برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو، خداحافظ!!

برو با بیکسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ!

تو را من نمیخواهم که " ما" معنا کنم دیگر...

برو با یک "من" دیگر بمان " ما " شو ،‌خداحافظ!

 

سلام دوستان گلم...

این اواخر به همه میگفتم ... گاهی آدما یه راهی رو میرن ،‌ میرسن به وسط جاده..

ولی دیگه نه راه پیش دارن و نه راه پس... من الان وسط جادم...

دیگه بریدم...

بیشترین از این چیزی نمیخوام بگم... فقط چند تا از دلنوشته های خودمو میذارم و میرم...

شاید واسه همیشه.. شاید فقط واسه یه مدت... شایدم اصلا اومدم کلا وبمو حذف کردم...

ببخشین اگه بد بودم...

 

دلنوشته هام:

دیگر حوصله سهراب را ندارم!!

بدون تو...

شقایق معنی زندگی نمیدهد!!

مظهر خونیست که با خنجر تو ریخت..

 

دیشب تاریکی باز آواز تنهایی سر داده بود!!

تو در آغوشم بودی ...

و من مث همیشه کام میگرفتم از تو...

اه... لعنتی...

یادم  رفته بود امشب بالشتم را

به جای تو در اغوش کشیده ام

لعنت به این خیالات شبانه...

 

میگن زندگی جنگ است و ما محکوم به جنگیدن..

خدایا من زیادی خنجر خورده ام..

دیگر نای جنگیدن ندارم...

 

خدایا همه میگفتن تو عادلی..

ولی خدا!!

تو به هم کلاغ دادی...

و من!!

کلاغ کودکی شدم که پرم داد!!

خدایا عدالتت همین بود!!؟؟

 

اشکال از من بود !!

همیشه چشم به راهش بودم..

غافل از اینکه..

مادر بزرگ از همون روز اول ،

تراژدی زندگی مرا ساخته بود...

یکی بود .. یکی نبود...

 

خداحافظ..


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٤/۳۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()