نه جواب تلفن ام را می دهی ...



نه به مسیج هام پاسخ ...



چاره ای ندارم ...



روی شیشه ی گرد و غبار گرفته ی...

 

تاکسی ای که به سمت خانه ی تان می آید...



می نویسم...



دوستت دارم...

 

بخند...


بلندتر بخند...


جدی نگیر افتادن هایم را...


تلو تلو خوردن هایم را...


و این کلاهی که به سرم زار می زند...


بخند...


بلندتر بخند...


دلقک شده ام که بخندانمت...

 

 

باران می‌بارد که می‌بارد...

 

روی چتر من حساب نکن...

 

بیا و برنگرد...

 

برگشتنت همه چیزهایی که ساخته‌ام خراب می‌کند...

 

چانه می‌زنی چرا؟!!

 

ارزان شده گرانیت برایم دیگر...

 

فکر نکن دوستت دارم...

 

تو فعلا دست آویز تنها نبودنی...

 

 

چرا مردم قفس را آفریدند ؟؟؟

 

چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟؟؟

 

چرا پروازها را پر شکستند ؟؟؟

 

چرا آوازها را سر بریدند ؟؟؟

 

پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد ...

 

سرودن بر لب بلبل گره خورد...

 

کلاف لاله سر در گم فرو ماند...

 

شکفتن در گلوی گل گره خورد...

 

چرا نیلوفر آواز بلبل به پای میله های سرد پیچید ؟؟؟

 

چرا آواز غمگین قناری درون سینه اش از درد پیچید ؟؟؟

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟؟؟

 

چه شد آن آرزوهای بهاری ؟؟؟

 

چرا در پشت میله خط خطی شد صدای صاف آواز قناری ؟؟؟

 

چرا لای کتابی ، خشک کردند برای یادگاری پیچکی را ؟؟؟

 

به دفتر های خود سنجاق کردند پر پروانه و سنجاقکی را ؟؟؟

 

خدا پر داد تا پرواز باشد گلویی داد تا آواز باشد...

 

خدا می خواست باغ آسمان ها به روی ما همیشه باز باشد...

 

خدا بال و پر و پروازشان داد ولی مردم درون خود خزیدند...

 

خدا هفت آسمان باز را ساخت ولی مردم قفس را آفریدند...

 


برچسب‌ها: چرا مردم قفس را آفریدند, شعر عاشقانه, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()