قبل از هر چیزی باید بگم ک حال ساحل خوبه.

ی مشکل دیگه پیش اومد واسش ک ب هر حال خدا رو شکر فعلا اوضاع آرومه..

حالا وقتی داستانم ب اونجا برسه توضیح میدم

 

ادامه سرگذشت:

خلاصه این مکالمه با لجبازی محیا ب پایان رسید و گفت ک ازدواج نمیکنه..

گفتم تو الان ب من زنگیده بودی ک خبر ازدواجتو بدی، اونوقت میگی ازدواج نمیکنم؟

خلاصه قطع شد..

شاید چون گریم گرفته بود دلش ب حالم سوخت.. نمیدونم..

دست خودم نبود،

وقتی داشت حرف میزد خیلی وقتا اصلا بخدا نمیفهمیدم چی میگه

فقط ی کلیاتی از حرفاش رو میفهمیدم

و همه روزهایی ک با هم سپری کردیم برام مرور میشد و ناخود آگاه اشکم میچکید..

سکوت میکردم و نمیحرفیدم، تا متوجه بغضم نشه..

ولی میدونست چه حالیم..

واسه همینم تا میدید سکوت کردم هر از گاهی میگفت رضا؟

و منو مجبور میکرد ک جواب بدم..

بعد اون مکالمه منگ بودم.. نایی نداشتم ک بخوام پله ها رو بالا برم و بیام خونه..

یخورده تو همون حیاط نشستم.. گریه کردم.. ولی اروم نشدم..

یخورده گذشت.. اومدم بالا..رفتم تو اتاق..

بخاطر شرایطی ک محیا داشت مجبور بودم محکم باشمو راضیش کنم ک ازدواج کنه..

یادم نیست چند روز طول کشید یا شایدم همون شب تونستم همه چیو تموم کنم..

و ب این ترتیب بالاخره محیا راضی ب ازدواج شد..

بالاخره خبر عقدشو بهم داد..

وقتی شنیدم باورم نمیشد.. اون دلبسته تر از اون چیزی بود ک بخواد بله رو بگه..

دیگه کاری ازم برنمیومد..جواب مسیجش رو فکر کنم ندادم..

مات مونده بودم تو اتاق..

اسمونا واسه چندمین بار رو سرم خراب شده بود..

نمیدونستم چرا.. من خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش.. ولی نمیدونم از چی ناراحت بودم..

شاید از اینکه از همه چی گذشته بودم تو زندگیم تا تو این مدت محیا اخم رو صورتش نشینه..

و حالا خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش..

محیا ازدواج کرد.. و من گوشیمو خاموش کردم..

دوس داشتم تو خودم باشم.. یجورایی خالی شده بودم..

خالی از انگیزه.. خالی از زندگی.. خالی از بودن..

حتی دوس نداشتم گریه کنم.. فقط خودمو حبس کرده بودم تو اتاقم..

نه غذا میخوردم.. نه حرف میزدم..

هر کی میومد میگفت چته.. فقط سکوت میکردم.. یجورایی اعتصاب غذا کرده بودم...

نمیدونم باور میکنین یا نه.. ولی من دو شبانه روز و ی روز بود ک هیجی نخورده بودم..

هیجی ب جز اب.. حتی ی لقمه..

با خودم لج کرده بودم.. با دنیا لج کرده بودم.. با ادما لج کرده بودم..

بالاخره مامان واسه چندمین بار اومد سراغم..

هر جی میپرسید.. جواب نمیدادم..

ازم میخواست غذامو بخورم ج نمیدادم..

ولی وقتی ب شوخی میگفت نکنه زن میخوای نیشم باز میشد..

نه واسه اینکه از حرفش خوشم اومده باشه نه..

وقتی میگفت زن میخوای.. شاید در همون ی ثانیه کلی خاطره تو ذهنم مرور میشد..

شاید ب مامان میخندیدم ک ..

آی مامان کجا بودی ببینی چ روزایی رو سپری کردم..

تو ب جی فکر میکنی و من ب جی فکر میکنم..

چ دنیای قشنگی داشتین.. نه نت داشتین نه گوشی و از این جور چرت و پرت ها..

کجا بودی ببینی چقدر زود پیر شدم و اونوقت تازه دلت خوشه ک زن میخوام..

مامان دید راضی بشو نیستم یهو گریش گرفت..

گفت خستم کردی رضا، ب خدا دارم دق میکنم..

تا چشمای پر اشکشو دیدم خواستم بگم گریه نکن مامان چیزیم نیست..

اشکم ریخت..

دلم میخواست داد بزنم.. داد بزنم سر خدا.. داد بزنم سر زندگی..

داد بزنم سر تک تک ثانیه هایی ک عذابم دادن..

جرمم چی بود ؟؟ خوب بودن جرم بود؟..

من فقط خواستم خوب باشم چرا جوابمو اینحوری داد این دنیا..

من اگه دنبال هرزگی بودم بخدا اینقدری از دخترا پیشنهاد داشتم

ک حتی لازم نباشه ب خودم زحمت بدم ک مثلا مخ بزنم..

بخدا .. ب هر چی اعتقاد دارم من دنبال هرزگی نبودم..

من فقط پی افکار خودمو گرفته بودم و داشتم واسش میجنگیدم..

پس چرا کار ب اینجا رسید...

خودمو یجور کنترل کردم.. واسه خاطر مامان هم ک شده خودمو کنترل کردم..

مامان تا دید اشکم یهو ریخت.. زودی اشکمو پاک کرد و گفت قربونت بشم رضا ..

ببخش مامان قربونت شم.. تو ب من توجهی نکن.. گریه نکن مامان فدات شه..

حرف نزدم.. اگه فقط ی کلمه حرف میزدم صدای گریم خدا رو از اسمونا پایین میکشید..

جوری خدامو بازخواست میکردم ک بشینه و ب حال و روزم زار زار اشک بریزه..

سکوت کردم.. چند دقیقه گذشت..

ارومتر ک شدم گفتم مامان برو الان میام..

داداشم اینا خونه ما بودن.. نمیخواستم کسی از حال و روز من و مامان با خبر شه..

رفتم ی ابی ب صورتم زدم رفتم پبش بقیه.. یخورده سوپ خوردم و برگشتم ب اتاق..

چند روز همین روال ادامه داشت.. بخاطر مامان و بقیه غذامو میخوردم.. هر چند خیلی کم..

اسم زن داداشم هانیه است..

دید ک من خیلی حال و روز خوب و خوشی ندارم ب زورم ک شده منو برد بیرون ک مثلا ی چیزی بخوریم..

من بودم و داداشم و هانیه..

روز اول  بعد کلی اصرار گفتم ک بله مشکل من ی رابطه بوده.. و جیز زیادی نگفتم..

روز بعد دوباره زنگید بهم و گفت ک برم اداره بحرفیم..

گفتم هانیه واقعا حالم خوش نیست.. نمیتونم..

خلاصه بعد کلی اصرار پا شدم رفتم.. داداشمم اومد.. جفتشون ی اداره کار میکنن ..

خلاصه بالاخره ی چیزایی واسشون تعریف کردم ..

خیلی کلی گفتم بهشون ک چجوری رابطه مون شکل گرفت و ج اتفاقاتی افتاد..

اونام کلی نصیحتم کردن و گفتن ک مواظب باش و خلاصه اونا هم نتونستن محیا رو باورش کنن..

مث همه اونایی ک هیچوقت باورش نکردن.. دوباره رفتم شمارمو عوض کردم..

ادامشو خیلی زود مینویسم


برچسب‌ها: سرگذشت من, غمگین, دل تنها و غریبم, عاشقا همه بدبختن
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٢٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

دوستان ممنون از همه اونایی ک دعا کردن

خوشبختانه ساحل ب هوش اومد، و از بیمارستان هم مرخص شده بود،

ولی دو روزه ک مسیجی نمیده فقط ی بار مسیجش اومد ک نوشته بود مسیجام نمیاد..

فکر کنم اوضاع اونجور ک باید خوب نیست..

هر چند بهم گفته بود ک حالش خوبه و نگران نباشم..

نمیدونم توکل ب خدا .. دعا کنین

در مورد داستان زندگیم هم بخاطر همین موضوع ساحل حوصله نوشتن نداشتم،

ولی یکم قبلا از اینکه این اتفاق برای ساحل بیفته، نوشته بودم

ک همونا رو قعلا میذارم تا بخونین

ادامه سرگذشت:

این دعوا باعث شده بود ک محیا از نزدیک شدن کسی ب خودش واهمه داشته باشه،

ب هیشکی نمیتونست اعتماد کنه،

این قضیه همیشه بین  من و شهلا و خود محیا و البته اون پسره موند،

کسی خبر نداشت ک چرا محیا اینجوری شده،

و فکر میکردن ب خاطر همون بیماری بود ک از گذشته ب همراه داشته..

روزها سپری شد ، خوب یا بد، ..

و رسیدیم ب روزهایی ک پدرش اصرار داشت ک محیا زودتر باید ازدواج کنه،

محیا این مسئله رو با ن مطرح کرد ک بابام میگه باید ازدواج کنم،

البته از قبل هم میگفتن این حرفا رو..

حتی داداش خود شهلا هم یکی از خواستگاراش بود،

هر چند ک شهلا بهم گفته بود ک دوس نداره محیا با داداش خودش ازدواج کنه..

البته اینو بعد ها گفت هنوز نرسیدم ب اونجا..

محیا روز ب روز ممکن بود حالش بدتر شه، و اصرار پدرشم ب خاطر همین بود،

دیدم مشکل اینجوریه .. محیا هم راضی نمیشه واسه ازدواج ،

هر کاری میکردم راضی نمیشد،

نمیدونم چطور شد ک تونستم یخورده خودمو از محیا دورتر کنم،

ب مرور زمان دورتر شدم، با استفاد از روش خودم، تهدید جواب تهدید و سرد شدن ب مرور زمان..

تا اینکه ی روز باز ی اس از طرف محیا دریافت کردم ک ..

رضا باید باهات حرف بزنم..

رفتم حیاط، خودش زنگید.. ج دادم .. خیلی اروم و سرد احوالپرسی کردم باهاش..

ی کوچولو ک حرف زدیم گفتم چیکارم داشتی محیا..

گفت رضا بابام دیگه نمیذاره، مجبورم کردن ک زودی ازدواج کنم،

هر کاری میکنم نمیتونم جلوشون وایسم،

دروغ چرا بدجور ناراحت شدم، بغض کردم، گفتم ایشالا خوشبخت شی،

گفت همین؟

گفتم اره..

گفت رضا تو رو خدا، همین الانشم اقدام کنی میتونیم ب هم برسیم،

بابام میگه رضا ی زنگ بزنه بهم ک من بدونم ک میخوادت،

رضا بخدا فقط همین،

همین الان شماره بابام رو بدم بهش زنگ بزن، بگو من رضام ..

اصلا نمیخواد خیلی باهاش بحرفی، هر چی پرسید جواب بده و بقیش با من..

گفتم محیا بخدا شرایطشو ندارم من..

خودم ک سربازی ندارم ، کار ندارم، سه تا هم داداش دارم ک همشون از من بزرگن،

اونموقع فقط یکی از داداشام نامزد کرده بود..

شدنی نیست..

گفت رضا کارت هم با من، بابام گفته خودش بهت کار میده..

گفتم بخدا نمیتونم محیا تو خونه شرایطشو ندارم،

ما قبلا با هم حرفمونو زده بودیم.. من گفته بدم بهت ک من ب این زودیا شرایط ازدواج نخواهم داشت..

گفت رضا من رو حرف خودم هستم ، گفتم تا همیشه منتظرت میمونم، الانشم میمونم..

گفتم نه من نمیخوام.. میدونم وضعت مناسب نیستش.. من مانع ازدواجت نمیشم..

 

ببخشید فقط در همین حد نوشته بودم.. بقیش هر وقت حالم خوش بود مینویسم

 

 

 


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس جدید, شعر, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

ساحل دو روزه ب کما رفته.. دعاش کنین

 

دیگه علاقه ای ب نوشتن ندارم.. فقط ساحلمو میخوام


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

اصلا باورم نمیشد، ک محیا این حرفا رو با یکی زده باشه،

اونم با کسی ک همیشه میگفت مث داداشمه،

اصلا مگه شدنیه؟؟؟ نههه...

یخورده بیشتر خوندم مکالماتشون رو .. دیگه اصلا رو خودم کنترل نداشتم..

میخوندم و حرص میخوردم و اشکام میریخت، ..

دلم میخواست خفه ش کنم..

دیگه نمیتونستم بقیشو بخونم..

همونجا پشت سیستم میخ کوب شده بودم،

گوشیمو برداشتم ی بخشی از مکالمه هاشونو نوشتمو فرستادم براش..

جوابی نیومد..

ی اس دیگه..

نوشتم برو گم شه، دیگه نمیخوام ببینمت عوضی.. حق نداری دیگه بهم اس بدی..

بازم جوابی نیومد..

بازم قانع نشدم، گفتم متنفرم ازت، زود باش حرفاتو توجیه کن محیا..

زود باش بهم بگو ک واسه چی اینجوری با اون پسره حرفیدی..

بازم جوابی نیومد..

بیحال رو کف اتاق افتاده بودم، تو حال خودم نبودم..

نیم ساعت گذشت.. گوشیم زنگ زد.. خودش بود.. زودی جواب دادم..

حتی مجالی واسه سلام کردن نداشتم..

یکی داشت پشت تلفن حرف میزد.. حرف زدن ک نه.. داد میزد..

داشت چی میگفت، نمیفهمیدم.. با بلندترین صداها داشت گریه میکرد و حرف میزد ..

اعصابم خورد بود..

هر از گاهی ی چیزایی متوجه میشدم..

گفتم چرا اینکارو کردی محیا؟ چیکارت کرده بودم؟

برو گم شو محیا.. خفه شو.. دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

اونم داشت سر من داد میزد..

گفتم ارومتر حرف بزن هیچی متوجه نمیشم..

ولی انگاری اصلا صدامو نمیشنید، همینجوری داشت با هق هق حرف میزد..

داد زدم بسه و گوشیمو کوبیدم زمین..

همچین کوبیدم ک گوشیم خورد ب تشک و برگشت خورد ب سقف اتاق و افتاد..

نفهمیدم اصلا کجا افتاد..

سرمو گذاشتم رو زمین و همینجوری اشکام میریخت..

ی لحظه صداشو شنیدم ک هنوز داره میحرفه..

جالب بود ک گوشیم قطع نشده بود،

پا شدم رد صداشو گرفتم ک گوشیمو پیدا کنم،

افتاده بود لای خرت و پرت هایی ک گوشه اتاقم بودن،

برداشتم دیدم هنوز داره میگه ولی حالا دیگه میشد یخورده از حرفاشو متوجه شد..

دیگه نایی نداشتم واسه حرفیدن.. گوشیمو گرفتم گوشم، نشستم ی گوشه و گوش دادم،

اون توجیه میکرد ک همه این کارا واسه این بود ک حرص منو دربیاره..

این ک با ایمیلی با اون پسره حرفیده بود ک من بتونم برم بخونم حرفاشونو،

مدرک این ادعایی بود ک کرد...

هنوز داشت توجیه میکرد، و من هر از گاهی اروم میگفتم دیوونم کردی محیا..

از حرفایی ک تو ایمیلش زده بودن میشد فهمید ک ادعاش دروغ نیست..

ولی من ک اون لحظه چیزی حالیم نبود.. هنگ بودم..

حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم..

داد میزد ک همه اینکارا رو واسه تلافی تنها گذاشتنم کرده.. و باز هم تهدید ب خودکشی میکرد..

کاش تک تک اون مکالمه ها یادم بود..

نمیدونم چی شد ک ک تلفن رو قطع کردیم بالاخره..

بدون اینکه اون گریه ها و داد زدن ها تموم شه،

قدرت هیچ کاریو نداشتم فقط دراز کشیدمو چشامو بستم و زیر پتو اشک میریختم..

تا اینکه شب شاید ساعت 12 اینا بود، یادم رفته، بهم اس داد دوباره..

و باز دفاع کرد از خودش..

نمیدونم چطوری ولی یخورده ارومم کرد،

یعنی سعی کرد منو مقصر این اتفاقات جلوه بده

و منم ک نایی واسه دفاع کردن نداشتم ارومتر از عصر بودم.. و صد البته قانع نشده بودم

یکی دو رو روز گذشت ک تونست منو قانع کنه،

نمیخوام ب این موضوع بپردازم ک واسه چی قانع شدم..

فقط اینو میدونم دلیلش واسم منطقی نبود و گذاشتم پای تلافی کردن رفتن من..

حالا دیگه از اتفاقات اون شب ، دو سه روزی گذشته بود،

ک میگفت اون شب وقتی میحرفیدیم ، کسی خونه نبوده،

وقتی باباش و شهلا میان خونه و میبینن ک اینجوری داره با من حرف میزنه، و گریه میکنه،

میگیرن و آرامبخش میزنن بهش ( باباش دکتر بود) ..

و حالا دیگه اونا هم فهمیده بودن ک من برگشتم و دارم با محیا میحرفم..

و باز همون آش و همون کاسه..

یخورده با هم دیگه خوب و خوش بودیم..

و هر از گاهی بهم تیکه مینداختیم، دوباره دعوا میشد، دوباره اَشتی..

وای ک چ روزایی رو ما دو تا با هم سپری کردیم، چی از این روز ها نصیبمون شد،

نمیدونم..

نه اینکه ندونم، فقط بهش فکر نکردم تا حالا..

پستی و بلندی زیاد داشت این روزهامون.. خوب و بد زیاد داشت..

دلخوشی هامون ب ثانیه بند بود، همیشه استرس دعوا داشتیم،

همیشه باید با احتیاط باهم برخورد میکردیم،

ولی بدبختی این بود ک ما دوتامونم احساسی بودیم،

همه کارامون یهویی بود، تو ی لحظه از این رو ب اون رو میشدیم..

و احتیاطی درکارمون نبود، و همین باعث میشد ک دعوا و تهدید ها پیش بیاد..

و باز روزها در حال سپری شدن بود،

رابطه محیا تو خونه سر و سامون یافته تر بود،

ولی بیماری ک داشت ب همه چی گند میزد،

اون ی بیماری داشت ک سر کله شقی خودش بوجود اومده بود،

ماجرا مربوط میشد ب اون زمانی ک من هنوز باهاش اشنا نشده بودم،

تو یکی از روزایی ک محیا با ، باباش دعواش شده بوده، ی هفته بوده ک از خونه زده بوده بیرون،

پیش دوستاش ک دانشجو بودن تو یکی از شهر های اطراف ، زندگی میکرد..

ی روز محیا و یکی از دوستاش ک تو خونه تنها بودن، داداش اون دوستش میاد خونه،

بعد محیا هم ک عاشق دردسر و دعوا و گیر دادن بود، ب دختره گیر میده ک چرا داداشت اومده خونه،

سر همین موضوع دعواشون میشه و میگیرن محیا رو کتک میزنن دوتایی..

محیا کتک میخوره ،

غافل از اینکه همین کتک خوردن سال ها زندگیشو تحت تاثیر قرار خواهد داد..

و ب روزهایی خواهد رسید ک ی حالت روانی مانندی پیدا خواهد کرد..

بقیه پست بعدی


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس و شعر, عشق, عکس جدید
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

یخورده با هم دیگه حرف زدیم.. کاش تک تک مکالمه مون یادم بود..

نمیدونستم چی بگم بهش..

منم خسته بودم.. منم درمونده این رابطه بودم.. منم کم آورده بودم..

کلی گلایه کردیم از هم.. کلی حرف زدیم..

از این دو ماه حرف زدیم... از اتفاقاتی ک افتاده تو این دوماه...

اون روز بعد اینکه ب هوش اومده بود ، دخترش عموش قضیه رو گفته بود بهش،

میگفت وقتی اینو شنیدم دیوونه شدم،

وقتی بهم گفت رضا واسه همیشه خداحافظی کرد دیوونه شدم...

تو بیمارستان داد و فریاد کردم..

بابام از صدای گریه م اومد اتاق.. شهلا ( مادر خونده ش) اومد اتاق..

داشتم میمردم رضا..

چر اینکارا رو باهام کردی..

بابام گفت اون اگه واقعا تو رو میخواست نمیرفت.. تنهات نمیذاشت..

قسم خوردم ک اون تنهام نمیذاره..

ولی گذاشتی رضا.. تنهام گذاشتی..

عشقتو جار زدم.. جلو همه وایسادم،  از بابام کتک خوردم ، ولی تو چیکارم کردی..

اون از صد جا منو میبست و من فقط میگفتم خسته بودم محیا..

نمیدونم من خیلی بی منطقم یا اون از عمق خستگی من خبر نداشت..

اون روز نتونستن تو بیمارستان نگهش دارن..

با گریه و زاری از بیمارستان زد بیرون و بلافاصله برگشت ب شهر خودشون..

همش گریه و زاری، همش دعوا تو خونه..

ی زمانی دردش این بود ک چرا بابام زن گرفته.. چرا بهم گیر میدن..

چرا اجازه خندیدن ندارم.. چرا باید مهمون اومد تو اتاق حبس باشم..

چرا باید طبق نظر اونا لباس بپوشم..

ولی الان قضیه فرق کرده بود... الان دردا فرق کرده بود..

الان درد فقط و فقط پسر بی عرضه ای ب اسم رضا بود ک هیچی نداشت ب جز ادعا..

نه کار داشت، نه سربازی داشت..

دستش تو بیست و چند سالگی تو جیب باباش بود..

ولی محیا ازش ی کوه ساخته  بود.. همه دنیاش شده بود رضا..

خیلی وقتا ازش سوال میکردم ک مگه من کیم محیا؟

من چی دارم؟

واسه چی اینقدر بخاطر من خودتو ب دردسر میندازی؟ ..

میگفت تو عشق منی..

خنده دار بود واسم..نه خنده ای ک از روی تمسخر باشه..

خنده از اینکه اون منو اینقدر بزرگ کرده..

اینقدر بزرگ کرده ک حتی با کلی ادعا تنهاش بذارم و برم ..

هر چی از شخصیت محیا بنویسم کم نوشتم...

شخصیتی ک اینقدر محکم و استواره ولی هیشکی درکش نمیکنه..

اون خوب بلد بود رو حرفش بمونه.. رو احساسش بمونه..

با هر بیدی نمیلرزید..

از هر نظر ک فکر میکنم بهتر از من بود... قیافشم خیلی بهتر از من بود..

دلش خیلی پاکتر از دل من بود..

من هنوزم نتونستم بفهمم اون چی در من دیده بود ک منو عشق خودش میخواند..

واقعا این عشق چیه؟؟؟

کاش یکی از شما هایی ک دارین این وبلاگ رو میخونین معنی عشق رو برا من تفسیر کنین..

ولی شک ندارم ک هیچ کس تو دنیا نمیتونه مث محیا عشق رو تفسیر کنه.. معنی  کنه..

و در عمل پیادش کنه..

اینکه یکی سرتر از خودت باشه و بخوای برای ب دست آوردنش بجنگی،

اینو خیلیا میتونن بکنن،

ولی اینکه کمتر از خودت باشه ولی باورش کنی و برای ب دست آوردنش بجنگی..

با زمین و زمان بجنگی این از دست محیا ها برمیاد نه امثال من..

ببخشید زیادی رفتم تو حاشیه، ولی لازم بود ک بزرگی شخصیتی رو ک هیشکی قبولش نمیکرد و نمیدید رو، 

ببینم و بیان کنم..

وقتی در مورد محیا و ساحل حرف میزنم ،

سرمو بالا میگیرم و حرف میزنم

چون هر دو نفر با رفتاری ک 180 درجه با هم فرق داشت ولی قابل ستایش بودن...

بالاخره چند روزی از برگشت من گذشت

و دوباره این رابطه در مسیری قرار گرفت ک ب سوی پایداری میرفت،

هنوز دلگیر از هم بودیم،

هنوز زخم ها التیامی نیافته بود.. و فقط دردش کمتر شده بود..

روز ها گذشت و رابطه در مسیری قرار گرفت ک اهداف اولیه ش رنگ عوض کرده..

و حالا دیگه صرفا از روی دلسوزی نیستش..

نمیتونم اینو پنهون کنم ک منم دیگه تا حدودی علاقه مند شدم ب محیا..

و شاید ریشه این علاقه مندی همون علاقه  محیا ب من باشه..

این که ی نفر واس خاطر تو این کارا رو بکنه، از نظر من کم چیزی نبود..

و فوقالعاده برای من ارزشمند..

اما این زخمی ک محیا از من به همراه داشت، هر از گاهی زبان وا میکرد..

و محیا را ب تلافی وا میداشت، خیلی دلش میخواست کاری کنه ک بفهمم چی کشیده تو این مدت..

یکی از بچه های ایرانکلوب بود ک با محیا تو کلوب صمیمی بود،

رابطه ای مث رابطه من و فریما..

ک خانواده محیا هم خبر داشتن و محیا هم منو بی خبر نذاشته بود از این رابطه،

ولی چون من دوس نداشتم باهاش رابطه ای داشته باشه،

رابطه ش خیلی کم رنگتر شده بود..

کلا همیشه آدم حسودی میشم وقتی میبینم کسی ک دوسش داشته باشم

با یکی رابطه ای داشته باشه،..

و این همون راهی بود ک محیا بخواد تلافی این روزا رو سر من دربیاره..

اون تو این مدت با اون پسره درد و دل میکرده و نبود من با همون پسره یجورایی پرمیشده..

محیا ایمیلی داشت ک با همه بچه های کلوبمون از طریق همون ایمیل در ارتباط بود..

ولی با این وجود ازم خواست ک براش ی ایمیل بسازم،

ایمیلی ک دقیقا شبیه ایمیل خودم بود..

و حالا دیگه از طریق همون ایمیل در ارتباط بودیم..

گفتم محیا از این طریق میتونی رمز ایمیلتو عوض کنی.. گفت نمیخوام رضا..

بمونه واسه بعد..

وقتی باهاش حرف میزدم حرف از اون پسره ک میشد گر میگرفتم،

ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم..

و محیا هم عمدا واسه اینکه حرصمو دربیاره در مورد اون حرف میزد..

ی بار قسمش دادم ک محیا تو رو خدا در مورد اون پسره دیگه حرف نزن،

و قبول کرد ولی هر بار ک میحرفیدیم خودم باز در مورد اون سوال میکردم..

و باز حرف از اون پسره ب میون میومد..

اینقدر گفت تا من بیش از پیش حساس شم..

تا اینکه تصمیم گرفتم برم ب ایمیلی ک خودم واسش ساخته بودم و ی سری بزنم..

رفتم ب تاریخچه مکالمه هاش..

و تا اسم اون پسره رو دیدم رفتم ببینم چی گفتن بهم دیگه..

چیزی ک میدیدم بدترین زخمی بود ک داشتم تجربه میکردم...

بقیه در پست بعدی


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, عاشقانه وغمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

حالا دیگه راحتتر مینوتنستم رو محیا کنترل داشته باشم..

چون خودمو دیگه اثبات کرده بودم..

هر چند کارم خیلی احمقانه بود.. ولی پشیمون نیستم..

ی مدتی ب همین روال گذشت.. دعوا ها بین من و فریما و محیا شدت گرفت..

فریما مثل آبجی من بود.. و همه حرفامو خبر داشت..

از اینکه بامحیا همچین رابطه ای داشتم ناراحت بود..

چون همیشه معتقد بود ک محیا داره همه چیو ب من دروغ میگه ک مخ منو زده باشه..

ک منو از ان خودش بکنه..

هر چند من نمیتونستم اینو باور کنم چون محیا برا من قسم میخورد..

ک همه حرفاش راسته و ب دور از دروغ ..

و حتی نمیتونستم این ریسک رو بکنم ک شک بکنم بهش..

چون میترسیدم دوباره خودکشی کنه..

واقعا من میترسیدم.. نه از خودم.. 

از اینکه ب خاطر اسوده خاطری خودم ریسک کنم و از این رابطه پا پس بکشم ..

و این ب قیمت جون ی نفر تموم شه..

هیشکی نمیتونه این موقعیت رو درک کنه مگه اینکه تو همچین موقعیتی گیر کرده باشه..

رسیده بودم ب ی دوراهی ک هر کدومش باز ی چند راهی بود..

ولی با این همه سعی میکردم ب روال عادی ادامه بدم

و سعی کنم این دو نفر از همدیگه بی خبر باشن.. تنها راه ارامش همین بود..

ی روز قرار بود محیا واسه کنکور ازاد بره تهران..

نمیدونم دلیلش چی بود، ک محل ازمون رو تهران زده بود.. یعنی یادم رفته..

شب راه افتاد با دوستش تا برن تهران.. دوستش خوابید و محیا پشت فرمون بود..

بهم گفت اس بده تا خوابم نبره.. گفتم خطرناکه محیا، رانندگیتو بکن ، حواست پرت نشه..

گفت عادت دارم پشت فرمون اس بدم، جاده هم خلوته.. اس بده تا خوابم نبره..

خلاصه تا خود صبح اس دادم بهش تا خوابش نبره..

هر از گاهی هم صدای اهنگ رو بلند میکرد و میزنگید اهنگ دلخواهشو گوش بدم..

چند بار رفتم دست و صورتمو شستم تا خوابم نبره.. تا اینکه گفت رسیدم..

اون روز محیا کنکورشو داد.. شب دوباره دعوامون شد..

دیگه عادی شده بود واسم.. اس ندادم بهش..

فردا بهش اس دادم ج نداد..

هر کاری کردم ج نداد..

گفتم باشه محیا .. ب درک .. ج نده.. گوشیمو خاموش کردم..

دو ساعت بعد نتونستم دووم بیارم..

دوباره روشن کردم و اس دادم..و بعد چند بار زنگیدن..

آخر سر جواب داد..

قبلش خیلی ترسیده بودم از اینکه خودکشی کرده باشه..

تا گفت الو .. ی نفس راحت کشیدم و گفتم برو گم شو ،

دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

گوشیمو خاموش کردم.. ک دیگه هیچوقت سراغشو نمیگیرم..

خیلی عصبی بودم.. 

ی روز گذشت، رفتم ی سیمکارت دیگه خریدم..

تصمیمم جدی بود.. چون واقعا خسته بودم.. دیگه تحمل نداشتم..

رفتم تو پارک قدم میزدم و با خودم کلنجار میرفتم..

ی موقع هایی حتی دستامو تکون میدادم و بلند حرف میزدم..

دیوونه شده بودم..

خلاصه این روزا گذشت..

روزگارم اصلا خوش نبود.. دیگه واقعا افسرده بودم.. حوصله هیشکیو نداشتم..

فکر کنم حدود دو ماه گذشت ک دیگه نتونستم دووم بیارم،

ی روز برداشتم ی اس دادم.. گفت شما ؟ هیچی نگفتم ..

زنگ زد .. ج ندادم..

دوباره اس داد.. رضا خودتی؟

نمیتونستم بگم نه..

نمیتونستم سکوت کنم..

این دختر چرا اینجوری بود آخه..

بخدا الان دارم مینویسم اشکام داره میریزه..

آخه یکی نیست ب این بگه از کجا میشناسی ؟ چجوری حدس میزنی ک این رضاست..

من ک هنوز چیزی نگفتم..

فقط ی اس اومده واست از ی شماره ناشناس..

گفتم اره خودمم..

بخدا سکوت جایز نبود.. باید اعتراف میکردم ک خودمم..

من شرمنده واژه ای ب اسم عشق هستم.. من از عشق هیچی نمیدونم.. هیچی نمیفهمم..

شروع کرد ب حرفیدن..

اولین چیزی ک گفت این بود ک چرا ولم کردی رضا؟ چیکارت کرده بودم.. چرا تنهام گذاشتی؟

مگه ندیدی دارم واست میمیرم.. چرا دوس داشتنمو ندیدی؟ چرا هیچوقت باورم نکردی؟

گفتم محیا خودت خواستی..

تو بودی ک با من قهر کردی.. تو بودی ک منو خستم کردی..

چقدر بهت گفتم بسه محیا.. دعوا بسه.. دیگه نمیکشم..

بخدا نمیکشیدم محیا.. داشتم میمردم..

اون روزم ک هر چی زنگ زدم ج ندادی.. خیلی عصبانی بودم از دستت..

وقتی هم ک ج دادی دیگه مطمئن شدم خوبی رفتم..

قسم خورد ک اونی ک تلفن رو جواب داده من نبودم.. دختر عموم بود..

وای خدای من .. داشتم چی میشنیدم..

حتی صدای دختری رو ک منو از روی ی مسیج با ی شماره بیگانه میشناسه رو نشناخته بودم..

من کجام و اون کجا...

اون روز باز حال محیا بد شده بوده..

اون بعضی وقتا تو خواب خفه میشد.. و این اتفاق افتاده بوده..

وقتی من زنگیدم اون هنوز ب هوش نیومده بوده..

وقتی دارم اینا رو مینویسم میترکم..

از دست خدا و این دنیاش شاکیم .. از دست خودم ک خیلی ادعام میشه شاکیم..

از دست همه اونایی ک هیچوقت نتونستن این دختر رو باورش کنن شاکیم..

نمیتونم بیشتر از این بنویسم..

اشک نمیذاره این خاطره های لعنتی  رو با خیال خوش مرور کنم..

بقیش تو پست بعدی


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, عاشقانه وغمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

تو اون ی هفته خیلی چیزا دستم اومده بود..

افکارشو تا حدودی شناخته بودم.. دیوونه بازی هاشو شناخته بودم..

شخصیت ب ظاهر دیکتاتوری داشت ولی ته قلبش میشد خدا رو پیدا کرد..

دختری ک اگه میخواستی از رو ظاهر قضاوت کنی باید اراذل و اوباش خظاب میکردی..

شب گردی هاش.. درگیری هاش با خانوادش..

تنهایی زندگی کردن تو طبقه بالای خونشون.. کتک کاریاش با باباش.. لج بازی هاش..

همه و همه نشون از ی شخصست کاملا منفی داشت..

ولی چی باعث شده بود ک محیا اینجوری بشه؟

من هیچکدوم از کاراشو  نمیخوام توجیه بکنم..

کاری ک بده، بده.. و نیازی ب توجیه نداره..

ولی اگه بشه ریشه رو شناخت قابل درمانه، و میشه رفتار ها رو ب مسیر درست هدایتش کرد..

من عاشق اینم ک با ادمای مختلف بحرفمو ب شخصیت درونیشون پی ببرم..

خیلی از زیبایی ها رو میشه تو شخصیت درونی ادما پیدا کرد که نمیتونن بروز بدن..

محیا شخصیت منفی نبود از نظر من.. اون فقط قربانی ی شرایط خاص شده بود..

بچه ای ک از کوچیکی با ی بیماری سر و کله زده بود و حدود سیزده سالش بوده ک

مادرشو از دست میده..

و تو این سن حساس باید کسی رو ب جای مادر واقعی خودش قبول کنه...

این انصاف نیست..

انصاف نیست ک واسه کسی با همچین شرایطی زودی قاضی شد و حکم واسش برید..

نیاز ب تامل بیشتر بود.. چاره ای سر راه خودم نمیدیدم..

وقتی میدونم میتونم ب همجین شخصی کمک کنم ، نمیتونم پسش بزنم..

میدونم خیلیا باور نمیکنن ک من واسه خاطر خودم دست ب این رابطه نزدم..

و فقط و فقط ب خاطر محیا بوده همه اینا..

ولی اصلا برام مهم نیست ک مردم در موردم چی فکر میکنن..

من افکار خاص خودمو دارم و دارم واسه خودم زندگی میکنن..

و هیچوقت رقاص خوبی نبودم ک بتونم با جرف مردم برقصم..

رو همه اینا من فکر کردم..

و نهایتا ب این رابطه چراغ سبز نشان دادم..

ولی با این افکار ک میرم تو زندگی محیا و چیزایی ک واسم قابل ترمیم هستش رو

درست میکنم

و نهایتا من قادر ب این هستم ک بتونم از این رابطه جوری پا پس بکشم ک محیا خیلی هم متضرر نشه..

اما متاسفانه نمیشه همیشه همه چیز مطابق با افکار ادمی پیش بره..

حالا دیگه رابطه من با محیا شروع شده بود..

نه ب عنوان داداش..

ب عنوان کسی ک محیا ماه هاست ک مخفیانه عاشقش بوده..

و دفتر خاطراتش پر از نقش ها و خاظره هایی ب اسم شخصی ب نام رضاست..

عشقی ک همیشه مخفی بوده حالا داره کم کم نقش واقعی تری ب خودش  میگیره..

ولی در اغاز راه چاره ای نیست بجز اینکه این عشق را یکطرف خواند..

محیا از عشق من ب ساحل خبر داشت..

و میدونست ک من ب این راحتیا اسم ساحل رو از دلم خط نمیزنم.. 

و امکان نداره نام ساحل از رو قلبم پاک شه..

اینو واسه این نمیگم ک شاید ی روز ساحل بیاد و وبلاگمو بخونه.. نه..

من اینو با تمام سلول هایم دارم تفسیر میکنم..

ساحل همیشه تو قلب من هستش..

و هیچوقت از قفسی ک تو دلم ساختم ازادش نخواهم کرد..

هر چند ک جبر روزگار باعث دوری من از او شده باشه..

و منو محکوم ب فراموشی کرده باشه..

ولی ایمان دارم قاضی که چنین حکمی برایم بریده ، با عشقم ب دار خواهم کشید..

و هیچوقت ب حکم فراموشی مجازات نخواهم شد..

روزهای من و محیا خوب یا بد در حال سپری شدن بود..

و من همه تلاشم را برای بهبود رابطه او با پدرش بکار گرفته بودم..

از کار و زندگی و دلخوشیم زده بودم.. و موفقیت هایی در این بین کسب کرده بودم..

ولی با کلی ترس و استرس..

محیا عادت داشت ک خودکشی کنه..  قرص بخوره.. رگشو بزنه..

و کافی بود ی لحظه افسار افکارمو از دست بدم..

شاید این ی بازی بود..

بازی بر سر زندگی یک نفر..

خوشبختانه سلاح گرمی داشتم .. سلاح گرمی ب نام عشق..

محیا فقط برای من ی سلاح بیشتر باقی نذاشته بود..

هر وقت میبرید و خسته بود و تهدید ب خودکشی میکرد..

از اسلحه خود استفاده میکردم ..

و یا شاید از عشق محیا سواستفاده..

تهدید علیه تهدید..

اون خیلی راحت میتونست قید زندگیشو بزنه ولی هیچوقت راحت نمیتونست از زندگی من بگذره..

اون ب صداقت من ایمان داشت..

و هر وقت تهدید ب خودکشی کرد ، من نیز ب خودکشی تهدیدش میکردم..

موشک جواب موشک..

زندگیمون شده بود بحث و دعوا و اشتی.. خنده و گریه...

لوس بازی هایی ک هر از گاهی طعم مرگ نیز ب خود میگرفت..

من از هیچ کدوم از کاربرانی ک وبلاگمو میخونن انتظار باور کردن این ماجرا ها رو ندارم..

چون خودم هم وقتی برمیگردم عقب و این خاطره ها رو مرور میکنم باور نمیکنم..

ی بار شب دعوا کردیم فکر کنم تا حدود ساعت چهار اینا بیدار بودیم. .

اشتی کردیم و صبح ساعت شش بود ک بیدار شدیم..

یادم نیست چی گفتم..

فکر کنم همون سوال همیشگی ک متنفر بودم ازش..

و هیج سوالی تا این حد منو اذیت نمیکرد..

ولی شاید محیا نمیتونست درک کنه و یا شاید نمیخواست درک کنه ک چقدر متنفرم از این سوال..

اون همیشه خودشو با ساحل مقایسه میکرد و ازم سوال میکرد ک ساحل رو بیشتر دوست داری یا منو..

و همیشه ب همون جواب تکراری من برخورد میکرد

ک من هیچ کس رو تو دنیا ب اندازه ساحل دوسش ندارم..

وقتی اون روز صبح دوباره این سوال تکرار شد من از ترس دعوای دیشب

ک نکنه دوباره دعوامون بشه و تهدید شم ب خودکشی سکوت کردم..

واقعا خسته بودم..

توان مقابله با محیا رو نداشتم..

ولی سکوتم رنگ سنگینی ب خود گرفت..

باز دوباره گریه.. باز فریاد.. باز تهدید.. وباز تهدید جواب تهدید..

قسم خوردم ک اگه باز قرص بخوری منم میخورم..

ولی مسیجی ک دریافت کردم متفاوت تر بود..

نوشته بود بخدا خوردم.. گفتم چقدر گفت ی مشت..

هیچی نگفتم پا شدم ی لیوان اب آوردم قرص دپاکین داشتم واسه میگرنم داده بودن

ی مشت برداشتم خوردم..

لازم بود بخورم..

واسه اینکه خسته بودم..

واسه اینکه بتونم خودمو اثبات کنم..

واسه اینکه بتونم جلوش وایسم...لازم بود ک تهدیدمو عملی بکنم..

ک بگم من هم هستم.. من هم میتونم..

و من از تو نمیترسم.. من از تهدید نمیترسم.. من از مرگ نمیترسم..

لازم بود بهش بگم من از تو دیوونه ترم..

لازم بود بهش بگم من میتونم واسه تو از خودم بگذرم..

واسه اون زندگی لعنتی ک  واسه خودت ساختی،از خودم بگذرم..

گوشیمو برداشتم ی اس بهش دادم..

انگاری داشتیم فیلم بازی میکردیم..

و این ی تراژدی بود..

صبح امروزآخرین سکانس تراژدی را باید بازی میکردیم ک فیلم نبود..

این ها همه تو واقعیت داشت اتفاق میفتاد..

گفتم منم خوردم.. آخیش.. حالا دیگه راحت میتونیم بخوابیم...

گفت یعنی جی؟ چی میگی تو؟

گفتم هیچی.. بیا دیگه با هم خوب باشیم..

زنگ زد ج ندادم.. دوباره اس داد.. گفت رضا تو رو خدا انگشتتو بکن تو دهنت بالا بیار.. 

گفتم ولش کن محیا.. دیگه واسم مهم نیست..

واقعا دیگه واسم مهم نبود.. فقط میخواستم بخوابم..

ی مسیج دیگه اومد..

رضا تو رو خدا زود باش بالا بیار.. بخدا منم بالا میارم..

گفتم قول میدی؟ گفت ب روح مامانم قسم بالا میارم..

گفتم باشه..

رفتم دستشویی .. هر کاری کردم نتونستم بالا بیارم.. شکمم کاملا خالی بود..

گفتم نمیتونم محیا.. بیخیال..

گفت زودی برو دکتر..

دروغ چرا حالا دیگه ترس داشتم..

پا شدم رفتم پیش ی دکتر تو محلمون.. گفت زودی خودتو برسون بیمارستان..

آژانس گرفتمو رفتم.. معده مو شست و شو دادن ...

گفتن باید بستری شی.. گفتم نمیخوام ..

خودم رضایت دادم و پا شدم اومدم خونه تا تو خونه کسی متوجه نشه.

چند روز تو تب سوختم و سردرد داشتم.. 

واسه این پست کافیه.. بقیشو تو پست بعدی تعریف میکنم



برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, غمگین, سرگذشت من, عکس و شعر
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

نکته: قبل از اینکه بخوام ادامه نوشته هام رو بنویسم باید بگم ک

این اتفاق هایی ک تعریف کردم واسه عید نبود.. اواخر تابستون بود ک من اشتباهی گفتم عید..

ادامه: روزها داشت ب خوبی پیش میرفت.. یازده شب برایم مقدس شده بود.. 

عاشقانه هایم.. درد و دل هایم .. خوشی هایم .. بغض هایم.. همه و همه ب وقت ساعت یازده شب

گل میکرد..

کل روز منتظر شب بودم.. ی موقع هایی یازده میشد و داداشم پشت سیستم بود..

روم نمیشد بهش بگم بلند شه تا من بشینم.. تو دلم ب خودم فوش میدادم..

نمیتونستم دووم بیارم، میرفتم تو اتاق بغضم میشکست..

روز هایم سرد یا گرم ، از هم سبقت میگرفت..  و زمان در گذر بود..

در پس این روزها اتفاقاتی افتاد ک نمیخوام خیلی روش مانور بدم...

یعنی خاطرم نیست..

مث شکستن جیوه در ازمایشگاه و بیهوش شدن ساحل..

مث مسموم شدن ساحل بخاطر شیر خوردن..

مث ب کما رفتن ساحل ک هیپوفت نفهمیدم دلیلش چی بود..

مث خواستگاری خرخون از ساحل و نامه ای ک واسم نوشته بود و

اون شکلک خنده ای ک گذاشته بود و همیشه هم در خاطرم میمونه ،

و هر وقت اون نامه رو میبینم خنده بر لبم گل میکنه.

. و مث خواستگاری علی، داداش همون دوست ساحل ک فوت شد..

بعد حدود پنج ماه شماره دادم بهش.. و فقط وقتی اس میدادیم بهم ک مجبور شیم..

از همه این ها میگذرم و خودم را ب دست زمان میسپارم..

و رهسپار زمانی میشوم ک تصمیم گرفتم ب رابطه ام با ساحل پایان بدم..

تصمیمی ک بارها و بارها با دوستام سربحث نشستم ..

همه ب دنبال دلیل بودن برای این جدایی.. برای محکوم کردن من ب بی دلی..

برای بی احساس بودن..

میخوام در مورد دلایلم بگم..

میخوام بگم من هیچوقت دلم سنگ نبوده.. حتی وقتایی ک خودم داد زدم سنگم..

سنگ نبودم..

فقط تظاهر ب سنگ بودن کردم.. 

من عاشق ساحل بودم .. ولی چون میدونستم راهی برای رسیدن نیست،

تصمیم گرفتم نقطه ای بر پایان این رابطه بذارم..

من ترک هستم و ساحل کرد.. فاصله ای ک بین ماست، همه جیز را برایم سخت کرده بود..

راضی کردن خانواده ام سخت بود و راضی کردن خانواده ساحل، سخت تر از ان...

همه این مشکلات رو با ساحل مطرح کردم و او مخالف جدایی بود..

مشکلات رو درک میکرد ولی میگفت تنها چیزی ک واسم مهمه بودن با تو هستش..

ولی من همه این ها رو گذاشتم ب پای احساسات دخترانه...

اون خواستگاراشو رد میکرد..

دوست نداشتم ب خاطر خود خواهی خودم اونو بدبختش کنم..

فرض ک چند سال منتظرم میماند ،

اگه آخر سر نمیتونستم خانواده هامونو راضی ب این ازدواج کنم چی؟

 گناه ساحل چی بود  ک بخواد ب پای من بسوزه؟

از ی طرف من نه سربازی داشتم و نه کار..

خداییش من جای پدر و مادرش بودم عمرا دخترمو نمیدادم ب همجین پسری..

و همه این ها باعث شد ک ی شب رابطمونو تموم کنیم...

برای اخرین بار پشت تلفن من میحرفیدم و اشک میریختم.. و تمام شد...

این پایان شروعی بود بر شب های دلگیر من..

ساعت یازده شب اوج دیوانگی من بود..

تو این روزا من میتونستم با دوستان نتی خودم.. درد و دل کنم..

ولی ساحل نمیدونم چجوری این شب ها رو سپری کرد..

فریما یکی از بهترین  دوستان من تو نت بود.. ک گاهی من و فریما و ساحل سه تایی باهم تو مسنجر میحرفیدیم..

شب ها با من گریه میکرد.. میخندید.. درد و دل میکرد..  و مث آبجی واقعی من شده بود..

ی دنیا ممنونم ازت فریمای عزیز..

ولی اتقاقی ک بیشتر از هر چیزی زندگی منو تحت تاثیر قرار داد..

اشنایی من با شخصی بود ک اسمشو میذارم محیا

داشتم با فریما میحرفیدم ک یهو بهم گفت محیا کارت داره و ایمیلتو میخواد..

سر ی موضوعی ک با یکی از دوستای محیا تو کلوب بحثم شده بود..

گفتم باشه ... ایمیلمو بده ببینم جی میگه..

یخورده بحث کردیم .. بحث های الکی.. گقت رضا راستش من این موضوع رو بهونه کردم..

میخواستم باهات بحرفم.. درد و دل کنم.. کفتم باشه آجیم من در خدمتم..

نمیدونستم داره راس میگه یا نه.. ولی همیشه عادتمه .. دوس دارم ب ادما اعتماد کنم .. اینو قبلا هم گفتم..

حرفایی ک میزد خیلی سنگین بود واسم..

دختر ی شخصی بود ک وضع مالیش خیلی خوب بود..

میگفت پنج سال پیش مامانشو تو ی تصادف از دست داده..

و بعدش باباش با ی زن دیگه ای ازدواج کرده بود..

ببخشید نباید بیشتر از این در موردش بنویسم..

چون ی کسانی ممکنه بخونن ک دوس اگه توضیح بدم شرایطشو ب احتمال زیاد میشناسنش..

ب هر حال چیزایی ک واسم تعریف کرد .. اگه شخص من بودم ب جاش..

شاید خیلی وقت پیش خودکشی کرده بودم..

فکر نکنم کسی ب جز من این حرفا رو باور میکرد..

آبجی صداش میکردم.. گفت میشه واقعا داداشم باشی.. گفتم چرا که نه...

خیلی دلم سوخته بود واسش.. و دوس داشتم کمکش کنم..

و میدونستم ک میتونم ی جاهایی از زندگیش رو تغییر بدم...

ی هفته ای بود ک میحرفیدیم .. ی روز بهم گفت میخوام ی چیزی بگم رضا.. ولی میترسم..

گفتم نه بابا .. راحت باش .. بگو آجیم.. گفت میشه ابجی صدام نکنی؟

گفتم یعنی جی؟

برگشت ب جند ماه پیش...

و حرفایی ک من تو چت روم ایرانکلوب با یلدا زده بودم رو واسم تعریف کرد.. و چند ماجرای مختلف..

اصلا باورم نیمشد.. من این حرفا رو چندین ماه پیش زده بودم..و محیا هم اصلا تو بحثمون نبود..

گفت ک خیلی وقته ک زیر نظر دارمت.. ولی چون با ساحل بودی نمیخواستم وارد رابطه تون بشم..

بقیه زندگی نامه ام را دنبال کنین لطفا..

تو رو خدا فقط زود در موردم قضاوت نکنین

ادامه دارد..


برچسب‌ها: شعر, سرگذشت من, تنهایی, زندگی
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

حالا دو روز بود ک با ساحل شبا مینشستم پای نت حرف میزدم..

من کلا آدم کم حرفیم تو خونه..

 ولی نمیدونم چطور وقتی با ساحل حرف میزدم اصن مگه حرفمون تموم میشد...

خالم پیش من و داداشم بود تا تنها نباشیم.. و غذامونو واسمون آماده میکرد..

بیچاره خاله میدید من نمیخوابم ، دیگه منتظرم نمیشد .. میرفت میخوابید..

ومن با خیال راحت مینشستمو میحرفیدم.. تا نصف شب.. اصلا نمیدونستم زمان چجوری میگذره..

دو روز بود ک میحرفیدیم ، روز سوم  ی اتفاقی افتادک متاسفانه یادم نیست داستان از چ قرار بود..

باید اینو از ساحل بپرسمو بنویسم..

یکی از بچه های کلوب ی چیزی از طرف من ب ساحل گفته بود..

ساعت حدود هشت اینا بود فکر کنم رفتم نت.. ساحل موضوع رو باهام مطرح کرد..

و من مونده بودم چطور موضوع رو ثابت کنم ک این حرفا از طرف من نبوده..

و من بیخبر از همه این حرفام..

خلاصه سر این موضوع کلی باهم حرف زدیم تا اینکه اون پسره اومد

بهش پیام دادم ، گفت ک

فقط ی شوخی کردم با ساحل.. نمیدونستم قضیه اینقدر جدی میشه..

کلی عذرخواهی کرد و اومد ب ساحل توضیح داد..

اون شب خیلی دیر شده بود دیگه..

ساحل باید میرفت پیش دوستش ک تولدش بود.. ولی ب خاطر این موضوع نتونست بره..

سر بحث های الکی ک هنوزم ک هنوزه از اتفاقات اون شب متنفرم..

اون شب قبل ماه رمضون بود.. ساحل بهم گفت ک دیگه نمیاد نت..

تا اینکه بعد ماه رمضون دوباره بیاد و بحرفیم..

تو این مدت ک ساحل نبود.. من هر روز ی ایمیل واسش میفرستادمو میگفتم ک ب یادتم..

نمیدونم چرا..واسه چی این کارو میکردم..

ما خیلی نبود ک همدیگرو میشناختیم..

ولی حس خیلی خوبی بهش داشتم.. حتی همین ایمیل های بی جواب آرومم میکرد..

ی ماه همینجوری ادامه دادم..  نفهمیدم عید چجوری اومد و رفت..

ولی بعد ی ما خبری از ساحل نبود.. خیلی نگران بودم..

ی ماه شد دوماه.. دیگه مطمئن بودم ک ساحل منو یادش رفته..

تا اینکه ی روز ی ایمیل از ساحل دریافت کردم..

همین ک اسمشو دیدم داشتم شاخ درمیاوردم.. اصلا باورم نمیشد..

ایمیلو  باز کردم.. کلی تشکر کرده بود ازم و گفته بود فلان ساعت بیا کارت دارم..

فکر کنم ساعت 5 عصر بود قرارمون... ساعت 5 شد.. با شور و شوق رفتم مسنجر..

غافل از اینکه یکی از بدترین روزای عمرم پیش روم هستش..

سلام و احوالپرسی ک کردیم.. ساحل شروع کرد ب حرفیدن..

ب توضیح اینکه چرا این همه مدت نیومده..

اون شبی ک ما بحث کردیم با هم و ساحل نرفت تولد دوستش..

پس فردای اون دوستش ب همراه نامزدش میرن مسافرت..

تو راه تصادف میکنن و متاسفانه دوستش فوت میکنه..

وقتی اینو شنیدم انگاری تموم دنیا رو سرم خراب شد..

همه داشته هام آب شدن..

ساحل و دوستش از بچگی با هم بزرگ شده بودن و خیلی به هم وابسته بودن..

و من از اینکه نذاشته بودم بره تولد دوستش سخت خودمو سرزنش میکردم..

ساحل داشت ماجرا رو تعریف میکرد و همینجوری پشت سیستم ساکت نشسته بودمو اشک میریختم..

اصلا شوکه شده بودم از این خبر..

نمیدونستم چی بگم ، از کجا بگم ، تا بتونم آرومش کنم..

دوتایی فقط داشتیم اشک میریختیم..

تو این مدت ساحل همش تو کنج  خونه بوده.. از اتاق در نمیومده.. و یجورایی افسرده شده بود..

حالا هر شب سعی میکردم با ساحل بحرفمو آرومش کنم..

نمیدونم .. شایدم ساحل بهونه بود تا خودمو آروم کنم..

ولی حالا دیگه قضیه یخورده فرق میکرد .. خودمو مقصر این ماجرا میدونستم..

ساحل ب داداشش گفته بود ک داره باهام تو مسنجر حرف میزنه..

ولی چون ساحل رو ارومش میکردم، گفته بود اشکالی نداره، فقط شمارتو نده بهش..

دوباره میامو ادامه نوشته هام.. و اتفاقات زیادی ک واسم افتاده رو مینویسم..

اینم یک عکس بی بهونه از دستخط ساحل:

 



برچسب‌ها: سرگذشت من, عاشقا همه بدبختن, رضا, ساحل
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱٥ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

سلام

تصمیم گرفتم برگردم چند سال عقبتر.. و شروع کنم ب نوشتن از زندگی خودم..

از روزایی ک سپری کردم.. از روز مرگی هام..

روزای اولی ک وارد نت شدم.. فقط وب گردی میکردم..

عاشق این بودم ک برم ب وبلاگ های عاشقانه، از شعر ها و مطالبش استفاده کنم..

عاشق شعر خودندنم .. خیلی وقتا واسه دوستامم شعر میخونم..

ی روز همینجوری شانسی یهو دیدم نوشته ایجاد وبلاگ.. خیلی دوس داشتم ی وبلاگ داشتم..

کلیک کردم .. ولی قبل از اینکه کلیک کنم با خودم عهد بستم ک رابطه هام محدود ب نت باشه..

چندین ماه بود ک مینوشتم ، البته نه از روزمرگی هام ..

فقط مطالب عاشقانه و شعر هایی ک دوس داشتم رو مینوشتم..

تا اینکه ی روز نمیدونم چی شد وارد ی سایتی شدم.. ی کلوب مجازی..

ب اسم ایرانکلوب..

ی چت روم داشت ک وقتی واردش شدم

همون روز اولی با یکی از بچه های اونجا ک

بعدا فهمیدم از بچه های قدیمی اونجا بوده، حرفم شد..

ولی ناظر چت روم هوای منو نگه داشت، شخصی ب اسم یلدا بود..

خیلی از کارش خوشم اومد ، با اینکه من جدید بودم ولی هوای منو داشتن...

و این موضوع  شروع جدیدی در زندگی من بود..

زندگی ک با آدمایی اشنا شدم ک نمیدونستم مجازین یا واقعی..

ولی همیشه خودمو محکوم ب این کردم ک ادما رو باور کنم..

حتی اگه مطمئن باشم ک دارن بهم دروغ میگن..

از نظر من اعتماد همیشه اعتماد میاره...

به هر حال قانون خواست خودم رو داشتم..

و اونقدر ب خودم در مورد این رابطه ها اعتماد داشتم ک فکر میکردم میتونم همه دنیا رو عوض کنم،

چ برسه ب اینکه بخوام در مورد ی شخص خاصی درمونده بمونم..

روز ها همینجوری میگذشت و من دیگه وابسته میشدم ب این دنیای مجازی..

تو کلوب دوستای خوبی داشتم.. هر چند ک هنوز خیلی از وارد شدن ب این فضا نگذشته بود،

ولی ادماش انگاری ادم بودن،

شاید همه مث من حداقل این فضای مجازی میخواستن خودشون باشن،

خودی ک دوس دارن باشن، خودی ک قلبشون میگه باشن..

ی روز ی پستی گذاشتم ک یادم رفته چی بود.. ولی  زیر اون پست دختری ب اسم ساحل کامنت گذاشت..

یادم نیس ک چی شد ک ازم پرسید ترکی؟؟؟ گفتم صد در صد..

گفت چرااینقدر قاطع؟

گفتم چون هیچوقت دوس ندارم فراموش کنم که کیم و از کجا اومدم..

دوس دارم اگه ی روز ب جایی برسم ریشمو یادم نره..

گفت اتفاقا منم کرد هستم.. بچه کرمانشاه بود..

ادبیاتشو دوس داشتم.. نوع حرف زدنش.. صمیمیتش.. مهربونیش...

یادم نیست اون روز چیا گفتیم باهم.. ولی میدونم کلی کامنت گذاشتیم و با هم حرفیدیم..

روز های بعد ک میرفتم کلوب بچه ها بهم گفتن ک شخصی ب اسم ساحل دنبالت میگشت..

ولی از شانس من ، من فقط صبح ها میتونستم برم نت و ساحل هم برعکس من شب هااا..

اون روز هم اتفاقی همدیگرو دیده بودیم..

نزدیک های عید بود .. عید سال 89.. 

همه تو خونه رفتن کربلا و من و داداش دومیم موندیم فقط..

چون داشتیم خونه میساختیم ما نمیتونستیم بریم..

حالا دیگه شب هم میتونستم برم نت تا حوصله م سر نره..

و این شد ک تونستم با ساحل هم کلام بشم...

 

بقیشو تو ی پست جدید مینویسم.. فعلا تا این حد کافیه..

اتفاقای زیادی تو این چند سال افتاده سعی میکنم تا جایی ک اجازه دارم بنویسم..

خوشحال میشم نظر بذارین


برچسب‌ها: سرگذشت من, ساحل, رضا, عاشقا همه بدبختن
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()
....................................................... وب گذر ....................................................... کد لینک باکس