تو اون ی هفته خیلی چیزا دستم اومده بود..

افکارشو تا حدودی شناخته بودم.. دیوونه بازی هاشو شناخته بودم..

شخصیت ب ظاهر دیکتاتوری داشت ولی ته قلبش میشد خدا رو پیدا کرد..

دختری ک اگه میخواستی از رو ظاهر قضاوت کنی باید اراذل و اوباش خظاب میکردی..

شب گردی هاش.. درگیری هاش با خانوادش..

تنهایی زندگی کردن تو طبقه بالای خونشون.. کتک کاریاش با باباش.. لج بازی هاش..

همه و همه نشون از ی شخصست کاملا منفی داشت..

ولی چی باعث شده بود ک محیا اینجوری بشه؟

من هیچکدوم از کاراشو  نمیخوام توجیه بکنم..

کاری ک بده، بده.. و نیازی ب توجیه نداره..

ولی اگه بشه ریشه رو شناخت قابل درمانه، و میشه رفتار ها رو ب مسیر درست هدایتش کرد..

من عاشق اینم ک با ادمای مختلف بحرفمو ب شخصیت درونیشون پی ببرم..

خیلی از زیبایی ها رو میشه تو شخصیت درونی ادما پیدا کرد که نمیتونن بروز بدن..

محیا شخصیت منفی نبود از نظر من.. اون فقط قربانی ی شرایط خاص شده بود..

بچه ای ک از کوچیکی با ی بیماری سر و کله زده بود و حدود سیزده سالش بوده ک

مادرشو از دست میده..

و تو این سن حساس باید کسی رو ب جای مادر واقعی خودش قبول کنه...

این انصاف نیست..

انصاف نیست ک واسه کسی با همچین شرایطی زودی قاضی شد و حکم واسش برید..

نیاز ب تامل بیشتر بود.. چاره ای سر راه خودم نمیدیدم..

وقتی میدونم میتونم ب همجین شخصی کمک کنم ، نمیتونم پسش بزنم..

میدونم خیلیا باور نمیکنن ک من واسه خاطر خودم دست ب این رابطه نزدم..

و فقط و فقط ب خاطر محیا بوده همه اینا..

ولی اصلا برام مهم نیست ک مردم در موردم چی فکر میکنن..

من افکار خاص خودمو دارم و دارم واسه خودم زندگی میکنن..

و هیچوقت رقاص خوبی نبودم ک بتونم با جرف مردم برقصم..

رو همه اینا من فکر کردم..

و نهایتا ب این رابطه چراغ سبز نشان دادم..

ولی با این افکار ک میرم تو زندگی محیا و چیزایی ک واسم قابل ترمیم هستش رو

درست میکنم

و نهایتا من قادر ب این هستم ک بتونم از این رابطه جوری پا پس بکشم ک محیا خیلی هم متضرر نشه..

اما متاسفانه نمیشه همیشه همه چیز مطابق با افکار ادمی پیش بره..

حالا دیگه رابطه من با محیا شروع شده بود..

نه ب عنوان داداش..

ب عنوان کسی ک محیا ماه هاست ک مخفیانه عاشقش بوده..

و دفتر خاطراتش پر از نقش ها و خاظره هایی ب اسم شخصی ب نام رضاست..

عشقی ک همیشه مخفی بوده حالا داره کم کم نقش واقعی تری ب خودش  میگیره..

ولی در اغاز راه چاره ای نیست بجز اینکه این عشق را یکطرف خواند..

محیا از عشق من ب ساحل خبر داشت..

و میدونست ک من ب این راحتیا اسم ساحل رو از دلم خط نمیزنم.. 

و امکان نداره نام ساحل از رو قلبم پاک شه..

اینو واسه این نمیگم ک شاید ی روز ساحل بیاد و وبلاگمو بخونه.. نه..

من اینو با تمام سلول هایم دارم تفسیر میکنم..

ساحل همیشه تو قلب من هستش..

و هیچوقت از قفسی ک تو دلم ساختم ازادش نخواهم کرد..

هر چند ک جبر روزگار باعث دوری من از او شده باشه..

و منو محکوم ب فراموشی کرده باشه..

ولی ایمان دارم قاضی که چنین حکمی برایم بریده ، با عشقم ب دار خواهم کشید..

و هیچوقت ب حکم فراموشی مجازات نخواهم شد..

روزهای من و محیا خوب یا بد در حال سپری شدن بود..

و من همه تلاشم را برای بهبود رابطه او با پدرش بکار گرفته بودم..

از کار و زندگی و دلخوشیم زده بودم.. و موفقیت هایی در این بین کسب کرده بودم..

ولی با کلی ترس و استرس..

محیا عادت داشت ک خودکشی کنه..  قرص بخوره.. رگشو بزنه..

و کافی بود ی لحظه افسار افکارمو از دست بدم..

شاید این ی بازی بود..

بازی بر سر زندگی یک نفر..

خوشبختانه سلاح گرمی داشتم .. سلاح گرمی ب نام عشق..

محیا فقط برای من ی سلاح بیشتر باقی نذاشته بود..

هر وقت میبرید و خسته بود و تهدید ب خودکشی میکرد..

از اسلحه خود استفاده میکردم ..

و یا شاید از عشق محیا سواستفاده..

تهدید علیه تهدید..

اون خیلی راحت میتونست قید زندگیشو بزنه ولی هیچوقت راحت نمیتونست از زندگی من بگذره..

اون ب صداقت من ایمان داشت..

و هر وقت تهدید ب خودکشی کرد ، من نیز ب خودکشی تهدیدش میکردم..

موشک جواب موشک..

زندگیمون شده بود بحث و دعوا و اشتی.. خنده و گریه...

لوس بازی هایی ک هر از گاهی طعم مرگ نیز ب خود میگرفت..

من از هیچ کدوم از کاربرانی ک وبلاگمو میخونن انتظار باور کردن این ماجرا ها رو ندارم..

چون خودم هم وقتی برمیگردم عقب و این خاطره ها رو مرور میکنم باور نمیکنم..

ی بار شب دعوا کردیم فکر کنم تا حدود ساعت چهار اینا بیدار بودیم. .

اشتی کردیم و صبح ساعت شش بود ک بیدار شدیم..

یادم نیست چی گفتم..

فکر کنم همون سوال همیشگی ک متنفر بودم ازش..

و هیج سوالی تا این حد منو اذیت نمیکرد..

ولی شاید محیا نمیتونست درک کنه و یا شاید نمیخواست درک کنه ک چقدر متنفرم از این سوال..

اون همیشه خودشو با ساحل مقایسه میکرد و ازم سوال میکرد ک ساحل رو بیشتر دوست داری یا منو..

و همیشه ب همون جواب تکراری من برخورد میکرد

ک من هیچ کس رو تو دنیا ب اندازه ساحل دوسش ندارم..

وقتی اون روز صبح دوباره این سوال تکرار شد من از ترس دعوای دیشب

ک نکنه دوباره دعوامون بشه و تهدید شم ب خودکشی سکوت کردم..

واقعا خسته بودم..

توان مقابله با محیا رو نداشتم..

ولی سکوتم رنگ سنگینی ب خود گرفت..

باز دوباره گریه.. باز فریاد.. باز تهدید.. وباز تهدید جواب تهدید..

قسم خوردم ک اگه باز قرص بخوری منم میخورم..

ولی مسیجی ک دریافت کردم متفاوت تر بود..

نوشته بود بخدا خوردم.. گفتم چقدر گفت ی مشت..

هیچی نگفتم پا شدم ی لیوان اب آوردم قرص دپاکین داشتم واسه میگرنم داده بودن

ی مشت برداشتم خوردم..

لازم بود بخورم..

واسه اینکه خسته بودم..

واسه اینکه بتونم خودمو اثبات کنم..

واسه اینکه بتونم جلوش وایسم...لازم بود ک تهدیدمو عملی بکنم..

ک بگم من هم هستم.. من هم میتونم..

و من از تو نمیترسم.. من از تهدید نمیترسم.. من از مرگ نمیترسم..

لازم بود بهش بگم من از تو دیوونه ترم..

لازم بود بهش بگم من میتونم واسه تو از خودم بگذرم..

واسه اون زندگی لعنتی ک  واسه خودت ساختی،از خودم بگذرم..

گوشیمو برداشتم ی اس بهش دادم..

انگاری داشتیم فیلم بازی میکردیم..

و این ی تراژدی بود..

صبح امروزآخرین سکانس تراژدی را باید بازی میکردیم ک فیلم نبود..

این ها همه تو واقعیت داشت اتفاق میفتاد..

گفتم منم خوردم.. آخیش.. حالا دیگه راحت میتونیم بخوابیم...

گفت یعنی جی؟ چی میگی تو؟

گفتم هیچی.. بیا دیگه با هم خوب باشیم..

زنگ زد ج ندادم.. دوباره اس داد.. گفت رضا تو رو خدا انگشتتو بکن تو دهنت بالا بیار.. 

گفتم ولش کن محیا.. دیگه واسم مهم نیست..

واقعا دیگه واسم مهم نبود.. فقط میخواستم بخوابم..

ی مسیج دیگه اومد..

رضا تو رو خدا زود باش بالا بیار.. بخدا منم بالا میارم..

گفتم قول میدی؟ گفت ب روح مامانم قسم بالا میارم..

گفتم باشه..

رفتم دستشویی .. هر کاری کردم نتونستم بالا بیارم.. شکمم کاملا خالی بود..

گفتم نمیتونم محیا.. بیخیال..

گفت زودی برو دکتر..

دروغ چرا حالا دیگه ترس داشتم..

پا شدم رفتم پیش ی دکتر تو محلمون.. گفت زودی خودتو برسون بیمارستان..

آژانس گرفتمو رفتم.. معده مو شست و شو دادن ...

گفتن باید بستری شی.. گفتم نمیخوام ..

خودم رضایت دادم و پا شدم اومدم خونه تا تو خونه کسی متوجه نشه.

چند روز تو تب سوختم و سردرد داشتم.. 

واسه این پست کافیه.. بقیشو تو پست بعدی تعریف میکنم



برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, غمگین, سرگذشت من, عکس و شعر
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()