شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !


شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !


شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !


شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !


شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !


ولی هرکه هستم !


هرچه هستم !


بیش از خود تو را دوست دارم

 

 

 

شعر عاشقانه

دلو از دنیا بریدم، این همه سختی کشیدم


امان از دست تو ای وای، ببین به کجا رسیدم



یه روزی یه روزگاری،همه عشق من این بود


بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادند ای وای


یه روز میشه تنها بمونی، اونوقته قدرمو بدونی


اما اون روز خیلی دیره، کاش میشد اینو بدونی



بدونی هیشکی نمیتونه


مثل من عاشقت بمونه


آخه تنهایی خیلی سخته


اینو دلت نمیدونه




دیگه نمیخوام من دستاتو


دیگه نمیخوام من اشکاتو


دیگه از قلبم تو رفتی، تو رفتی، عزیزم



دیگه نمیخوام عاشق باشم


دیگه نمیخوام صادق باشم


دیگه از قلبم تو رفتی، تو رفتی ،عزیزم ای وای

 

 

 

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی ، خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی


برچسب‌ها: شعر, دلم گرفته, عشق
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

دیگر سکوت میکنم...

 

واسه تو که نمینویسی...


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

روی قبرم بنویسید دختری تنها بود


دختری اسیر دست غم و دردهابود


بنویسید دلش مثل اینه صاف بود


عاشقی شکسته دل تو این دیار بی کس بود


بعد مرگم نمی خوام برای من گریه کنید


چشمای پر مهرتون رو واسه من خسته کنید


اگه عشق من اومد بهش بگین شدم فداش


بزاریدتابدونه جونموریختم من به پاش


بزارید تا بدونه عاشق واقعیش منم


اما هیچ وقت نزارید غصه باشه توی نگاش

 

 

 

ببخش اگه دختری عاشق نبودم

 

ناخدای کشتی عشقت نبودم

 

ببخش اگه دلم برای تو نشد

 

اگه نگام همسفر چشمات نشد

 

ببخش اگه مهمون قلبت نشدم

 

اگه برات لیلی مجنون نشدم

 

ببخش اگه بی مهری هام دل شیشه ای تو شکست

 

اگه به خاطر کارام غصه توی نگات نشست

 

 


برچسب‌ها: شعر, عکس, عاشقانه
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم

 
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم

 

 آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند

 
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند

 

 

خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب

 
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب

 

 

خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند

 
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند

 

 

دشنه ای نامــــــرد بـــــرپشتم نشست

 
از غم نامردمی، پــــشتم شـــــــکست

 

 

عشق آخر تیــــــشه زد بر ریـــشه ام

 
تیشـــــه زد بر ریـــــشه ی اندیشه ام

 

 

عشق اگر این است مرتـــــد می شوم

 
خوب اگر این است من بــــد می شوم

 

 

بس کن ای دل نابسامانی بــــس است

 
کافــرم دیگر مسلمانــــــی بــس است

 

 

در مـــــــیان خلق سر در گــــــم شدم


عاقبــت آلــــــوده ی مــــــردم شـــدم

 

بعد از این بــــا بی کسی خــو می کنم

 
هر چه در دل داشتــــم رو مــــی کـنم


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس

 

 نمی داد، دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم که دروغه

 

 وهوسه، غصه خوردن نداره ،گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن

 

 نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می

 

خواستیم وچی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با

 

 خودت جا نمی ذاشت... اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس

 

 نمی داد دل به هر کس نمی داد

 

 



دیدی غزلی سرود؟


عاشق شده بود.


انگار خودش نبود


عاشق شده بود.


افتاد.شکست . زیر باران پوسید


آدم که نکشته بود .


عاشق شده بود.

 

 

 


برچسب‌ها: عشق, امید, ارزو
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید!

 

دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته

 

ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و

 

گفت : دیوانه باران زده

 


برچسب‌ها: باران, آرام, عشق, شعر
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند

 

 از هم جدا باشند، با خواندن یک جمله معـــروف از هــم جـــدا

 

می شــوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار دیگــری

 

همدیگر را نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف

 

ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش

 

برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده» آنها هر

 

کدام منتظر بودند تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد شرط عشق

 

چه بود؟!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت  

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت 

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر 

                             داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت 

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر  

                              مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت 

در تمام سالهای رفته برما روزگار   

                                   مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت 

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها 

                               گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


برچسب‌ها: شعر, حرف دلم, عکس
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 

من به جرم با وفایی این چنین تنها شدم

چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم  

 

نیش دوست از نیش عقرب بدتر است

پس بزن  عقرب که دردش کمتر است


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

وقتی که گریه کردیم گفتن بچه است................. وقتی که خندیدیم گفتن دیونه

 است.................. وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره.............................

 وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش............................. وقتی که حرف

 زدیم گفتن پر حرفه................................................... وقتی که ساکت

 شدیم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقیم

 می گن گناه

 

 

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

من اگر روح پریشان دارم

 

من اگر غصه هزاران دارم

 

گله از بازی دوران دارم

 

دل گریان،لب خندان دارم

 

به تو و عشق تو ایمان دارم

 

در غمستان نفسگیر، اگر

 
نفسم میگیرد

 

آرزو در دل من

 

متولد نشده، می میرد

 

یا اگر دست زمان درازای هر نفس

 

جان مرا میگیرد

 

دل گریان، لب خندان دارم

 

به تو و عشق تو ایمان دارم

 

من اگر پشت خودم پنهانم

 

من اگر خسته ترین انسانم

 

به وفای همه بی ایمانم

 

دل گریان، لب خندان دارم

 

به تو و عشق تو ایمان دارم


برچسب‌ها: دو بیتی, عشق, خوشگل, عکس و شعر
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 


برچسب‌ها: گلشیفته, عکس گلی
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

قلب

 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی


دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم


درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی


گوش خواهم داد بی هیچ سخنی


در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی


در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی


اینگونه شاید احساساتم نمیرد

 


برچسب‌ها: عاشقانه, غم, شعر, بیا تو
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد

از عاشقی تباهی

از زندگی مصیبت

از دوستی شکستو

گریهاز سادگی خیانتگریه

 


برچسب‌ها: روزگار, شعر, زندگی
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

برای مخاطبم

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
 می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
 یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
 اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
 دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
 گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

بهانه

گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من همچو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک با ش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
 گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و ترا به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنمت روییدم
 گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
 گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم


برچسب‌ها: بهانه, عاشقانه, شعر, عکس
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده پرشین بلاگ نظرات ()