدم دوباره خودکشی کنه..

واقعا من میترسیدم.. نه از خودم.. 

از اینکه ب خاطر اسوده خاطری خودم ریسک کنم و از این رابطه پا پس بکشم ..

و این ب قیمت جون ی نفر تموم شه..

هیشکی نمیتونه این موقعیت رو درک کنه مگه اینکه تو همچین موقعیتی گیر کرده باشه..

رسیده بودم ب ی دوراهی ک هر کدومش باز ی چند راهی بود..

ولی با این همه سعی میکردم ب روال عادی ادامه بدم

و سعی کنم این دو نفر از همدیگه بی خبر باشن.. تنها راه ارامش همین بود..

ی روز قرار بود محیا واسه کنکور ازاد بره تهران..

نمیدونم دلیلش چی بود، ک محل ازمون رو تهران زده بود.. یعنی یادم رفته..

شب راه افتاد با دوستش تا برن تهران.. دوستش خوابید و محیا پشت فرمون بود..

بهم گفت اس بده تا خوابم نبره.. گفتم خطرناکه محیا، رانندگیتو بکن ، حواست پرت نشه..

گفت عادت دارم پشت فرمون اس بدم، جاده هم خلوته.. اس بده تا خوابم نبره..

خلاصه تا خود صبح اس دادم بهش تا خوابش نبره..

هر از گاهی هم صدای اهنگ رو بلند میکرد و میزنگید اهنگ دلخواهشو گوش بدم..

چند بار رفتم دست و صورتمو شستم تا خوابم نبره.. تا اینکه گفت رسیدم..

اون روز محیا کنکورشو داد.. شب دوباره دعوامون شد..

دیگه عادی شده بود واسم.. اس ندادم بهش..

فردا بهش اس دادم ج نداد..

هر کاری کردم ج نداد..

گفتم باشه محیا .. ب درک .. ج نده.. گوشیمو خاموش کردم..

دو ساعت بعد نتونستم دووم بیارم..

دوباره روشن کردم و اس دادم..و بعد چند بار زنگیدن..

آخر سر جواب داد..

قبلش خیلی ترسیده بودم از اینکه خودکشی کرده باشه..

تا گفت الو .. ی نفس راحت کشیدم و گفتم برو گم شو ،

دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

گوشیمو خاموش کردم.. ک دیگه هیچوقت سراغشو نمیگیرم..

خیلی عصبی بودم.. 

ی روز گذشت، رفتم ی سیمکارت دیگه خریدم..

تصمیمم جدی بود.. چون واقعا خسته بودم.. دیگه تحمل نداشتم..

رفتم تو پارک قدم میزدم و با خودم کلنجار میرفتم..

ی موقع هایی حتی دستامو تکون میدادم و بلند حرف میزدم..

دیوونه شده بودم..

خلاصه این روزا گذشت..

روزگارم اصلا خوش نبود.. دیگه واقعا افسرده بودم.. حوصله هیشکیو نداشتم..

فکر کنم حدود دو ماه گذشت ک دیگه نتونستم دووم بیارم،

ی روز برداشتم ی اس دادم.. گفت شما ؟ هیچی نگفتم ..

زنگ زد .. ج ندادم..

دوباره اس داد.. رضا خودتی؟

نمیتونستم بگم نه..

نمیتونستم سکوت کنم..

این دختر چرا اینجوری بود آخه..

بخدا الان دارم مینویسم اشکام داره میریزه..

آخه یکی نیست ب این بگه از کجا میشناسی ؟ چجوری حدس میزنی ک این رضاست..

من ک هنوز چیزی نگفتم..

فقط ی اس اومده واست از ی شماره ناشناس..

گفتم اره خودمم..

بخدا سکوت جایز نبود.. باید اعتراف میکردم ک خودمم..

من شرمنده واژه ای ب اسم عشق هستم.. من از عشق هیچی نمیدونم.. هیچی نمیفهمم..

شروع کرد ب حرفیدن..

اولین چیزی ک گفت این بود ک چرا ولم کردی رضا؟ چیکارت کرده بودم.. چرا تنهام گذاشتی؟

مگه ندیدی دارم واست میمیرم.. چرا دوس داشتنمو ندیدی؟ چرا هیچوقت باورم نکردی؟

گفتم محیا خودت خواستی..

تو بودی ک با من قهر کردی.. تو بودی ک منو خستم کردی..

چقدر بهت گفتم بسه محیا.. دعوا بسه.. دیگه نمیکشم..

بخدا نمیکشیدم محیا.. داشتم میمردم..

اون روزم ک هر چی زنگ زدم ج ندادی.. خیلی عصبانی بودم از دستت..

وقتی هم ک ج دادی دیگه مطمئن شدم خوبی رفتم..

قسم خورد ک اونی ک تلفن رو جواب داده من نبودم.. دختر عموم بود..

وای خدای من .. داشتم چی میشنیدم..

حتی صدای دختری رو ک منو از روی ی مسیج با ی شماره بیگانه میشناسه رو نشناخته بودم..

من کجام و اون کجا...

اون روز باز حال محیا بد شده بوده..

اون بعضی وقتا تو خواب خفه میشد.. و این اتفاق افتاده بوده..

وقتی من زنگیدم اون هنوز ب هوش نیومده بوده..

وقتی دارم اینا رو مینویسم میترکم..

از دست خدا و این دنیاش شاکیم .. از دست خودم ک خیلی ادعام میشه شاکیم..

از دست همه اونایی ک هیچوقت نتونستن این دختر رو باورش کنن شاکیم..

نمیتونم بیشتر از این بنویسم..

اشک نمیذاره این خاطره های لعنتی  رو با خیال خوش مرور کنم..

بقیش تو پست بعدی


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, عاشقانه وغمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()