حالا دو روز بود ک با ساحل شبا مینشستم پای نت حرف میزدم..

من کلا آدم کم حرفیم تو خونه..

 ولی نمیدونم چطور وقتی با ساحل حرف میزدم اصن مگه حرفمون تموم میشد...

خالم پیش من و داداشم بود تا تنها نباشیم.. و غذامونو واسمون آماده میکرد..

بیچاره خاله میدید من نمیخوابم ، دیگه منتظرم نمیشد .. میرفت میخوابید..

ومن با خیال راحت مینشستمو میحرفیدم.. تا نصف شب.. اصلا نمیدونستم زمان چجوری میگذره..

دو روز بود ک میحرفیدیم ، روز سوم  ی اتفاقی افتادک متاسفانه یادم نیست داستان از چ قرار بود..

باید اینو از ساحل بپرسمو بنویسم..

یکی از بچه های کلوب ی چیزی از طرف من ب ساحل گفته بود..

ساعت حدود هشت اینا بود فکر کنم رفتم نت.. ساحل موضوع رو باهام مطرح کرد..

و من مونده بودم چطور موضوع رو ثابت کنم ک این حرفا از طرف من نبوده..

و من بیخبر از همه این حرفام..

خلاصه سر این موضوع کلی باهم حرف زدیم تا اینکه اون پسره اومد

بهش پیام دادم ، گفت ک

فقط ی شوخی کردم با ساحل.. نمیدونستم قضیه اینقدر جدی میشه..

کلی عذرخواهی کرد و اومد ب ساحل توضیح داد..

اون شب خیلی دیر شده بود دیگه..

ساحل باید میرفت پیش دوستش ک تولدش بود.. ولی ب خاطر این موضوع نتونست بره..

سر بحث های الکی ک هنوزم ک هنوزه از اتفاقات اون شب متنفرم..

اون شب قبل ماه رمضون بود.. ساحل بهم گفت ک دیگه نمیاد نت..

تا اینکه بعد ماه رمضون دوباره بیاد و بحرفیم..

تو این مدت ک ساحل نبود.. من هر روز ی ایمیل واسش میفرستادمو میگفتم ک ب یادتم..

نمیدونم چرا..واسه چی این کارو میکردم..

ما خیلی نبود ک همدیگرو میشناختیم..

ولی حس خیلی خوبی بهش داشتم.. حتی همین ایمیل های بی جواب آرومم میکرد..

ی ماه همینجوری ادامه دادم..  نفهمیدم عید چجوری اومد و رفت..

ولی بعد ی ما خبری از ساحل نبود.. خیلی نگران بودم..

ی ماه شد دوماه.. دیگه مطمئن بودم ک ساحل منو یادش رفته..

تا اینکه ی روز ی ایمیل از ساحل دریافت کردم..

همین ک اسمشو دیدم داشتم شاخ درمیاوردم.. اصلا باورم نمیشد..

ایمیلو  باز کردم.. کلی تشکر کرده بود ازم و گفته بود فلان ساعت بیا کارت دارم..

فکر کنم ساعت 5 عصر بود قرارمون... ساعت 5 شد.. با شور و شوق رفتم مسنجر..

غافل از اینکه یکی از بدترین روزای عمرم پیش روم هستش..

سلام و احوالپرسی ک کردیم.. ساحل شروع کرد ب حرفیدن..

ب توضیح اینکه چرا این همه مدت نیومده..

اون شبی ک ما بحث کردیم با هم و ساحل نرفت تولد دوستش..

پس فردای اون دوستش ب همراه نامزدش میرن مسافرت..

تو راه تصادف میکنن و متاسفانه دوستش فوت میکنه..

وقتی اینو شنیدم انگاری تموم دنیا رو سرم خراب شد..

همه داشته هام آب شدن..

ساحل و دوستش از بچگی با هم بزرگ شده بودن و خیلی به هم وابسته بودن..

و من از اینکه نذاشته بودم بره تولد دوستش سخت خودمو سرزنش میکردم..

ساحل داشت ماجرا رو تعریف میکرد و همینجوری پشت سیستم ساکت نشسته بودمو اشک میریختم..

اصلا شوکه شده بودم از این خبر..

نمیدونستم چی بگم ، از کجا بگم ، تا بتونم آرومش کنم..

دوتایی فقط داشتیم اشک میریختیم..

تو این مدت ساحل همش تو کنج  خونه بوده.. از اتاق در نمیومده.. و یجورایی افسرده شده بود..

حالا هر شب سعی میکردم با ساحل بحرفمو آرومش کنم..

نمیدونم .. شایدم ساحل بهونه بود تا خودمو آروم کنم..

ولی حالا دیگه قضیه یخورده فرق میکرد .. خودمو مقصر این ماجرا میدونستم..

ساحل ب داداشش گفته بود ک داره باهام تو مسنجر حرف میزنه..

ولی چون ساحل رو ارومش میکردم، گفته بود اشکالی نداره، فقط شمارتو نده بهش..

دوباره میامو ادامه نوشته هام.. و اتفاقات زیادی ک واسم افتاده رو مینویسم..

اینم یک عکس بی بهونه از دستخط ساحل:

 



برچسب‌ها: سرگذشت من, عاشقا همه بدبختن, ساحل, رضا
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱٥ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()