..::درس آن روز::..

 

در کلاسی کهنه و بیرنگ و رو          پشت میزی بیرمق بنشسته بود


دخترک اسب نجیب چشم را             در فراسوی نگاهش بسته بود


در دل او رعد و برق دردها                 چشم او ابریتر از پاییز بود


فکر دیشب بود، دیشب تا سحر          بارش باران شب یکریز بود


سقف خانه چکّه میکرد و پدر           رفت روی بام تعمیری کند


شاید از شرم زن و فرزند خویش         رفت بیرون، بلکه تدبیری کند


وقت پایین آمدن از پشتبام               نردبان از زیر پایش لیز خورد


دخترک در فکر دیشب غرق بود          ناگهان دستی به روی میز خورد


بعد از آن هم سیلی جانانهای           صورت بیجان دختر را نواخت


رنگ گلهای نگاهش زرد بود      از همین رو رنگ و رویش را نباخت


لحن تندی با تمام خشم گفت:          تو حواست در کلاس درس نیست


بعد هم او را جریمه کرد و گفت:         چارهی کار شماها ترس نیست


درس آنروز کلاس دخترک                 باز باران با ترانه بوده است


بر خلاف آنهمه شعر قشنگ             چشم دختر ابر گریان بوده است


شب سر بالین بابا دخترک                باز باران با ترانه مینوشت


سقف خانه اشک میبارید و او          میخورد بر بام خانه مینوشت ...

 

 

 

 

دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم

کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت

گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت

کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم

باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم

کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال م یگرفت

برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت

کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوسِت نداشت

یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
 

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست  

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

 

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

 

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

 

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست 

 

عکسخدا در اشکعاشق

قطرهدلشدریا میخواست ، خیلیوقتبود کهبهخدا گفتهبود.

هر بار خدا میگفت : از قطرهتا دریا راهی استطولانی ،

راهیاز رنجو عشقو صبوری ، هر قطرهرا لیاقتدریا نیست.

قطرهعبور کرد و گذشت ، قطرهپشتسر گذاشت .

قطرهروانشد و راهافتاد و هر بار چیزیاز رنجو عشقو

صبوریآموخت.

تا روزیکهخدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا

قطرهرا بهدریا رساند ، قطرهطعمدریا را چشید ، طعمدریا

شدنرا اما...

روزیقطرهبهخدا گفت : از دریا بزرگتر ، آریاز دریا بزرگتر هم

هست ؟

خدا گفت:  هست.

قطرهگفت : پسمنآنرا میخواهم ، بزرگترینرا ، بینهایترا.

خدا قطرهرا برداشتو در قلبآدمگذاشتو گفت : اینجا بین

هایتاست.

آدمعاشقبود ، دنبالکلمهایمیگشتتا عشقرا تویآن

بریزد ، اما هیچکلمهایتوانسنگینیعشقرا نداشت ، آدم

همهعشقشرا توییکقطرهریخت ، قطرهاز قلبعاشقعبور

کرد و وقتیکهقطرهاز چشمعاشقچکید ، خدا گفت : حالا تو

بینهایتی ، چون کهعکسمندر اشکعاشقاست

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, عکس, عاشقانه, کلاس درس
+ تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()