قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری

 

غم تنهایی و خونین جگری

 

،

قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند

 

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

 

قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست

 

آسمان نگهم بارانیست

 

قاصدک غم دارم

 

غم به اندازه سنگینی عالم دارم

 

قاصدک غم دارم

 

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

 

قاصدک حال گریزش دارم

 

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

 

پستی و مستی و بد مستی نیست

 

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

 

شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

 

 

کودک در کنار ساحل مشغول بازی کردن است!

با عروسک خود بازی میکند.

و ان را چنان عاشقانه دوست دارد که گویی زنده است

نگاهش به عروسک دیگر می افتد

عروسک خود را بر زمین میگذارد

و به سوی ان گام بر میدارد

اما ان را بدست نمیاورد - نگاهی به پشت سر می اندازد

اما از عروسک خودش نیز خبری نیست

امواج ان را به دل دریا برده بود

کودک نگاهی به جای خالی ان میکند

شانه هایش را بالا می اندازد و به دنبال توپی میدود

عروسکی که روزی همه زندگی او بود

بخاطر هوس بچگانه ای از دست داد

و امواج خاطرات ان را به قعر دریای فراموشی برد

و کودک بی خیال به دنبال عروسکی دیگر....

فراموش شد عروسک!

 

 

 

عروسکی بودم برات که  توبهم نفس دادی

 

دلمو یه روز خریدی فرداش آوردی پس دادی

 

بگو برات من چی بودم عروسک مغازه ای

 

 عاشق شدی رفتی حالا دنبال عشق تازه ای

 

رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست

رفتی وبا یکی دیگه دوست شدی خیالی نیست

یه روزم نوبت من میشه بهت نامه بدم

بدونی که با یکی دیگه ام جاتم اصلا خالی نیست

دیگه پشت دستمو داغ می کنم تا زنده ام

اسیر هیچکی نشم اسیر هر کی بشم

خیالی نیست لااقل اسیر تو یکی نشم

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: قاصدک, شعر, عکس, غم
+ تاريخ ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()