بعد مدتها دوباره هوس نوشتن کردم..

داد نمیزنم .. فقط میشنم یه گوشه دنج..

تو سکوت خونه سعی میکنم دوباره یه چیزایی رو یادم بیارمو بنویسم...

برمیگردم به همونجایی که فهمیدم بیماری پرولاپس دریچه میترال همراه با نارسایی دارم..

تو راه با خودم کلنجار میرفتم.. اشوب بودم..

حتی از دکتر نپرسیدم این بیماری چی هست...

بالاخره رسیدم به کلانتری .. نرفتم بالا دنبال کارام..

کفشام هنوز پام بود .. دراز کشیدم رو تخت و یهو دیدم ساحل اس داد...

نمیدونم اصلا بهش سلام دادم یا نه.. بلافاصله پرسیدم نت داری..

گفت آره...

گفتم سرچ کن ببین بیماری پرولاپس چیه،  راه درمانش چیه، عواقبش چی میتونه باشه؟

تا ساحل جواب پیاممو بده بند دلم داشت پاره میشد..

لرزش گوشیم نشان از مسیج ساحل داشت..

گوشیمو برداشتم و توضیحاتشو خوندم..

یه موقع هایی آدم یه سوتی میده بعدش همش دلهره داره ...

ترس داره.. دلش یه جا بند نیست..

ولی تا سوتیش بر ملا میشه.. وقتی یه جورایی میبازه..

یه نفس راحت میکشه و خودشو میزنه به بیخیالی...

قصه من بود...

فهمیدم بیماریم چیه..

خبر خبر خوبی نبود ..

ولی میتونستم آروم سرمو بذارم رو بالشتم.. یه نفس عمیق بکشم..

و بگم به درک...

من که کل زندگیمو باختم اینم روش..

کل کل من و خدا ادامه داره انگاری..

باشه.. بازی کن.. بازی کن تا ببینیم چی بدستت میاد از این همه زجر دادن من...

مونده بودم به کی بگم دردمو...

زنگ بزنم ب خونمون ؟ بگم بابا بازم مرض دارم.. بازم میخوام زجرت بدم..

زنگ بزنم ب مامانم ؟ بگم مامان دلم گرفته.. آرومم کن.. دق ش میدادم؟

مامان زنگید...

خوبی رضا؟ اوهوم.. چی شد؟ هیچی..

یعنی چی؟ هیچی دیگه.. میگه خوبم.. نسبت به قبل بهتر شدم..

صدام لرزید... ترسیدم مامان بفهمه.. گفتم مامان باید برم کار دارم..

هانیه زنگید یه جوری دست ب سرش کردم.. داداشم زنگید چیزی نگفتم..

خدا کجا بود؟ کجا بود ببینه دارم میترکم و صدامو درنمیارم..

چند روزی همینجوری ادامه دادم .. تا اینکه داداشم اومد تهران بهم سربزنه..

اونجا خیلی کلی بهش گفتم.. و گفتم کسی چیزی ندونه..

روزها برام عادی تر شده بود..

خوشبختانه کلانتری اونقدری شلوغ بود

که از بس درگیر بودم با کارام کمتر میرسیدم ب مشکلاتم فکر کنم..

ولی تا شب میشد و میرفتم دراز بکشم،

ناخودآگاه دوباره تصویری از مرگ جلو چشمام تداعی میشد،

نمیدونم چرا.. ولی خیلی دوست دارم بدونم وقتی مردم مامانم چیکار میکنه؟

خیلی دوست دارم بدونم کیا از رفتنم ناراحت میشن و کیا واسشون مهم نیست..

ولی به این چیزا که فکر میکنم ضجه مامانم میاد جلو چشمام..

خیلی اذیتم میکنه...

نمیخوام خیلی از ماجرا دور بشم...

تو همین روزا بود که اقدام کردم واسه کمیسیون پزشکی،

یعنی بدون اینکه من بگم خود دکتره واسه کمیسیون نوشت..

روز قبل کمیسیونم تو آسایشگاه دراز کشیده بودم و استراحت میکردم...

یهو یه دردی از سمت چپ شکمم احساس کردم.. اولش اعتنا نکردم بهش..

ولی دیدم رفته رفته داره بیشتر میشه..

شاید یه دقیق طول کشید تا دردم به حدی رسید که دیگه داشتم داد میزدم از شدت درد..

همه دور و ورم جمع شده بودن..

اینقدر دست و پا زدم که دیگه نایی واسه داد زدن هم واسم نمونده بود..

فشارم شدیدا افتاده بود.. فقط میدونستم که دارن لباسمو در میارن ..

نمیدونم چرا حدود 30 دقیقه شایدم بیشتر زمان برد تا آمبولانس بیاد..

اومد معاینم کرد..

گفت من میبرمش بیمارستان خودمون ،

مسئولین کلانتری گفتن نه ما خودمون میبریم بیمارستان امام سجاد ناجا،

منو گذاشتن تو ماشین از بدبختی ماشین روشن نشد،

تو همین حین رئیس خودشو رسوند،

هیچوقت اونجوری ندیده بودمش، هول هولکی اومد سراغم..

گفت قلبشه ؟ گفتن نه .. احتمالا کلیه شه.. یه نفس راحت کشید..

پرسید پس چرا نمیرین؟ گفتن ماشین روشن نمیشه،

زودی سوئیچ ماشین خودشو داد، همراه دو تا مامور و یه سرباز منو فرستاد بیمارستان..

خداییش خیلی خیلی زیاد به من لطف داشت و دوسم داشت منم خیلی دوسش داشتم..

منتهی دوست داشتن من از خوبی های اون بود..

بعدا رانندش تعریف میکرد میگفت تا بهش زنگ زدن و خبر دادن،

بهم گفت فقط تندتر خودتو برسون.. من هر چی تندتر میرفتم میگفت گاز بده..

هیچوقت اینجوری ندیده بودمش...

کاش میشد اسمتو بیارم جناب سرهنگ عزیزم..

کاش میشد اسمتو بیارمو با اسم ازت تشکر کنم...

بخاطر تک تک حمایت هایی که ازم کردی ازت تشکر کنم..

بخاطر روزایی که حتی بخاطرم تو روی کادریا هم وایسادی

و سرشون داد زدی که کسی حق نداره کاری بهم داشته باشه ازت متشکرم..

اون روز تو بیمارستان پس از آزمایش مشخص شد سنگ کلیه دارمو و دردم بخاطر همون بوده،

با آمپول هایی که زدن و قرص هایی که دادن از بیمارستان مرخصم کردن ،

منتهی واسه سونوگرافی نوشتن.. که فردا بیام سونو بشم..

فرداش من رفتم بیمارستان هم سونو داشتم هم کمیسیون...

دیدم خیلیا تو نوبتن، اعلام حضور کردمو رفتم سونو بشم..

یخورده سونو من زیادی طول کشید..

وقتی برگشتم سربازایی که اونجا بودن گفتن کجایی پس؟

چندین بار صدات زدن ولی نبودی..

رفتم تو ..

گفتن صدات زدیم نبودی حالا بشین ببینم دکتر خواست صدات میکنم دوباره..

دیگه آخر وقت بود گفت بیا تو.. دکتره منو دید گفت اسمت چیه گفتم..

گفت بیرون باش..

اصلا نذاشت بخدا حرف بزنم... ا

اصلا حرفی از سابقه بیماری میوکاردیتم تو پرونده قید نشده بود،

آنژیو شدنم قید نشده بود...

بستری شدنم قید نشده بود..

چندین بار حالم بد شده و با آمبولانس بردنم بیمارستان ،

اینا هیچکدوم قید نشده بود..

اومدم بیرون و بعد چند روز رفتم بیمارستان نتیجه رو بدن بهم...

مسئولش داشت نتایج رو ورق میزد و همزمان با تلفن حرف میزد..

چشمامو از روی برگه ها برنمیداشتم که نتیجه کمیسیونمو بدونم..

یهو اسممو دیدم..

نوشته بود معاف از رزم و رژه و اسلحه و نگهبانی و انتقال به محل سکونت..

یعنی یجورایی گفته بودن بمیری هم معافت نمیکنیم...

دیگه حتی حوصله اعتراض دادن رو هم نداشتم..

رسیدم کلانتری دوستام تا منودیدن گفتن پس شیرینی معافیت کو؟

ولی تا نیشخند تلخمو دیدن ، گرفتن موضوع چیه..

هیشکی باورش نمیشد که معاف نشدم..


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, داستان
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٥ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()