سلام

بعد اون پست های دنباله دار، که خلاصه شد و خیلی چیزا رو تعریف نکردم،

از امروز از روزمرگی هام خواهم گفت..

این پست رو خیلی خلاصه میذارم وصرفا بخاطر قولی ک داده بودم مینوسم تا بدقول نباشم..

رفتیم مشهد.. روز اول خیلی خوب نبود تا زمانی ک رفتیم حرم..

متاسفانه خیلی نشد ک تنها باشم و با خودم خلوت کنم..

آدما و رفتارشوون رو بشینمو نگاه کنم.. ولی با این همه باز خوب بود..

بعد برگشتنم رفتم سربازی.. یعنی دقیقا دیروز رفتم و لباس دادن

و بعدشم امروزو مرخصی دادن تا لباس هامونو بیاریم مرتب کنیم و مدارکمونو تکمیل  کنیم و برگردیم..

اگه مرخصی بیام سعی میکنم بنویسم.. ولی تصمیم فعلیم اینه ک مرخصی نیام و یخورده با خودم خلوت کنم..

مگه اینکه کار داشته باشم یا چیزی لازمم بشه.. سعی میکنم حتی ب خونه زنگ هم نزنم

و در آخر این عکس رو اضافه میکنم .. عکسی ک تو قطار گرفتم..

البته قیافم مشخص نیست .. ولی خیلی دوس دارم این عکس رو..

ی فضای تاریک، ک به ی پنجره باز میشه..

احساس میکنم خیلی معنی خاصی داره برام..

در موردش زیاد توضیح نمیدم.. دوست داشتین شما در موردش نظر بدین..

عکس دسکتاپم رو هم میذارم همینجا، دقیقا مثل عکس قیلی قیافم مشخص نیست.. ولی دوسش دارم..

بیشتر از این حس نوشتن ندارم امروز..

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی, سرگذشت من, حرف دلم, مینویسم برای خودم
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()