خدایا چه در سر دارم؟

 

چرا اینگونه نالانم؟

 

پریشانم

 

گویی که بیمارم

 

دلم از غصه می نالد

.

پریشان کرده احوالم

 

خدایا من پریشانم

 

.چرا گم گشته فریادم؟

 

چرا بی عرضه ام اینقدر

.

که از حال خود می نالم

 

دلیل غصه ام چیست ؟

 

چرا اینگونه می نالم؟

 

دلیل ماندنم کیست؟

 

چرا رنجورو بیمارم؟

 

چرا اینگونه می خوانم؟

.

گویی افسرده احوالم

 

چرا اینگونه می نالم؟

 

بدون غصه بی خوابم

 

چرا گم گشته احوالم؟

 

زچی نالم ؟نمی دانم

 

چرا اینگونه بیزارم؟

 

نمی دانم نمی دانم

 

مگر او عشق من بوده؟

 

نگو این عشق از هوس بوده

 

اگه این عشق هوس بوده

 

بگو پس این هوس زوره

 

مرا از کینه خالی کن

 

مرا عاشق تر از پیش کن

 

عزیزم را نگیر از من

 

که از دوریش می گریم

 

 

. عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود



هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!



هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!



هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم



حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:



" ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

 

وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما

 کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی

 عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا

 تغییر یافته بود. ناجیان تلاش میکردند جنازه را بیرون بیاورند که

 گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست

 گروه، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است.

 بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه -

 چهار ماههای از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در

 خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز میافزاید، او در خواب شیرینش

 نمیدانست چه فاجعهای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام

 حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.

 

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد

 که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده میشد:

 

 

عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی

 وجودش دوستت داشت

 

اسم من چیست؟ خدایا چه کنم؟ یادم نیست!

 

امشب آماده شدم تا چه کنم؟ یادم نیست!

 

من که همسایه نزدیک شقایق بودم

 

پاشدم آمدم اینجا چه کنم؟ یادم نیست!

 

من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم؟

 

و بنا شد که دلم را چه کنم؟ یادم نیست!

 

من نشانی دل در به درم را خوانم

 

از تو پرسیده ام، اما، چه کنم؟ یادم نیست! 

 

این نوشته غزل کیست که من میخوانم؟

 

اسم او چیست؟ خدایا چه کنم؟ یادم نیست!

 


برچسب‌ها: داستان, شعر, عکس, غمگین
+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

امروز روز سپاس گذاری از خداوند است

زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست

برای عاشق بودن

تا با تمام وجود به او بگوییم

عشق من روزت مبارک


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()