دلم میخواد داد بزنم...

ب بلندای آسمان داد بزنم.. ب بلندای غمی ک تو دلم نشسته داد بزنم..

ب بلندای فریادی ک تو دلم نشسته داد بزنم..

کاش فقط میدونستم چمهـ..؟؟ از چی دارم اینجوری میسوزم؟؟؟

دو روزه دارم تو تب میسوزم.. روانی شدم بخدا...

احساس میکنم خیلی تنهام.. خیلیا کنارم هستن.. خیلی هم هوامو دارن..

ولی احساس میکنم اونی ک نیست خودمم.. خودم گم شده زندگیمم..

گم شده ی این روزامم..

فکر کنم من از اونایی باشم ک زیادی ناشکری میکنم..

اَاااا ه ه ه ه ههههه... بیخیال اصلا..

امروز ظهر ی چیزایی نوشتم .. مث همیشه بازم لای چرک نویسام ی چیزایی نوشتم تا آروم شم

میذارمش اینجا تا بخونین.. نمیدونم چ دلیلی داره اینا رو اینجا بذارم.. ولی میذارم..

ی مطلب بی ربط:

 

 

در دلتنگی خودغرق بودم در گوشه ای از اتاق، با ذهنی پر از آشوب، منتظر معجزه بودم انگار

یک آن صدایی مرا ب فکر فرو برد، صدای مآدرم بود،

گلایه میکرد

حرف هایش را نفهمیدم، حواسم ب رنگ صداش بود، ..

چی گفت و از کی میگفت.. فقط حس کردم رنگ صداش خسته ست..

با تمام وجودم خستگیشو حس میکردم...

خسته ی زندگی بود، خسته ی آدم ها.. و یا شاید خسته ی بی مهری من بود..

نمیدانم چگونه این چهل و اندی سال را سپری کرده است..

کجای زندگی خسته اش کرده است.. کجای این دنیاش درد داشته است..

و ب کدامین جرم موهایش سفید شده ست..

نمیدانم خدای مادرم چ رنگی است؟...

نمیدانم کلاغ قصه های کودکیش ب مقصد رسیده ست یا نه؟ ...

نمیدانم کلاغش زنده ست یا مرده؟...

شاید او نیز موهایش سفید باشد.. و در ره زندگی بی مقصد..

کلاغ ها همه میمیرند.. ب جرم بی مقصد بودن..

کلاغ قصه من نیز نرسیده ب مقصد مرد..

و آرزو هایم بر باد رفت..

 

 


برچسب‌ها: دل تنها و غریبم, عکس و شعر, غمگین, عاشقا همه بدبختن
+ تاريخ ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()