خسته ام....


خسته ز فردایی دگر


از غزل از این غروب بی سحر


خسته ام از این به ظاهر مردمان


خسته از کابوس تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها


خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار


خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب


تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی


خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا


خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا


خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان


خسته ام


از خلقتم از این عروسک بودنم


خسته ام از بند ها در دست این نا مردها


خسته ام گنگم پریشانم دگر


در غروب تیرگی مردم دگر


اه من مردم دگر...



برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

یادَم باشد بگویـَمَـت

دیگر از این لبخنـدهآ

آن هم ناگهـــانی،

نثـآر ِ چشمهای ِ

بیقــرارَم نکنی؛

دلــَم

طاقت این همـِ عاشقی ِ یک جآ را ندارد !!!

 


برچسب‌ها: بیقرارم نکن
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()
حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …



برچسب‌ها: حرفی ندارم, عاشقانه, شعر, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()
می نویسم از تو برای تو و دور از تو....

بدون هراس از خوانده شدن...

بگذار همه بدانند...

می نویسم برای تو...

برای تویی که بودنت را...

نه چشمانم میبیند...

و نه گوش هایم می شنود...

و نه دستانم لمس می کند...

تنها با عشقی صادقانه...

با دلم احساست می کنم...!!!!



برچسب‌ها: مینویسم برای تو, شعر, عاشقانه, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

همیشه باید کسی باشد

تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد

باید کسی باشد

که وقتی صدایت لرزید بفهمد

که اگر سکوت کردی، بفهمد

کسی باشد

که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد

کسی باشد

که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن

بفهمد به توجهش احتیاج داری

بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد

که دلگیری

بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است


بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران


برایِ بوسیدنش


برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است


همیشه باید کسی باشد


همیشه...!

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

از آرزوهایت که عبور میکنی



مدام خوشبختی را از در و دیوارش لیس میزنی



می نشینی کنارپنجره



پشت به دنیا



ودل خوش به یک بستنی



که در نگاه خیس تو



آب می شود...

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

از تو که حرف میزنم تمام فعل هایم ماضی ست ..



ماضی بعید



ماضی خیلی خیلی بعید !




کمی نزدیکتر بیا ....


دلم برای یک حال ساده تنگ شده است ....

 



برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

بعد از رفتنت جای خالیت در دلم

 

 

مثل کفش های سیندرلا

 

 

اندازه ی هیچ یک از مردم شهر نشد

 

 

حتی به زور ...

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

بــیــآ حـواس خــدا را پَــرت کـُنــیـم

 

 

تـو صــدایــش کــن

 

 

و مـــن دزدکـــی

 

 

فـاصــلـه هـا را بـر مـیـدارم !

 

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

خداوندا اگر روزیـ بشر گردیـ

 

 

زحالمـ باخبر گردیـ

 

 

پشیمانـ میشویـ از قصهـ خلقتـ

 

 

از اینـ بودنـ از اینـ بدعتـ

 

 

خداوندا نمیدانیـ کهـ انسانـ بودنـ و ماندنـ

 

 

در اینـ دنیا چهـ دشوار استـ

 

 

چهـ زجریـ میکشد آنکسـ کهـ انسانـ استـ

 

 

و از احساسـ سرشار استـ...

 

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()