سلام

تصمیم گرفتم برگردم چند سال عقبتر.. و شروع کنم ب نوشتن از زندگی خودم..

از روزایی ک سپری کردم.. از روز مرگی هام..

روزای اولی ک وارد نت شدم.. فقط وب گردی میکردم..

عاشق این بودم ک برم ب وبلاگ های عاشقانه، از شعر ها و مطالبش استفاده کنم..

عاشق شعر خودندنم .. خیلی وقتا واسه دوستامم شعر میخونم..

ی روز همینجوری شانسی یهو دیدم نوشته ایجاد وبلاگ.. خیلی دوس داشتم ی وبلاگ داشتم..

کلیک کردم .. ولی قبل از اینکه کلیک کنم با خودم عهد بستم ک رابطه هام محدود ب نت باشه..

چندین ماه بود ک مینوشتم ، البته نه از روزمرگی هام ..

فقط مطالب عاشقانه و شعر هایی ک دوس داشتم رو مینوشتم..

تا اینکه ی روز نمیدونم چی شد وارد ی سایتی شدم.. ی کلوب مجازی..

ب اسم ایرانکلوب..

ی چت روم داشت ک وقتی واردش شدم

همون روز اولی با یکی از بچه های اونجا ک

بعدا فهمیدم از بچه های قدیمی اونجا بوده، حرفم شد..

ولی ناظر چت روم هوای منو نگه داشت، شخصی ب اسم یلدا بود..

خیلی از کارش خوشم اومد ، با اینکه من جدید بودم ولی هوای منو داشتن...

و این موضوع  شروع جدیدی در زندگی من بود..

زندگی ک با آدمایی اشنا شدم ک نمیدونستم مجازین یا واقعی..

ولی همیشه خودمو محکوم ب این کردم ک ادما رو باور کنم..

حتی اگه مطمئن باشم ک دارن بهم دروغ میگن..

از نظر من اعتماد همیشه اعتماد میاره...

به هر حال قانون خواست خودم رو داشتم..

و اونقدر ب خودم در مورد این رابطه ها اعتماد داشتم ک فکر میکردم میتونم همه دنیا رو عوض کنم،

چ برسه ب اینکه بخوام در مورد ی شخص خاصی درمونده بمونم..

روز ها همینجوری میگذشت و من دیگه وابسته میشدم ب این دنیای مجازی..

تو کلوب دوستای خوبی داشتم.. هر چند ک هنوز خیلی از وارد شدن ب این فضا نگذشته بود،

ولی ادماش انگاری ادم بودن،

شاید همه مث من حداقل این فضای مجازی میخواستن خودشون باشن،

خودی ک دوس دارن باشن، خودی ک قلبشون میگه باشن..

ی روز ی پستی گذاشتم ک یادم رفته چی بود.. ولی  زیر اون پست دختری ب اسم ساحل کامنت گذاشت..

یادم نیس ک چی شد ک ازم پرسید ترکی؟؟؟ گفتم صد در صد..

گفت چرااینقدر قاطع؟

گفتم چون هیچوقت دوس ندارم فراموش کنم که کیم و از کجا اومدم..

دوس دارم اگه ی روز ب جایی برسم ریشمو یادم نره..

گفت اتفاقا منم کرد هستم.. بچه کرمانشاه بود..

ادبیاتشو دوس داشتم.. نوع حرف زدنش.. صمیمیتش.. مهربونیش...

یادم نیست اون روز چیا گفتیم باهم.. ولی میدونم کلی کامنت گذاشتیم و با هم حرفیدیم..

روز های بعد ک میرفتم کلوب بچه ها بهم گفتن ک شخصی ب اسم ساحل دنبالت میگشت..

ولی از شانس من ، من فقط صبح ها میتونستم برم نت و ساحل هم برعکس من شب هااا..

اون روز هم اتفاقی همدیگرو دیده بودیم..

نزدیک های عید بود .. عید سال 89.. 

همه تو خونه رفتن کربلا و من و داداش دومیم موندیم فقط..

چون داشتیم خونه میساختیم ما نمیتونستیم بریم..

حالا دیگه شب هم میتونستم برم نت تا حوصله م سر نره..

و این شد ک تونستم با ساحل هم کلام بشم...

 

بقیشو تو ی پست جدید مینویسم.. فعلا تا این حد کافیه..

اتفاقای زیادی تو این چند سال افتاده سعی میکنم تا جایی ک اجازه دارم بنویسم..

خوشحال میشم نظر بذارین


برچسب‌ها: سرگذشت من, ساحل, رضا, عاشقا همه بدبختن
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()