نکته: قبل از اینکه بخوام ادامه نوشته هام رو بنویسم باید بگم ک

این اتفاق هایی ک تعریف کردم واسه عید نبود.. اواخر تابستون بود ک من اشتباهی گفتم عید..

ادامه: روزها داشت ب خوبی پیش میرفت.. یازده شب برایم مقدس شده بود.. 

عاشقانه هایم.. درد و دل هایم .. خوشی هایم .. بغض هایم.. همه و همه ب وقت ساعت یازده شب

گل میکرد..

کل روز منتظر شب بودم.. ی موقع هایی یازده میشد و داداشم پشت سیستم بود..

روم نمیشد بهش بگم بلند شه تا من بشینم.. تو دلم ب خودم فوش میدادم..

نمیتونستم دووم بیارم، میرفتم تو اتاق بغضم میشکست..

روز هایم سرد یا گرم ، از هم سبقت میگرفت..  و زمان در گذر بود..

در پس این روزها اتفاقاتی افتاد ک نمیخوام خیلی روش مانور بدم...

یعنی خاطرم نیست..

مث شکستن جیوه در ازمایشگاه و بیهوش شدن ساحل..

مث مسموم شدن ساحل بخاطر شیر خوردن..

مث ب کما رفتن ساحل ک هیپوفت نفهمیدم دلیلش چی بود..

مث خواستگاری خرخون از ساحل و نامه ای ک واسم نوشته بود و

اون شکلک خنده ای ک گذاشته بود و همیشه هم در خاطرم میمونه ،

و هر وقت اون نامه رو میبینم خنده بر لبم گل میکنه.

. و مث خواستگاری علی، داداش همون دوست ساحل ک فوت شد..

بعد حدود پنج ماه شماره دادم بهش.. و فقط وقتی اس میدادیم بهم ک مجبور شیم..

از همه این ها میگذرم و خودم را ب دست زمان میسپارم..

و رهسپار زمانی میشوم ک تصمیم گرفتم ب رابطه ام با ساحل پایان بدم..

تصمیمی ک بارها و بارها با دوستام سربحث نشستم ..

همه ب دنبال دلیل بودن برای این جدایی.. برای محکوم کردن من ب بی دلی..

برای بی احساس بودن..

میخوام در مورد دلایلم بگم..

میخوام بگم من هیچوقت دلم سنگ نبوده.. حتی وقتایی ک خودم داد زدم سنگم..

سنگ نبودم..

فقط تظاهر ب سنگ بودن کردم.. 

من عاشق ساحل بودم .. ولی چون میدونستم راهی برای رسیدن نیست،

تصمیم گرفتم نقطه ای بر پایان این رابطه بذارم..

من ترک هستم و ساحل کرد.. فاصله ای ک بین ماست، همه جیز را برایم سخت کرده بود..

راضی کردن خانواده ام سخت بود و راضی کردن خانواده ساحل، سخت تر از ان...

همه این مشکلات رو با ساحل مطرح کردم و او مخالف جدایی بود..

مشکلات رو درک میکرد ولی میگفت تنها چیزی ک واسم مهمه بودن با تو هستش..

ولی من همه این ها رو گذاشتم ب پای احساسات دخترانه...

اون خواستگاراشو رد میکرد..

دوست نداشتم ب خاطر خود خواهی خودم اونو بدبختش کنم..

فرض ک چند سال منتظرم میماند ،

اگه آخر سر نمیتونستم خانواده هامونو راضی ب این ازدواج کنم چی؟

 گناه ساحل چی بود  ک بخواد ب پای من بسوزه؟

از ی طرف من نه سربازی داشتم و نه کار..

خداییش من جای پدر و مادرش بودم عمرا دخترمو نمیدادم ب همجین پسری..

و همه این ها باعث شد ک ی شب رابطمونو تموم کنیم...

برای اخرین بار پشت تلفن من میحرفیدم و اشک میریختم.. و تمام شد...

این پایان شروعی بود بر شب های دلگیر من..

ساعت یازده شب اوج دیوانگی من بود..

تو این روزا من میتونستم با دوستان نتی خودم.. درد و دل کنم..

ولی ساحل نمیدونم چجوری این شب ها رو سپری کرد..

فریما یکی از بهترین  دوستان من تو نت بود.. ک گاهی من و فریما و ساحل سه تایی باهم تو مسنجر میحرفیدیم..

شب ها با من گریه میکرد.. میخندید.. درد و دل میکرد..  و مث آبجی واقعی من شده بود..

ی دنیا ممنونم ازت فریمای عزیز..

ولی اتقاقی ک بیشتر از هر چیزی زندگی منو تحت تاثیر قرار داد..

اشنایی من با شخصی بود ک اسمشو میذارم محیا

داشتم با فریما میحرفیدم ک یهو بهم گفت محیا کارت داره و ایمیلتو میخواد..

سر ی موضوعی ک با یکی از دوستای محیا تو کلوب بحثم شده بود..

گفتم باشه ... ایمیلمو بده ببینم جی میگه..

یخورده بحث کردیم .. بحث های الکی.. گقت رضا راستش من این موضوع رو بهونه کردم..

میخواستم باهات بحرفم.. درد و دل کنم.. کفتم باشه آجیم من در خدمتم..

نمیدونستم داره راس میگه یا نه.. ولی همیشه عادتمه .. دوس دارم ب ادما اعتماد کنم .. اینو قبلا هم گفتم..

حرفایی ک میزد خیلی سنگین بود واسم..

دختر ی شخصی بود ک وضع مالیش خیلی خوب بود..

میگفت پنج سال پیش مامانشو تو ی تصادف از دست داده..

و بعدش باباش با ی زن دیگه ای ازدواج کرده بود..

ببخشید نباید بیشتر از این در موردش بنویسم..

چون ی کسانی ممکنه بخونن ک دوس اگه توضیح بدم شرایطشو ب احتمال زیاد میشناسنش..

ب هر حال چیزایی ک واسم تعریف کرد .. اگه شخص من بودم ب جاش..

شاید خیلی وقت پیش خودکشی کرده بودم..

فکر نکنم کسی ب جز من این حرفا رو باور میکرد..

آبجی صداش میکردم.. گفت میشه واقعا داداشم باشی.. گفتم چرا که نه...

خیلی دلم سوخته بود واسش.. و دوس داشتم کمکش کنم..

و میدونستم ک میتونم ی جاهایی از زندگیش رو تغییر بدم...

ی هفته ای بود ک میحرفیدیم .. ی روز بهم گفت میخوام ی چیزی بگم رضا.. ولی میترسم..

گفتم نه بابا .. راحت باش .. بگو آجیم.. گفت میشه ابجی صدام نکنی؟

گفتم یعنی جی؟

برگشت ب جند ماه پیش...

و حرفایی ک من تو چت روم ایرانکلوب با یلدا زده بودم رو واسم تعریف کرد.. و چند ماجرای مختلف..

اصلا باورم نیمشد.. من این حرفا رو چندین ماه پیش زده بودم..و محیا هم اصلا تو بحثمون نبود..

گفت ک خیلی وقته ک زیر نظر دارمت.. ولی چون با ساحل بودی نمیخواستم وارد رابطه تون بشم..

بقیه زندگی نامه ام را دنبال کنین لطفا..

تو رو خدا فقط زود در موردم قضاوت نکنین

ادامه دارد..


برچسب‌ها: شعر, سرگذشت من, تنهایی, زندگی
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()