کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

خنجر برام بیارین من از تبار دردم

 

عمری بی طلوع ام مثله غروبی سردم

 

آینه دار غربت با آدما غریبه

 

حوای چشمای من در حسرت یه سیبه

 

تاریک سرنوشتم فانوس من شکسته

 

عمری بغض سنگین راه گلومو بسته

 

از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست

 

ای آدمای سر خوش جایی برای من هست

 

شبگرد قصه ی عشق تنها و بی پناهم

 

اشکم به گونها تو من سردی یه آهم

 

 

 


دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره

 

ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می
کنی؟

عاشقم!

با من ازدواج می
کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده
ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می
شوی

چرک می
شوی و تکهای زباله می
شوی

پس برو و بی
خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه
ای کنار جعبه
اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه
ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال
های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه
های اشک کاشت

 

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد

کابوس ، بوسه

می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به

خورشید ترانه ،

رو به سوی شادکامی .

می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار

است،

اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره

از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،

بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!

 

 


برچسب‌ها: شعر, عکس, تنهایی, باران
+ تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()