دلنوشته ای از خودم:

نمیدانم چرا اینقدر مصمم گشته ای ، بر فراموشی..

نمیدانم جگونه این کوجه و باغ ها تو رو هوایی کردند ک چنین سر ب هوا گشته ای ، ای دل..

نمیدانم ک این سکوت را به چه امیدی بر حان خریدی؟؟!!

من از فرداهایی ترسم ک سکوت امروزم مرا ب فنا خواهد کشاند..

من از دیوار هایی ترسم ک دلیرانه سینه سپر کرده اند بر خاک زدن من..

من از رویاهایی ترسم ک بر باد خواهند رفت..

و من در شگفتم از این همه ترس ، ک بند نیاورده نفسم را..

چشم هایم چون سیل بی پناهی این سو و آن سو میکند

و گوش هایم ب دنبال نجوایی است انگار..

چ اصراری دارد بر شنیدن صدایی ک هیچوقت نشنید..

صدایی ک آمدنش را ب انتظار نشستم اما مرا به واهی کشاند..

وای بر من!!! چرا صدایی نمی آید؟!!

 

سلام

اول از همه میخوام عیدو تبریک بگم ، عیدتون مبآرک،

ایشالا تو سال جدید ب بهترین ها برسین.. بترین هایی ک خدا واسمون انتخاب میکنهـ

هیچوقت عید رو دوس نداشتم، چون همیشهـ واسم روزای دلگیری بوده..

دلم گرفتهـ .. نمیدونم از چی.. از روزایی ک سپری کردم.. از روزایی ک پیش رو دارم..

واقعا نمیدونم..

همه رفتن عید دیدنی، تنهایی تو خونه موندم..

میخوام ی چیزایی بنویسم بعد با خودم فکر میکنم، منصرف میشم..

سالی ک سپری کردم سال عجیبی بود واسم..

خیلی پستی و بلندی داشت.. هر چند یخورده دیوار پستی هاش بلندتر شد..

ولی اعتراضی ندارم.. آخهـ خدا هیچوقت واسه بنده هاش بد نمینویسهـ

هر چیزی ی حکمتی داره..

دوس دارم واسه خودم زندگی کنم.. واسه خودم باشم.. 

دوس دارم تنها باشم، تنهایی زندگی کنم..

تو  دنیای خودم.. تو رویای خودم.. تو سکوت..

چقدر دل امروزم گرفتهـ


برچسب‌ها: شعر, عاشقا همه بدبختن, عکس
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()