قبل از هر چیزی باید بگم ک حال ساحل خوبه.

ی مشکل دیگه پیش اومد واسش ک ب هر حال خدا رو شکر فعلا اوضاع آرومه..

حالا وقتی داستانم ب اونجا برسه توضیح میدم

 

ادامه سرگذشت:

خلاصه این مکالمه با لجبازی محیا ب پایان رسید و گفت ک ازدواج نمیکنه..

گفتم تو الان ب من زنگیده بودی ک خبر ازدواجتو بدی، اونوقت میگی ازدواج نمیکنم؟

خلاصه قطع شد..

شاید چون گریم گرفته بود دلش ب حالم سوخت.. نمیدونم..

دست خودم نبود،

وقتی داشت حرف میزد خیلی وقتا اصلا بخدا نمیفهمیدم چی میگه

فقط ی کلیاتی از حرفاش رو میفهمیدم

و همه روزهایی ک با هم سپری کردیم برام مرور میشد و ناخود آگاه اشکم میچکید..

سکوت میکردم و نمیحرفیدم، تا متوجه بغضم نشه..

ولی میدونست چه حالیم..

واسه همینم تا میدید سکوت کردم هر از گاهی میگفت رضا؟

و منو مجبور میکرد ک جواب بدم..

بعد اون مکالمه منگ بودم.. نایی نداشتم ک بخوام پله ها رو بالا برم و بیام خونه..

یخورده تو همون حیاط نشستم.. گریه کردم.. ولی اروم نشدم..

یخورده گذشت.. اومدم بالا..رفتم تو اتاق..

بخاطر شرایطی ک محیا داشت مجبور بودم محکم باشمو راضیش کنم ک ازدواج کنه..

یادم نیست چند روز طول کشید یا شایدم همون شب تونستم همه چیو تموم کنم..

و ب این ترتیب بالاخره محیا راضی ب ازدواج شد..

بالاخره خبر عقدشو بهم داد..

وقتی شنیدم باورم نمیشد.. اون دلبسته تر از اون چیزی بود ک بخواد بله رو بگه..

دیگه کاری ازم برنمیومد..جواب مسیجش رو فکر کنم ندادم..

مات مونده بودم تو اتاق..

اسمونا واسه چندمین بار رو سرم خراب شده بود..

نمیدونستم چرا.. من خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش.. ولی نمیدونم از چی ناراحت بودم..

شاید از اینکه از همه چی گذشته بودم تو زندگیم تا تو این مدت محیا اخم رو صورتش نشینه..

و حالا خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش..

محیا ازدواج کرد.. و من گوشیمو خاموش کردم..

دوس داشتم تو خودم باشم.. یجورایی خالی شده بودم..

خالی از انگیزه.. خالی از زندگی.. خالی از بودن..

حتی دوس نداشتم گریه کنم.. فقط خودمو حبس کرده بودم تو اتاقم..

نه غذا میخوردم.. نه حرف میزدم..

هر کی میومد میگفت چته.. فقط سکوت میکردم.. یجورایی اعتصاب غذا کرده بودم...

نمیدونم باور میکنین یا نه.. ولی من دو شبانه روز و ی روز بود ک هیجی نخورده بودم..

هیجی ب جز اب.. حتی ی لقمه..

با خودم لج کرده بودم.. با دنیا لج کرده بودم.. با ادما لج کرده بودم..

بالاخره مامان واسه چندمین بار اومد سراغم..

هر جی میپرسید.. جواب نمیدادم..

ازم میخواست غذامو بخورم ج نمیدادم..

ولی وقتی ب شوخی میگفت نکنه زن میخوای نیشم باز میشد..

نه واسه اینکه از حرفش خوشم اومده باشه نه..

وقتی میگفت زن میخوای.. شاید در همون ی ثانیه کلی خاطره تو ذهنم مرور میشد..

شاید ب مامان میخندیدم ک ..

آی مامان کجا بودی ببینی چ روزایی رو سپری کردم..

تو ب جی فکر میکنی و من ب جی فکر میکنم..

چ دنیای قشنگی داشتین.. نه نت داشتین نه گوشی و از این جور چرت و پرت ها..

کجا بودی ببینی چقدر زود پیر شدم و اونوقت تازه دلت خوشه ک زن میخوام..

مامان دید راضی بشو نیستم یهو گریش گرفت..

گفت خستم کردی رضا، ب خدا دارم دق میکنم..

تا چشمای پر اشکشو دیدم خواستم بگم گریه نکن مامان چیزیم نیست..

اشکم ریخت..

دلم میخواست داد بزنم.. داد بزنم سر خدا.. داد بزنم سر زندگی..

داد بزنم سر تک تک ثانیه هایی ک عذابم دادن..

جرمم چی بود ؟؟ خوب بودن جرم بود؟..

من فقط خواستم خوب باشم چرا جوابمو اینحوری داد این دنیا..

من اگه دنبال هرزگی بودم بخدا اینقدری از دخترا پیشنهاد داشتم

ک حتی لازم نباشه ب خودم زحمت بدم ک مثلا مخ بزنم..

بخدا .. ب هر چی اعتقاد دارم من دنبال هرزگی نبودم..

من فقط پی افکار خودمو گرفته بودم و داشتم واسش میجنگیدم..

پس چرا کار ب اینجا رسید...

خودمو یجور کنترل کردم.. واسه خاطر مامان هم ک شده خودمو کنترل کردم..

مامان تا دید اشکم یهو ریخت.. زودی اشکمو پاک کرد و گفت قربونت بشم رضا ..

ببخش مامان قربونت شم.. تو ب من توجهی نکن.. گریه نکن مامان فدات شه..

حرف نزدم.. اگه فقط ی کلمه حرف میزدم صدای گریم خدا رو از اسمونا پایین میکشید..

جوری خدامو بازخواست میکردم ک بشینه و ب حال و روزم زار زار اشک بریزه..

سکوت کردم.. چند دقیقه گذشت..

ارومتر ک شدم گفتم مامان برو الان میام..

داداشم اینا خونه ما بودن.. نمیخواستم کسی از حال و روز من و مامان با خبر شه..

رفتم ی ابی ب صورتم زدم رفتم پبش بقیه.. یخورده سوپ خوردم و برگشتم ب اتاق..

چند روز همین روال ادامه داشت.. بخاطر مامان و بقیه غذامو میخوردم.. هر چند خیلی کم..

اسم زن داداشم هانیه است..

دید ک من خیلی حال و روز خوب و خوشی ندارم ب زورم ک شده منو برد بیرون ک مثلا ی چیزی بخوریم..

من بودم و داداشم و هانیه..

روز اول  بعد کلی اصرار گفتم ک بله مشکل من ی رابطه بوده.. و جیز زیادی نگفتم..

روز بعد دوباره زنگید بهم و گفت ک برم اداره بحرفیم..

گفتم هانیه واقعا حالم خوش نیست.. نمیتونم..

خلاصه بعد کلی اصرار پا شدم رفتم.. داداشمم اومد.. جفتشون ی اداره کار میکنن ..

خلاصه بالاخره ی چیزایی واسشون تعریف کردم ..

خیلی کلی گفتم بهشون ک چجوری رابطه مون شکل گرفت و ج اتفاقاتی افتاد..

اونام کلی نصیحتم کردن و گفتن ک مواظب باش و خلاصه اونا هم نتونستن محیا رو باورش کنن..

مث همه اونایی ک هیچوقت باورش نکردن.. دوباره رفتم شمارمو عوض کردم..

ادامشو خیلی زود مینویسم


برچسب‌ها: سرگذشت من, غمگین, دل تنها و غریبم, عاشقا همه بدبختن
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٢٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

دوستان ممنون از همه اونایی ک دعا کردن

خوشبختانه ساحل ب هوش اومد، و از بیمارستان هم مرخص شده بود،

ولی دو روزه ک مسیجی نمیده فقط ی بار مسیجش اومد ک نوشته بود مسیجام نمیاد..

فکر کنم اوضاع اونجور ک باید خوب نیست..

هر چند بهم گفته بود ک حالش خوبه و نگران نباشم..

نمیدونم توکل ب خدا .. دعا کنین

در مورد داستان زندگیم هم بخاطر همین موضوع ساحل حوصله نوشتن نداشتم،

ولی یکم قبلا از اینکه این اتفاق برای ساحل بیفته، نوشته بودم

ک همونا رو قعلا میذارم تا بخونین

ادامه سرگذشت:

این دعوا باعث شده بود ک محیا از نزدیک شدن کسی ب خودش واهمه داشته باشه،

ب هیشکی نمیتونست اعتماد کنه،

این قضیه همیشه بین  من و شهلا و خود محیا و البته اون پسره موند،

کسی خبر نداشت ک چرا محیا اینجوری شده،

و فکر میکردن ب خاطر همون بیماری بود ک از گذشته ب همراه داشته..

روزها سپری شد ، خوب یا بد، ..

و رسیدیم ب روزهایی ک پدرش اصرار داشت ک محیا زودتر باید ازدواج کنه،

محیا این مسئله رو با ن مطرح کرد ک بابام میگه باید ازدواج کنم،

البته از قبل هم میگفتن این حرفا رو..

حتی داداش خود شهلا هم یکی از خواستگاراش بود،

هر چند ک شهلا بهم گفته بود ک دوس نداره محیا با داداش خودش ازدواج کنه..

البته اینو بعد ها گفت هنوز نرسیدم ب اونجا..

محیا روز ب روز ممکن بود حالش بدتر شه، و اصرار پدرشم ب خاطر همین بود،

دیدم مشکل اینجوریه .. محیا هم راضی نمیشه واسه ازدواج ،

هر کاری میکردم راضی نمیشد،

نمیدونم چطور شد ک تونستم یخورده خودمو از محیا دورتر کنم،

ب مرور زمان دورتر شدم، با استفاد از روش خودم، تهدید جواب تهدید و سرد شدن ب مرور زمان..

تا اینکه ی روز باز ی اس از طرف محیا دریافت کردم ک ..

رضا باید باهات حرف بزنم..

رفتم حیاط، خودش زنگید.. ج دادم .. خیلی اروم و سرد احوالپرسی کردم باهاش..

ی کوچولو ک حرف زدیم گفتم چیکارم داشتی محیا..

گفت رضا بابام دیگه نمیذاره، مجبورم کردن ک زودی ازدواج کنم،

هر کاری میکنم نمیتونم جلوشون وایسم،

دروغ چرا بدجور ناراحت شدم، بغض کردم، گفتم ایشالا خوشبخت شی،

گفت همین؟

گفتم اره..

گفت رضا تو رو خدا، همین الانشم اقدام کنی میتونیم ب هم برسیم،

بابام میگه رضا ی زنگ بزنه بهم ک من بدونم ک میخوادت،

رضا بخدا فقط همین،

همین الان شماره بابام رو بدم بهش زنگ بزن، بگو من رضام ..

اصلا نمیخواد خیلی باهاش بحرفی، هر چی پرسید جواب بده و بقیش با من..

گفتم محیا بخدا شرایطشو ندارم من..

خودم ک سربازی ندارم ، کار ندارم، سه تا هم داداش دارم ک همشون از من بزرگن،

اونموقع فقط یکی از داداشام نامزد کرده بود..

شدنی نیست..

گفت رضا کارت هم با من، بابام گفته خودش بهت کار میده..

گفتم بخدا نمیتونم محیا تو خونه شرایطشو ندارم،

ما قبلا با هم حرفمونو زده بودیم.. من گفته بدم بهت ک من ب این زودیا شرایط ازدواج نخواهم داشت..

گفت رضا من رو حرف خودم هستم ، گفتم تا همیشه منتظرت میمونم، الانشم میمونم..

گفتم نه من نمیخوام.. میدونم وضعت مناسب نیستش.. من مانع ازدواجت نمیشم..

 

ببخشید فقط در همین حد نوشته بودم.. بقیش هر وقت حالم خوش بود مینویسم

 

 

 


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس جدید, شعر, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

ساحل دو روزه ب کما رفته.. دعاش کنین

 

دیگه علاقه ای ب نوشتن ندارم.. فقط ساحلمو میخوام


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

اصلا باورم نمیشد، ک محیا این حرفا رو با یکی زده باشه،

اونم با کسی ک همیشه میگفت مث داداشمه،

اصلا مگه شدنیه؟؟؟ نههه...

یخورده بیشتر خوندم مکالماتشون رو .. دیگه اصلا رو خودم کنترل نداشتم..

میخوندم و حرص میخوردم و اشکام میریخت، ..

دلم میخواست خفه ش کنم..

دیگه نمیتونستم بقیشو بخونم..

همونجا پشت سیستم میخ کوب شده بودم،

گوشیمو برداشتم ی بخشی از مکالمه هاشونو نوشتمو فرستادم براش..

جوابی نیومد..

ی اس دیگه..

نوشتم برو گم شه، دیگه نمیخوام ببینمت عوضی.. حق نداری دیگه بهم اس بدی..

بازم جوابی نیومد..

بازم قانع نشدم، گفتم متنفرم ازت، زود باش حرفاتو توجیه کن محیا..

زود باش بهم بگو ک واسه چی اینجوری با اون پسره حرفیدی..

بازم جوابی نیومد..

بیحال رو کف اتاق افتاده بودم، تو حال خودم نبودم..

نیم ساعت گذشت.. گوشیم زنگ زد.. خودش بود.. زودی جواب دادم..

حتی مجالی واسه سلام کردن نداشتم..

یکی داشت پشت تلفن حرف میزد.. حرف زدن ک نه.. داد میزد..

داشت چی میگفت، نمیفهمیدم.. با بلندترین صداها داشت گریه میکرد و حرف میزد ..

اعصابم خورد بود..

هر از گاهی ی چیزایی متوجه میشدم..

گفتم چرا اینکارو کردی محیا؟ چیکارت کرده بودم؟

برو گم شو محیا.. خفه شو.. دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

اونم داشت سر من داد میزد..

گفتم ارومتر حرف بزن هیچی متوجه نمیشم..

ولی انگاری اصلا صدامو نمیشنید، همینجوری داشت با هق هق حرف میزد..

داد زدم بسه و گوشیمو کوبیدم زمین..

همچین کوبیدم ک گوشیم خورد ب تشک و برگشت خورد ب سقف اتاق و افتاد..

نفهمیدم اصلا کجا افتاد..

سرمو گذاشتم رو زمین و همینجوری اشکام میریخت..

ی لحظه صداشو شنیدم ک هنوز داره میحرفه..

جالب بود ک گوشیم قطع نشده بود،

پا شدم رد صداشو گرفتم ک گوشیمو پیدا کنم،

افتاده بود لای خرت و پرت هایی ک گوشه اتاقم بودن،

برداشتم دیدم هنوز داره میگه ولی حالا دیگه میشد یخورده از حرفاشو متوجه شد..

دیگه نایی نداشتم واسه حرفیدن.. گوشیمو گرفتم گوشم، نشستم ی گوشه و گوش دادم،

اون توجیه میکرد ک همه این کارا واسه این بود ک حرص منو دربیاره..

این ک با ایمیلی با اون پسره حرفیده بود ک من بتونم برم بخونم حرفاشونو،

مدرک این ادعایی بود ک کرد...

هنوز داشت توجیه میکرد، و من هر از گاهی اروم میگفتم دیوونم کردی محیا..

از حرفایی ک تو ایمیلش زده بودن میشد فهمید ک ادعاش دروغ نیست..

ولی من ک اون لحظه چیزی حالیم نبود.. هنگ بودم..

حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم..

داد میزد ک همه اینکارا رو واسه تلافی تنها گذاشتنم کرده.. و باز هم تهدید ب خودکشی میکرد..

کاش تک تک اون مکالمه ها یادم بود..

نمیدونم چی شد ک ک تلفن رو قطع کردیم بالاخره..

بدون اینکه اون گریه ها و داد زدن ها تموم شه،

قدرت هیچ کاریو نداشتم فقط دراز کشیدمو چشامو بستم و زیر پتو اشک میریختم..

تا اینکه شب شاید ساعت 12 اینا بود، یادم رفته، بهم اس داد دوباره..

و باز دفاع کرد از خودش..

نمیدونم چطوری ولی یخورده ارومم کرد،

یعنی سعی کرد منو مقصر این اتفاقات جلوه بده

و منم ک نایی واسه دفاع کردن نداشتم ارومتر از عصر بودم.. و صد البته قانع نشده بودم

یکی دو رو روز گذشت ک تونست منو قانع کنه،

نمیخوام ب این موضوع بپردازم ک واسه چی قانع شدم..

فقط اینو میدونم دلیلش واسم منطقی نبود و گذاشتم پای تلافی کردن رفتن من..

حالا دیگه از اتفاقات اون شب ، دو سه روزی گذشته بود،

ک میگفت اون شب وقتی میحرفیدیم ، کسی خونه نبوده،

وقتی باباش و شهلا میان خونه و میبینن ک اینجوری داره با من حرف میزنه، و گریه میکنه،

میگیرن و آرامبخش میزنن بهش ( باباش دکتر بود) ..

و حالا دیگه اونا هم فهمیده بودن ک من برگشتم و دارم با محیا میحرفم..

و باز همون آش و همون کاسه..

یخورده با هم دیگه خوب و خوش بودیم..

و هر از گاهی بهم تیکه مینداختیم، دوباره دعوا میشد، دوباره اَشتی..

وای ک چ روزایی رو ما دو تا با هم سپری کردیم، چی از این روز ها نصیبمون شد،

نمیدونم..

نه اینکه ندونم، فقط بهش فکر نکردم تا حالا..

پستی و بلندی زیاد داشت این روزهامون.. خوب و بد زیاد داشت..

دلخوشی هامون ب ثانیه بند بود، همیشه استرس دعوا داشتیم،

همیشه باید با احتیاط باهم برخورد میکردیم،

ولی بدبختی این بود ک ما دوتامونم احساسی بودیم،

همه کارامون یهویی بود، تو ی لحظه از این رو ب اون رو میشدیم..

و احتیاطی درکارمون نبود، و همین باعث میشد ک دعوا و تهدید ها پیش بیاد..

و باز روزها در حال سپری شدن بود،

رابطه محیا تو خونه سر و سامون یافته تر بود،

ولی بیماری ک داشت ب همه چی گند میزد،

اون ی بیماری داشت ک سر کله شقی خودش بوجود اومده بود،

ماجرا مربوط میشد ب اون زمانی ک من هنوز باهاش اشنا نشده بودم،

تو یکی از روزایی ک محیا با ، باباش دعواش شده بوده، ی هفته بوده ک از خونه زده بوده بیرون،

پیش دوستاش ک دانشجو بودن تو یکی از شهر های اطراف ، زندگی میکرد..

ی روز محیا و یکی از دوستاش ک تو خونه تنها بودن، داداش اون دوستش میاد خونه،

بعد محیا هم ک عاشق دردسر و دعوا و گیر دادن بود، ب دختره گیر میده ک چرا داداشت اومده خونه،

سر همین موضوع دعواشون میشه و میگیرن محیا رو کتک میزنن دوتایی..

محیا کتک میخوره ،

غافل از اینکه همین کتک خوردن سال ها زندگیشو تحت تاثیر قرار خواهد داد..

و ب روزهایی خواهد رسید ک ی حالت روانی مانندی پیدا خواهد کرد..

بقیه پست بعدی


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس و شعر, عشق, عکس جدید
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()