بعد مدتها دوباره هوس نوشتن کردم..

داد نمیزنم .. فقط میشنم یه گوشه دنج..

تو سکوت خونه سعی میکنم دوباره یه چیزایی رو یادم بیارمو بنویسم...

برمیگردم به همونجایی که فهمیدم بیماری پرولاپس دریچه میترال همراه با نارسایی دارم..

تو راه با خودم کلنجار میرفتم.. اشوب بودم..

حتی از دکتر نپرسیدم این بیماری چی هست...

بالاخره رسیدم به کلانتری .. نرفتم بالا دنبال کارام..

کفشام هنوز پام بود .. دراز کشیدم رو تخت و یهو دیدم ساحل اس داد...

نمیدونم اصلا بهش سلام دادم یا نه.. بلافاصله پرسیدم نت داری..

گفت آره...

گفتم سرچ کن ببین بیماری پرولاپس چیه،  راه درمانش چیه، عواقبش چی میتونه باشه؟

تا ساحل جواب پیاممو بده بند دلم داشت پاره میشد..

لرزش گوشیم نشان از مسیج ساحل داشت..

گوشیمو برداشتم و توضیحاتشو خوندم..

یه موقع هایی آدم یه سوتی میده بعدش همش دلهره داره ...

ترس داره.. دلش یه جا بند نیست..

ولی تا سوتیش بر ملا میشه.. وقتی یه جورایی میبازه..

یه نفس راحت میکشه و خودشو میزنه به بیخیالی...

قصه من بود...

فهمیدم بیماریم چیه..

خبر خبر خوبی نبود ..

ولی میتونستم آروم سرمو بذارم رو بالشتم.. یه نفس عمیق بکشم..

و بگم به درک...

من که کل زندگیمو باختم اینم روش..

کل کل من و خدا ادامه داره انگاری..

باشه.. بازی کن.. بازی کن تا ببینیم چی بدستت میاد از این همه زجر دادن من...

مونده بودم به کی بگم دردمو...

زنگ بزنم ب خونمون ؟ بگم بابا بازم مرض دارم.. بازم میخوام زجرت بدم..

زنگ بزنم ب مامانم ؟ بگم مامان دلم گرفته.. آرومم کن.. دق ش میدادم؟

مامان زنگید...

خوبی رضا؟ اوهوم.. چی شد؟ هیچی..

یعنی چی؟ هیچی دیگه.. میگه خوبم.. نسبت به قبل بهتر شدم..

صدام لرزید... ترسیدم مامان بفهمه.. گفتم مامان باید برم کار دارم..

هانیه زنگید یه جوری دست ب سرش کردم.. داداشم زنگید چیزی نگفتم..

خدا کجا بود؟ کجا بود ببینه دارم میترکم و صدامو درنمیارم..

چند روزی همینجوری ادامه دادم .. تا اینکه داداشم اومد تهران بهم سربزنه..

اونجا خیلی کلی بهش گفتم.. و گفتم کسی چیزی ندونه..

روزها برام عادی تر شده بود..

خوشبختانه کلانتری اونقدری شلوغ بود

که از بس درگیر بودم با کارام کمتر میرسیدم ب مشکلاتم فکر کنم..

ولی تا شب میشد و میرفتم دراز بکشم،

ناخودآگاه دوباره تصویری از مرگ جلو چشمام تداعی میشد،

نمیدونم چرا.. ولی خیلی دوست دارم بدونم وقتی مردم مامانم چیکار میکنه؟

خیلی دوست دارم بدونم کیا از رفتنم ناراحت میشن و کیا واسشون مهم نیست..

ولی به این چیزا که فکر میکنم ضجه مامانم میاد جلو چشمام..

خیلی اذیتم میکنه...

نمیخوام خیلی از ماجرا دور بشم...

تو همین روزا بود که اقدام کردم واسه کمیسیون پزشکی،

یعنی بدون اینکه من بگم خود دکتره واسه کمیسیون نوشت..

روز قبل کمیسیونم تو آسایشگاه دراز کشیده بودم و استراحت میکردم...

یهو یه دردی از سمت چپ شکمم احساس کردم.. اولش اعتنا نکردم بهش..

ولی دیدم رفته رفته داره بیشتر میشه..

شاید یه دقیق طول کشید تا دردم به حدی رسید که دیگه داشتم داد میزدم از شدت درد..

همه دور و ورم جمع شده بودن..

اینقدر دست و پا زدم که دیگه نایی واسه داد زدن هم واسم نمونده بود..

فشارم شدیدا افتاده بود.. فقط میدونستم که دارن لباسمو در میارن ..

نمیدونم چرا حدود 30 دقیقه شایدم بیشتر زمان برد تا آمبولانس بیاد..

اومد معاینم کرد..

گفت من میبرمش بیمارستان خودمون ،

مسئولین کلانتری گفتن نه ما خودمون میبریم بیمارستان امام سجاد ناجا،

منو گذاشتن تو ماشین از بدبختی ماشین روشن نشد،

تو همین حین رئیس خودشو رسوند،

هیچوقت اونجوری ندیده بودمش، هول هولکی اومد سراغم..

گفت قلبشه ؟ گفتن نه .. احتمالا کلیه شه.. یه نفس راحت کشید..

پرسید پس چرا نمیرین؟ گفتن ماشین روشن نمیشه،

زودی سوئیچ ماشین خودشو داد، همراه دو تا مامور و یه سرباز منو فرستاد بیمارستان..

خداییش خیلی خیلی زیاد به من لطف داشت و دوسم داشت منم خیلی دوسش داشتم..

منتهی دوست داشتن من از خوبی های اون بود..

بعدا رانندش تعریف میکرد میگفت تا بهش زنگ زدن و خبر دادن،

بهم گفت فقط تندتر خودتو برسون.. من هر چی تندتر میرفتم میگفت گاز بده..

هیچوقت اینجوری ندیده بودمش...

کاش میشد اسمتو بیارم جناب سرهنگ عزیزم..

کاش میشد اسمتو بیارمو با اسم ازت تشکر کنم...

بخاطر تک تک حمایت هایی که ازم کردی ازت تشکر کنم..

بخاطر روزایی که حتی بخاطرم تو روی کادریا هم وایسادی

و سرشون داد زدی که کسی حق نداره کاری بهم داشته باشه ازت متشکرم..

اون روز تو بیمارستان پس از آزمایش مشخص شد سنگ کلیه دارمو و دردم بخاطر همون بوده،

با آمپول هایی که زدن و قرص هایی که دادن از بیمارستان مرخصم کردن ،

منتهی واسه سونوگرافی نوشتن.. که فردا بیام سونو بشم..

فرداش من رفتم بیمارستان هم سونو داشتم هم کمیسیون...

دیدم خیلیا تو نوبتن، اعلام حضور کردمو رفتم سونو بشم..

یخورده سونو من زیادی طول کشید..

وقتی برگشتم سربازایی که اونجا بودن گفتن کجایی پس؟

چندین بار صدات زدن ولی نبودی..

رفتم تو ..

گفتن صدات زدیم نبودی حالا بشین ببینم دکتر خواست صدات میکنم دوباره..

دیگه آخر وقت بود گفت بیا تو.. دکتره منو دید گفت اسمت چیه گفتم..

گفت بیرون باش..

اصلا نذاشت بخدا حرف بزنم... ا

اصلا حرفی از سابقه بیماری میوکاردیتم تو پرونده قید نشده بود،

آنژیو شدنم قید نشده بود...

بستری شدنم قید نشده بود..

چندین بار حالم بد شده و با آمبولانس بردنم بیمارستان ،

اینا هیچکدوم قید نشده بود..

اومدم بیرون و بعد چند روز رفتم بیمارستان نتیجه رو بدن بهم...

مسئولش داشت نتایج رو ورق میزد و همزمان با تلفن حرف میزد..

چشمامو از روی برگه ها برنمیداشتم که نتیجه کمیسیونمو بدونم..

یهو اسممو دیدم..

نوشته بود معاف از رزم و رژه و اسلحه و نگهبانی و انتقال به محل سکونت..

یعنی یجورایی گفته بودن بمیری هم معافت نمیکنیم...

دیگه حتی حوصله اعتراض دادن رو هم نداشتم..

رسیدم کلانتری دوستام تا منودیدن گفتن پس شیرینی معافیت کو؟

ولی تا نیشخند تلخمو دیدن ، گرفتن موضوع چیه..

هیشکی باورش نمیشد که معاف نشدم..


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, داستان
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٥ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

اولین بارم بود میومدم تهران..

یعنی قبلش فقط یه بار واسه دکتر اومده بودم

که اونم نصف روز بیشتر طول نکشید..

روز اولی که وارد تهران شدم .. دلم از قدم زدن تو لابلای ساختمان های بلند گرفته بود..

از اینکه تو شهری باید باشم که از چندین میلیون نفری که توش زندگی میکنن

یه نفر نیست که بهم بگه خیالت راحت رضا.. من هستم ..

حداقل با من ک میتونی درد و دل کنی.. به من که میتونی سر بزنی..

دلم از همه این افکار مزخرف گرفته بود..

مدام داشتم با خودم کلنجار میرفتم که هیچی واسم مهم نیست..

همین که خدا باشه واسم کافیه.. ولی اون روزا خدا هم از دست من جیم شده بود..

یا شاید اون بالا بالاها نشسته بود و فقط دوست داشت نگام کنه ...

افتادم کلانتری مهراباد جنوبی..

باید از اون چند نفری هم که میشناختم جدا میشدم.. اعصابم خورد بود..

حالا که بحث رفتن بود دوست نداشتم حتی ازشون خدافظی هم بکنم ..

همین که اسمم خونده شد.. وسایلمو برداشتم و راه افتادم..

بالاخره تونستم کلانتری رو پیدا کنم..

روز اول خوابیدم و از فرداش آشخوری کشیدن ها شروع شد...

با خودم قهر بودم با خدا قهر بودم.. با خانوادم قهر بودم..

دوس نداشتم بنی بشری ازم خبر داشته باشه..

وقتی باید تنها باشم تو این شهر به این بزرگی

همون بهتر که هیشکی حتی صدامو هم نشنوه...

اینقدر ازم آشخوری کشیدن و منم پنهون کردم که مشکل قلبی دارم..

که آخر سر صبرم سر اومد..

داد زدم نخواستن بشنون..

خواهش کردم نخواستن بشنون..

هرکاری کردم نخواستن بشنون..

تو دادسرا متهم به دست حالم بد شد، کسی نخواست بشنوه..

گفتم متهم نمیبرم دیگه ، حالم بد میشه، متهمم فرار میکنه،

کسی صدامو نخواست بشنوه..

اینقدر نشنیدن تا حالم تو همون آسایشگاه بد شد..

تازه یادشون افتاد من ناراحتی قلبی دارم...

وقتی عرق بدنمو دیدن لرز بدنمو دیدن..

تازه یادشون افتاد انگاری یه صدایی یه روزی از درد سینه ناله میکرده..

چقدر ما آدما خوبیم...

زنگ زدن اورژانس بیاد..

حالم به حالت عادی برگشت رفتم پیش متخصص ..

منی که تازه از دست میوکاردیت راحت میشدم و تپش قلبم عادی شده بود..

حالا باید با یه بیماری قلبی دیگه به اسم

پرولابس دریچه میترال و نارسائی قلب دست و پنجه نرم کنم...

بیماری جدیدی که هنوز خانوادم چیزی ازش نمیدونن...


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, روزمرگی, سرگذشت
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

سلام

اول از همه ممنون از همه اونایی که کامنت گذاشتن

و سراغمو گرفتن و وبمو دنبال میکنن هنوز

خیلی وقت ندارم تک تک کامنت ها رو بتونم جواب بدم

فقط خواستم یه کامنتی گذاشته باشمو از همه تشکر کنم

در مورد خودم باید بگم که تو کلانتری مهرآباد مشغول خدمتم

و خیلی وقت نمیکنم بیام بیرون به وبم سر بزنم..

در مورد وضعیت جسمیم هم باید بگم بد نیستم.. شکر خدا همه چی خوبه..

ایشالا اگه بتونم بیام مرخصی حتما یه پست طولانی تری میذارم

و همه چی رو توضیح میدم..

ایشالا بازم تنهام نمیذارین و بهم سر میزنین..

یه دنیا ممنوناز همه محبتی که نسبت به من داشتین و دارین...

به امید کامیابی تک تک دوستان گلم

یه نوشته از خودم

صدای آب و باد و باران ، همه و همه از طولانی شدن سکوت عجیبیست که

در من نهفته است

همه عالم و آدم ، غرق سکوت گشته اند از بس که حیرانی من در لحظه های گنگ دنیای غریب و ساده من،

آوازه زبان ها شده است...

من دنیایی را ساختم که به پوچی متهم گشته است

متهم گشته است در میان گرگ های درنده و وحشی صفتی که

لباسی از جنس بلور بر تن کرده و بر افکاری پوسیده تکیه زده و خدایی میکنند بر ،

بره های دنیا ندیده و از خدا بی خبر..

چقدر گواراست مرا چنین محکوم شدن و دریده شدن به دست

گرگ هایی همچون شما که زوزه ی وحشت بر سر مردم بی دفاع سرنهاده اید

و در انزوایی که شما را به مانند قصر باشد ، سر فرو نهاده اید ..

به امید بی برگی بهارتان ، عرق  عشق خواهم ریخت ..

گرچه تهی خواهم شد از یاد ها..


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس, دلنوشته, شعر
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٢ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

سلام

بعد اون پست های دنباله دار، که خلاصه شد و خیلی چیزا رو تعریف نکردم،

از امروز از روزمرگی هام خواهم گفت..

این پست رو خیلی خلاصه میذارم وصرفا بخاطر قولی ک داده بودم مینوسم تا بدقول نباشم..

رفتیم مشهد.. روز اول خیلی خوب نبود تا زمانی ک رفتیم حرم..

متاسفانه خیلی نشد ک تنها باشم و با خودم خلوت کنم..

آدما و رفتارشوون رو بشینمو نگاه کنم.. ولی با این همه باز خوب بود..

بعد برگشتنم رفتم سربازی.. یعنی دقیقا دیروز رفتم و لباس دادن

و بعدشم امروزو مرخصی دادن تا لباس هامونو بیاریم مرتب کنیم و مدارکمونو تکمیل  کنیم و برگردیم..

اگه مرخصی بیام سعی میکنم بنویسم.. ولی تصمیم فعلیم اینه ک مرخصی نیام و یخورده با خودم خلوت کنم..

مگه اینکه کار داشته باشم یا چیزی لازمم بشه.. سعی میکنم حتی ب خونه زنگ هم نزنم

و در آخر این عکس رو اضافه میکنم .. عکسی ک تو قطار گرفتم..

البته قیافم مشخص نیست .. ولی خیلی دوس دارم این عکس رو..

ی فضای تاریک، ک به ی پنجره باز میشه..

احساس میکنم خیلی معنی خاصی داره برام..

در موردش زیاد توضیح نمیدم.. دوست داشتین شما در موردش نظر بدین..

عکس دسکتاپم رو هم میذارم همینجا، دقیقا مثل عکس قیلی قیافم مشخص نیست.. ولی دوسش دارم..

بیشتر از این حس نوشتن ندارم امروز..

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی, سرگذشت من, حرف دلم, مینویسم برای خودم
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

حالا مدتی هست ک دارم با استرس روزهامو میگذرونم..

تپش قلبم خیلی بهتر از گذشته شده.. اکو هام خیلی بهتر شده..

ولی دردم بهتر ک نشده شاید ی موقع هایی از روزهایی ک بستری شدم بدتر هم میشه..

اون موقع ها دردم دائمی نبود، و بصورت لحظه ای بود..

شاید ی دقیقه میگرفت و ولم نمیکرد.. ولی الان علاوه بر اون درد دائمی و البته ملایمتر پشت قلبم وجود داره..

دردی ک وقتی میگیره چندین روز طول میکشه تا تموم شه..

اخرینش چند روز پیش شروع شده و هنوز ادامه داره.. پریروز تو اتاقم دراز کشیده بودم یهو گرفت..

نتونستم تکون بخورم.. حتی نتونستم داد بزنم.. فقط اشک ریختم..

راستش دیگه وقت ندارم ک بخوام مشکلاتی ک واسم پیش اومد رو ریز ب ریز توضیح بدم..

روزی ک شروع کردم اینا رو بنویسم ، بخاطر پیشنهادی بود ک توسط رستا بهم داده شد..

عاشق وبلاگشم.. و خیلی وقته دارم دنبال میکنم زندگیشو..

وقتی بهم گفت ک از روزمرگی هات بنویس.. با خودم گفتم راست میگه..

بهتره بنویسم تا فراموشم نشه این روزام..

منتهی تصمیم گرفتم ک از گذشته م بنویسم تا ب روز مرگی هام برسم.. هر چند خیلی خلاصه..

اوایل ک مینوشتم سعی کردم ب جزئیات بیشتر اهمیت بدم .. البته نه در حد ی رمان ..

در حدی ک بتونم احساساتی ک اونروزا داشتم رو بتونم تصور کنم و رو کاغذ پیاده کنم..

ولی اتفاقی افتاد ک اصلا انتظارشو نداشتم .. و همین موضوع زمان رو خیلی برام محدود کرد..

و مجبور شدم سرعت بیشتری ب داستانم بدم..

و امروز میخوام مختصر بگم ک من از کنکور ارشد قبول نشدم.. من همه برنامه هام یهو رو سرم خراب شد...

همه گفتن یارو چقدر خنگ بود ک این همه خوند و نتونست قبول شه..

هیشکی نفهمید و یا نتونست بفهمه ک من تا چه حدی روم فشار بود ک حتی این مشکلات قلبم برام ب وجود اومد..

هیشکی نفهمید ک من حتی روز قبل کنکور هم داشتم ب خودکشی فکر میکردم..

هیشکی از شدت و عمق غمی ک رو دلم لونه کرده بود خبر نداشت.. 

شما راست میگین.. من خنگم.. قبول دارم..

سر این بیماریم واسه معافیت پزشکی اقدام کردم.. بالاخره ب دکتری معرفی کردن و اون بهم گفت ک

من تایید میکنم بیماریت رو و معافیت میدن بهت.. قبلا هم دکتر خودم گفته بود اینو..

اخه درمان اصلی من استراحته و اینکه خودمو از استرس دور نگه دارم..

بیماریم حتی تو تبریز هم توسط ی دکتر نامی تایید شده بود..

رفتم نظام وظیفه گفتن برم تهران .. رفتم .. برگشتم.. کمیسیون دوباره تشکیل شد..

گفتن معاف از رزمی و باید بری سربازی.. تصمیمی ک توسط چند تا پزشک عمومی گرفته شد..

شاید واسه اینکه من بلد نبودم ادا در بیارم و مثل بقیه فیلم بازی کنم..

وقتی واسه معاینه رفتم پیش دکتر زمانی..

اول اینو بگم ک عاشق دکتر زمانیم.. فوق العاده دوسش دارم.. رفتم پیشش ..

نشستم.. گفت رضا چی شد؟ معافیتتو گرفتی تموم شد؟

گفتم نه اقای دکتر ندادن.. ی لحظه برگشت با تعجب نگاهم کرد..

گفت مگه میشه؟ چطور با این همه مدارک پزشکی معافیت ندادن..

داشت شاخ درمیاورد.. گفتم اینم شانس منه ..

و حالا سر این ماه .. یعنی دقیقا یکم شهریور باید برم سربازی..

تازه سه ماه هم واسم اضافه خدمت زدن..

خدایا شکرت واسه همه داده هات.. و واسه همه نداده هات..

شکرت واسه همه این روزایی ک پیر شدم ولی ادم نشدم..

شکرت واسه همه چیزایی ک دادی و قدر دانسته یا ندانسته ازم پس گرفتی..

بیست و سوم میرم مشهد.. بیست و هشتم احتمالا شب اینجام..

بعد جند روز استراحت میرم سربازی..

اولش خیلی ناراحت بودم از اینکه جرا معافیت ندادن..

ولی الان ی شرایطی هست ک دوست دارم هر چ زودتر برم..

و دو سال هیشکی هیچ خبری ازم نداشته باشه..

چند وقتیه با اینکه خیلیا دور و برم هستن ، خیلی احساس تنهایی میکنم..

خیلیا ازم سرد شدن.. حتی نای ی اس دادن رو هم ندارن..

وقتی دارم اینا رو مینویسم .. کلمه ب کلمه نوشته هامو بلند تکرار میکنم.. و اشکام میریزن..

بدون اینکه بدونم دلیل این اشکا چی هستش؟

برم سربازی شاید بالاخره بزرگ شدم و دیگه اینقدر راحت ب گریه نیفتم..

شاید دیگه بزرگ شم و کسی واسه بچه بازیامو و لوس شدن هام تنهام نذاره..

شاید روزی کسی پسم نزنه..

خیلی دلم گرفته از خیلیاااااااا...

خیلی تنهام..

خیلی..

...

شاید بعد برگشتم  از مشهد ی پست دیگه گذاشتم..

همه چی خراب شد...

همه چی..


برچسب‌ها: غمگین, سرگذشت من, عکس و شعر, میسپارمت به خدا
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

برای اینکه از این حال و هوا دربیام و صدالبته  بتونم خودمو بازیابی کنم و بتونم پیشرفت کنم،

تصمیم گرفتم شروع کنم واسه کنکور ارشد بخونم..

چون ب نت یچورایی معتاد شده بودم و نمیتونستم تو خونه بدرسم ، میرفتم کتابخونه..

هر روز صبح پا میشدم میرفتم اوایل تا ظهر و بعد ها تا حدود نه شب میدرسیدم ..

منتهی چرک نویسم ب جای تمرین ها شده بود پر از خاطراتی ک باید میکشتم تا بتونم تمرکز کنم

ولی هیچوقت نتونستم بکشم..

از ی طرف خاطرات از ی طرف دوباره درگیر ماجرای محیا شده بودم..

نمیدونم ی آدم چقدر کشش داره ک من اینقدر خودمو در گیر این ماجراها کرده بودم..

تو سطر سطر کتاب هام گذشتم رو بازنویسی کرده بودن..

ی موقع هایی از بس عصبی میشدم ک کتابهامو رها میکردم

فارغ از خیالات میرفتم کنار دریاچه ای ک پشت کتابخونه بود مینشستم..

فکر خودکشی حتی تو کتابخونه هم ولم نمیکرد..

وقتی زل میزدم ب دریاچه تو خیالاتم میگفت همین روزاست ک تموم میشم ..

و بعضا تحریک میشدم ک بلند شم خیلی اروم و اهسته تو آب قدم بزنم ..

برم جلو.. و باز هم جلوتر.. تا حدی ک غرق اب شم.. همه فکر و خیالاتم غرق بشن..

و فقط ی جسم بی حرکت روی اب شناور بمونه..

خالی از احساس.. خالی از بودن.. خالی از دنیا و ادماش.. خالی از غم ها..

ولی ب چه امیدی؟ چی داشتم واسه اون دنیام؟؟ ..

این دنیامو گند زده بودم.. اون دنیامو لااقل شاید ی روزی بتونم بدست بیارم..

همه ارزو هام مرده بودن.. درست مثل رویای بازیگری ک تو همون دوران دبیرستان کشتم واسه خودم..

روزها نای رفتن نداشتم.. زمان خسته بود.. خسته تر از من وامانده از این دنیا..

ب هر شکلی بود تونستم دوباره قضیه محیا رو تموم کنم.. ب شرط خط زدن رو خودم..رو اینده م..

هیچی ازم باقی نمونده بود.. همه جی رو باخته بودم ..

هر از گاهی ی نخ سیگار کنار دریاچه تنها بهونه من برای ب بیخیالی زدن خودم بود..

ی ماه یسشتر از این موضوع نگذشته بود ک تصمیم گرفتم ب خاطر درد مفصل هام ک از بچگی باهام بودن، برم پیش متخصص ..

رفتمو بعد معاینه و ازمایشات مشخص شد ک خونم غلیظه و دکتر توصیه کرد ک خون بدم..

ولی من معمولا چون فشارم پایین بود نمیشد خون بدم.. قبلا هم خودم رفته بودم واسه خون دادن ک نگرفته بودن..

در همین حین من تپش قلبم خیلی بالا بود و قلبم یچورایی محکم میزد..

جوری ک وقتی دراز میکشیدم کل هیکلم با تک تک نبض هام تکون میخورد..

تو خونه گفتم اینو مامان گفت حتما برو دکتر.. گفتم نمیخوام مامان بمونه بعد کنکور میرم..

ی روز واسه اینکه از این درد مفصل هام راحت شم، و بتونم ب درسام برسم رفتم خون بدم

اما قبلش کلی شربت و اینچیزا نوشیدم تا فشارم نیفته.. و خون بگیرن ازم..

رفتم و دکتر معاینه م کرد و من مشکل نبضمو نگفتم بهش..

بعد خون دادن تا بلند شدم برم سرم گیج رفت.. دوباره گفتن دراز بکشم..

دکتر اومد و نبضمو گرفت دید یهو خیلی بالا رفته.. فکر کنم 120 تا بود..

یخورده خوابیدم دوباره نبضمو گرفتن دیدن ک نه پایین نیومده .. ولی ابمیوه اینا خوردمو سرگیچم بهتر شد..

دکتر گفت من توصیه میکنم همین الان بری پیش ی متخصص ،

البته نترس ، ایشالا ک چیزی نیست ولی محض احتیاط حتما برو..

با داداشم بودم.. گفت بیا بریم دفترچه بیمه تو برداریم بریم.. گفتم نمیخوام ..

رفتیم خونه ، خلاصه خیلی اصرار کرد و قبول کردم ک برم..

بعد معاینه و نوار قلب دکتر گفت باید اکو بشی.. اکو گرفت و گفت باید بستری بشی..

تعجب کردم.. گفتم واسه جی؟ مگه چمه؟

گفت قلبت ضعیف شده .. گفتم یعنی چی قلبم ضعیف شده..

گفت التهاب قلبی داری.. و نوشت ک بستری بشم..

رفتم خونه ی دوش گرفتم و بعدش رفتم بیمارستان..

اونجا متخصص داخلی داشتن ، بعد معاینه گفت من احتمال میدم تشخیص دکتر باباپور اشتباه بوده باشه..

ولی اگه خودت بخوای میتونیم بستریت کنیم تا شنبه دکتر خودت بیاد

ولی من توصیم اینه ک با ی دکتر دیگه هم مشورت کنی..

گفتیم کدوم دکتر ب نظرتون خوبه.. دکتر زمانی رو معرفی کردن..

اون روز پنجشنبه بود و چون فردا دکتر نمیومد گفتم همین کار رو میکنیم..

داداشم هر جور بود تونست ی وقت رزرو کنه  و شنبه رفتم پیش دکتر زمانی..

ماجرا رو واسش تعریف کردم و بعد اکو گفت من با دکتر باباپور موافقم و باید بستری بشی..

گفتم شما هم همون تشخیص رو میدین گفت اره..

منتهی یا قلبت ضعیف و التهاب داره یا خون تو ریه هات لخته زده باید بررسی کنیم ببینیم مشکل چیه..

بستری شدم و هر روز اکو میشدم.. و انواع ازمایشات و عکس و سونوگرافی و مشاوره و .. و .. و..

راستش ترسیده بودم.. منی ک هر روز فکر خودکشی بودم حالا از مرگ میترسیدم..

ی آمپولی بود ک هر روز دوبار از شکمم تزریق میکردن واسه این بود ک بتونن خونی ک تو ریه م لخته زده بود رو اب کنن،

و این منو خیلی میترسوند

حتی ی شب دیگه نتونستم تحمل کنم سرمو برگردوندم تا بابام اشکامو نبینه..

بخاطر تنگی نفسم ک گه گاه مجبورم میکرد از اکسیژن استفاده کنم چون واقعا نفسم بالا نمیومد..

فکر میکردم مشکل از ریه هام باشه و تصورم این بود ک این یعنی ی غده ای ک اگه

اب نشه با این امپول ها باید تاوان سنگین تری هم بدم..

خلاصه بعد سه روز سیتی اسکن کردن و دکتر زمانی بهم گفت ک این احتمال رو رد کردیم و مشکل از ریه هات نیست..

حالا باید آنژیو گرافی بشی تا ببینیم رگ هات بسته شده یا همون التهاب قلبیه مشکلت..

آنژیو شدم و خوشبختانه رگ هام باز بودن..

و اعلام کردن ک بیماری من میوکاردیت(همون التهاب قلبی و ضعیف شدن قلب) هستش

و باید ی مدت استراحت مطلق داشته باشم.. گفتم باید برم کتابخونه درس بخونم..

گفت درس رو بیخیال .. فعلا وضعیت جسمانیت مهمه..

گفتم نمیشه کلی زحمت کشیدم.. گفت نه.. کتابخونه نمیری..

خواستی یکم توخونه میتونی بخونی.. ولی خیلی رو خودت فشار نمیاری..

منم ک تو خونه حتی ی ساعت هم نمیتونم بخونم.. بعد ی هفته مرخص شدم..

دیگه حتی اون ی ذره تمرکز رو هم نداشتم..

چون از ی طرف درد داشتم و از ی طرف طبق اون چیزایی ک از دکتر ها شنیدم و چیزایی ک تو نت در مورد بیماریم خوندم..

این احتمال وجود داره ک شب سالم بخوابم و روز بیدار نشم..

چون ممکنه قلبم خون رو لخته بکنه و راه رگم رو ببنده و تموم شم..

خلاص


برچسب‌ها: مرگ, سرگذشت, تلخنوشته, عشق
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 نمیدونم روزا چجوری گذشت..

فقط اینو میدونم ک مث ی مرده بودم ک فقط نفس میکشید..

دو ماه کارم شده بود حبس خودم تو اتاق، روزایی هم ک میدیدم نمیتونم خودمو کنترل کنم ،

از ترس اینکه کار دست خودم ندم میرفتم بیرون یخورده قدم میزدم،

من واقعا دیوونه شده بودم.. دیوونه بودم،ولی دیوونه تر شده بودم..

ی بار تو خونه تنها بودم.. داشتم ترانه گوش میدادم.. گریم گرفت..

من هیچ مردی برام نمونده بود..

گریه شده بود کار شب و روزم..

هر بهونه ای کافی بود تا ب گریه بیفتم..

ی ترانه.. ی جمله .. ی صدا.. ی تصویر.. سکوت.. همه و همه بهونه من برای سرکوب خودم و گذشته م بود..

یهو ترانه هفت خط مجید خراطها شروع شد..

مخم تعطیل بود.. نفهمیدم چی شد یهو رفتم ی تیغ برداشتم..

تا مجید گفت تیغ اولو بزن.. میزدم.. تیغ دوم.. میزدم.. سوم .. میزدم..

شدم هفت خط..

هر بار ک تیغ رو، رو بازوم میکشیدم نمیدونم از ترس بود یا از چی بود ک هر چقدر سعی میکردم عمیقتر بزنم نمیبرید..

و زخم ها خیلی سطحی تر بود..

هرچند ک جاش واسه همیشه موندگار شد رو بازوم..

و بهونه ای ک من هیچوقت اون روزامو فراموش نکنم..

رفتم خون بازوم رو شستم..

چون خونش بند نیومد هوله گذاشتم روش یخورده گذشت و خلاصه یحوری با باند بستمش..

پیرهن استین بلند میپوشیدم تا کسی نبینه دستمو..

دو روز گذشته بود ک رفتم حموم..

بعدش اومدم بی هوا نشستم رو صندلی ایمیلمو چک کنم..و یخورده سرگرم شم،

یهو مادرم دیدم داد زد.. رضاااااا؟؟؟؟

تا برگشتم طرفش دیدم نگاش رو بازوم قفل شده..

نتونست هیچی بگه..

دستشو انداخت لای موهاش.. همونجا نشست و دیدم ک از حال رفت..

حتی چندین لجظه نتونست گریه کنه.. و سکوت کرد.. جشماشو بست..

بعدش ک اومد ی چیزی بهم بگه اشک از چشماش چکید..

ی نیشخند تلخی زدم ..

نمیدونم واسه چی.. شاید واسه اینکه نشون بدم من محکمم و از کارم پشیمون نیستم..

یهو این نیشحند تلخ رو چشمام محکوم کردن.. اشکم چکید..

نگام رو صفحه مانیتور بود.. بدون اینکه چیری از این صفحه حالیم شه..

چیزی ک جلو چشمام بود سیاهی بود..

نگام قفل بود.. چشمام قفل بود.. لجظه هام.. ثانیه هام.. زمان قفل بود..

همه اینا گذشت.. هیچی برنگشت جای اولش..و شاید بعد از مدت ها برگشت..

ولی دیگه نباید توضیحی در این مورد بدم..

بخوام همه اینا رو تو ی جمله بگم باید گفت:

همه این روزا دوباره از نو برام تکرار شد..

ک بنا ب قولی ک ب محیا دادم هیچوقت اینا رو ب هیشکی نخواهم گفت و مث ی راز دفن میکنم..

شماره جدیدمو ب هیشکدوم از دوستام نداده بودم..فقط دوس داشتم تنها باشم..

ی موقع هایی ک تو خیابون قدم میزدم یهو میدیدم دارم با خودم حرف میزنم..

حتی بنا ب عادتی ک دارم دستامو هم تکون میدادم موقع حرفیدن..

سرمو بالا میاوردم ک ببینم کسی متوجه شده یا نه..

بعضا یهو میدیدم یکی داره نگام میکنه.. میخنده..

زمانی هم ک کسی نبود ، انگاری دنیا رو بهم میدادن..

حتی ی بار  تصمیم گرفتم برم پیش روانپزشک.. رفتم مطب، دکترنبود، گفتن بعد از ظهر میاد..

اونروز خواب موندمو  بعدشم دیگه بیخیال روانپزشک شدم..

حدود دو ماه صورتمو اصلاح نکرده بودم.. دم عید بود دیدم همه گیر دادن بهم.. رفتم اصلاح کردم..

وقتی میرفتم نت، آبجی محبوب ک از همون اوایل نت رفتنم باهاش اشنا شده بودم،

هر وقت میدید ناراحتم، نذاشت تنها بمونم..

منی ک تا دم صبح نمیخوابیدم، باهام مینشست و از کار و زندگی و خوابش میزد تا تنها نباشم..

باهام درد و دل میکرد.. رفتارای بچه گونه مو تحمل میکرد..

بدترین رفتار ها رو من باهاش کردم ولی فرداش انگاری تازه باهام اشنا شده باشه،

اصلا ب روی خودش نمیاورد..

هنوزم ک هنوزه خیلی وقتا باهام درد و دل میکنه ،

با اینکه هیچ نیازی بهم نداره.. ولی تحملم میکنه..

البته اینم بگم ک آبجی محبوب متاهله و شوهرش احمد اقا هم خبر داشتن از این موضوع..

بارها بابت همه چیز ازش تشکر کردم .. بازم همینجا میگم ی دنیا ممنون آبجیم..

چرا میگن دنیای مجازی بده؟؟؟ من تو این دنیای مجازی بهترین دوستامو پیدا کردم..

با محیا و ساحل این رابطه ها رو داشتم و هیچوقتم از این رابطه ها پشیمون نشدم..

و صد البته کلی ادم بیخود هم دیدم..

ولی خب اگه چارچوب مشخصی واسه خودت داشته باشی، میتونی بهترین ها رو داشته باشی..

تو همه این مدت من هر از چند وقت ی بار با ساحل میحرفیدم..

مثلا هر دو ماه اینا..

این که من از ساحل کمتر گفتم دلیلش این نیست ک خاطره ای باهاش نداشته باشم.. نه..

من هر خاطره ای با ساحل داشتم همش دلخوشی بوده..

و من سعی میکنم اتفاقات تلخی ک برام اتفاق افتاده رو اینجا بنویسم..

هر از گاهی با ساحل تو خیالات خودمون میرفتیم بیرون

ک اگه بتونم از ارشیو ایمیلم یکیشونو پیدا کنم میذارم اینجا بخونین..

فقط بدون سانسور میذارمش اینجا.. اگه بی ادبی شد من معذرت میخوام..

ادامه مطلب رو دوس داشتین بخونین، لوس بازی من و ساحله

خودم خیلی دوست دارم این لوس بازی هامونو

هرچند شما شاید خوشتون نیاد..

ادامه داستانمو دوباره میام مینویسم


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

قبل از هر چیزی باید بگم ک حال ساحل خوبه.

ی مشکل دیگه پیش اومد واسش ک ب هر حال خدا رو شکر فعلا اوضاع آرومه..

حالا وقتی داستانم ب اونجا برسه توضیح میدم

 

ادامه سرگذشت:

خلاصه این مکالمه با لجبازی محیا ب پایان رسید و گفت ک ازدواج نمیکنه..

گفتم تو الان ب من زنگیده بودی ک خبر ازدواجتو بدی، اونوقت میگی ازدواج نمیکنم؟

خلاصه قطع شد..

شاید چون گریم گرفته بود دلش ب حالم سوخت.. نمیدونم..

دست خودم نبود،

وقتی داشت حرف میزد خیلی وقتا اصلا بخدا نمیفهمیدم چی میگه

فقط ی کلیاتی از حرفاش رو میفهمیدم

و همه روزهایی ک با هم سپری کردیم برام مرور میشد و ناخود آگاه اشکم میچکید..

سکوت میکردم و نمیحرفیدم، تا متوجه بغضم نشه..

ولی میدونست چه حالیم..

واسه همینم تا میدید سکوت کردم هر از گاهی میگفت رضا؟

و منو مجبور میکرد ک جواب بدم..

بعد اون مکالمه منگ بودم.. نایی نداشتم ک بخوام پله ها رو بالا برم و بیام خونه..

یخورده تو همون حیاط نشستم.. گریه کردم.. ولی اروم نشدم..

یخورده گذشت.. اومدم بالا..رفتم تو اتاق..

بخاطر شرایطی ک محیا داشت مجبور بودم محکم باشمو راضیش کنم ک ازدواج کنه..

یادم نیست چند روز طول کشید یا شایدم همون شب تونستم همه چیو تموم کنم..

و ب این ترتیب بالاخره محیا راضی ب ازدواج شد..

بالاخره خبر عقدشو بهم داد..

وقتی شنیدم باورم نمیشد.. اون دلبسته تر از اون چیزی بود ک بخواد بله رو بگه..

دیگه کاری ازم برنمیومد..جواب مسیجش رو فکر کنم ندادم..

مات مونده بودم تو اتاق..

اسمونا واسه چندمین بار رو سرم خراب شده بود..

نمیدونستم چرا.. من خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش.. ولی نمیدونم از چی ناراحت بودم..

شاید از اینکه از همه چی گذشته بودم تو زندگیم تا تو این مدت محیا اخم رو صورتش نشینه..

و حالا خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش..

محیا ازدواج کرد.. و من گوشیمو خاموش کردم..

دوس داشتم تو خودم باشم.. یجورایی خالی شده بودم..

خالی از انگیزه.. خالی از زندگی.. خالی از بودن..

حتی دوس نداشتم گریه کنم.. فقط خودمو حبس کرده بودم تو اتاقم..

نه غذا میخوردم.. نه حرف میزدم..

هر کی میومد میگفت چته.. فقط سکوت میکردم.. یجورایی اعتصاب غذا کرده بودم...

نمیدونم باور میکنین یا نه.. ولی من دو شبانه روز و ی روز بود ک هیجی نخورده بودم..

هیجی ب جز اب.. حتی ی لقمه..

با خودم لج کرده بودم.. با دنیا لج کرده بودم.. با ادما لج کرده بودم..

بالاخره مامان واسه چندمین بار اومد سراغم..

هر جی میپرسید.. جواب نمیدادم..

ازم میخواست غذامو بخورم ج نمیدادم..

ولی وقتی ب شوخی میگفت نکنه زن میخوای نیشم باز میشد..

نه واسه اینکه از حرفش خوشم اومده باشه نه..

وقتی میگفت زن میخوای.. شاید در همون ی ثانیه کلی خاطره تو ذهنم مرور میشد..

شاید ب مامان میخندیدم ک ..

آی مامان کجا بودی ببینی چ روزایی رو سپری کردم..

تو ب جی فکر میکنی و من ب جی فکر میکنم..

چ دنیای قشنگی داشتین.. نه نت داشتین نه گوشی و از این جور چرت و پرت ها..

کجا بودی ببینی چقدر زود پیر شدم و اونوقت تازه دلت خوشه ک زن میخوام..

مامان دید راضی بشو نیستم یهو گریش گرفت..

گفت خستم کردی رضا، ب خدا دارم دق میکنم..

تا چشمای پر اشکشو دیدم خواستم بگم گریه نکن مامان چیزیم نیست..

اشکم ریخت..

دلم میخواست داد بزنم.. داد بزنم سر خدا.. داد بزنم سر زندگی..

داد بزنم سر تک تک ثانیه هایی ک عذابم دادن..

جرمم چی بود ؟؟ خوب بودن جرم بود؟..

من فقط خواستم خوب باشم چرا جوابمو اینحوری داد این دنیا..

من اگه دنبال هرزگی بودم بخدا اینقدری از دخترا پیشنهاد داشتم

ک حتی لازم نباشه ب خودم زحمت بدم ک مثلا مخ بزنم..

بخدا .. ب هر چی اعتقاد دارم من دنبال هرزگی نبودم..

من فقط پی افکار خودمو گرفته بودم و داشتم واسش میجنگیدم..

پس چرا کار ب اینجا رسید...

خودمو یجور کنترل کردم.. واسه خاطر مامان هم ک شده خودمو کنترل کردم..

مامان تا دید اشکم یهو ریخت.. زودی اشکمو پاک کرد و گفت قربونت بشم رضا ..

ببخش مامان قربونت شم.. تو ب من توجهی نکن.. گریه نکن مامان فدات شه..

حرف نزدم.. اگه فقط ی کلمه حرف میزدم صدای گریم خدا رو از اسمونا پایین میکشید..

جوری خدامو بازخواست میکردم ک بشینه و ب حال و روزم زار زار اشک بریزه..

سکوت کردم.. چند دقیقه گذشت..

ارومتر ک شدم گفتم مامان برو الان میام..

داداشم اینا خونه ما بودن.. نمیخواستم کسی از حال و روز من و مامان با خبر شه..

رفتم ی ابی ب صورتم زدم رفتم پبش بقیه.. یخورده سوپ خوردم و برگشتم ب اتاق..

چند روز همین روال ادامه داشت.. بخاطر مامان و بقیه غذامو میخوردم.. هر چند خیلی کم..

اسم زن داداشم هانیه است..

دید ک من خیلی حال و روز خوب و خوشی ندارم ب زورم ک شده منو برد بیرون ک مثلا ی چیزی بخوریم..

من بودم و داداشم و هانیه..

روز اول  بعد کلی اصرار گفتم ک بله مشکل من ی رابطه بوده.. و جیز زیادی نگفتم..

روز بعد دوباره زنگید بهم و گفت ک برم اداره بحرفیم..

گفتم هانیه واقعا حالم خوش نیست.. نمیتونم..

خلاصه بعد کلی اصرار پا شدم رفتم.. داداشمم اومد.. جفتشون ی اداره کار میکنن ..

خلاصه بالاخره ی چیزایی واسشون تعریف کردم ..

خیلی کلی گفتم بهشون ک چجوری رابطه مون شکل گرفت و ج اتفاقاتی افتاد..

اونام کلی نصیحتم کردن و گفتن ک مواظب باش و خلاصه اونا هم نتونستن محیا رو باورش کنن..

مث همه اونایی ک هیچوقت باورش نکردن.. دوباره رفتم شمارمو عوض کردم..

ادامشو خیلی زود مینویسم


برچسب‌ها: سرگذشت من, غمگین, عاشقا همه بدبختن, دل تنها و غریبم
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٢٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

دوستان ممنون از همه اونایی ک دعا کردن

خوشبختانه ساحل ب هوش اومد، و از بیمارستان هم مرخص شده بود،

ولی دو روزه ک مسیجی نمیده فقط ی بار مسیجش اومد ک نوشته بود مسیجام نمیاد..

فکر کنم اوضاع اونجور ک باید خوب نیست..

هر چند بهم گفته بود ک حالش خوبه و نگران نباشم..

نمیدونم توکل ب خدا .. دعا کنین

در مورد داستان زندگیم هم بخاطر همین موضوع ساحل حوصله نوشتن نداشتم،

ولی یکم قبلا از اینکه این اتفاق برای ساحل بیفته، نوشته بودم

ک همونا رو قعلا میذارم تا بخونین

ادامه سرگذشت:

این دعوا باعث شده بود ک محیا از نزدیک شدن کسی ب خودش واهمه داشته باشه،

ب هیشکی نمیتونست اعتماد کنه،

این قضیه همیشه بین  من و شهلا و خود محیا و البته اون پسره موند،

کسی خبر نداشت ک چرا محیا اینجوری شده،

و فکر میکردن ب خاطر همون بیماری بود ک از گذشته ب همراه داشته..

روزها سپری شد ، خوب یا بد، ..

و رسیدیم ب روزهایی ک پدرش اصرار داشت ک محیا زودتر باید ازدواج کنه،

محیا این مسئله رو با ن مطرح کرد ک بابام میگه باید ازدواج کنم،

البته از قبل هم میگفتن این حرفا رو..

حتی داداش خود شهلا هم یکی از خواستگاراش بود،

هر چند ک شهلا بهم گفته بود ک دوس نداره محیا با داداش خودش ازدواج کنه..

البته اینو بعد ها گفت هنوز نرسیدم ب اونجا..

محیا روز ب روز ممکن بود حالش بدتر شه، و اصرار پدرشم ب خاطر همین بود،

دیدم مشکل اینجوریه .. محیا هم راضی نمیشه واسه ازدواج ،

هر کاری میکردم راضی نمیشد،

نمیدونم چطور شد ک تونستم یخورده خودمو از محیا دورتر کنم،

ب مرور زمان دورتر شدم، با استفاد از روش خودم، تهدید جواب تهدید و سرد شدن ب مرور زمان..

تا اینکه ی روز باز ی اس از طرف محیا دریافت کردم ک ..

رضا باید باهات حرف بزنم..

رفتم حیاط، خودش زنگید.. ج دادم .. خیلی اروم و سرد احوالپرسی کردم باهاش..

ی کوچولو ک حرف زدیم گفتم چیکارم داشتی محیا..

گفت رضا بابام دیگه نمیذاره، مجبورم کردن ک زودی ازدواج کنم،

هر کاری میکنم نمیتونم جلوشون وایسم،

دروغ چرا بدجور ناراحت شدم، بغض کردم، گفتم ایشالا خوشبخت شی،

گفت همین؟

گفتم اره..

گفت رضا تو رو خدا، همین الانشم اقدام کنی میتونیم ب هم برسیم،

بابام میگه رضا ی زنگ بزنه بهم ک من بدونم ک میخوادت،

رضا بخدا فقط همین،

همین الان شماره بابام رو بدم بهش زنگ بزن، بگو من رضام ..

اصلا نمیخواد خیلی باهاش بحرفی، هر چی پرسید جواب بده و بقیش با من..

گفتم محیا بخدا شرایطشو ندارم من..

خودم ک سربازی ندارم ، کار ندارم، سه تا هم داداش دارم ک همشون از من بزرگن،

اونموقع فقط یکی از داداشام نامزد کرده بود..

شدنی نیست..

گفت رضا کارت هم با من، بابام گفته خودش بهت کار میده..

گفتم بخدا نمیتونم محیا تو خونه شرایطشو ندارم،

ما قبلا با هم حرفمونو زده بودیم.. من گفته بدم بهت ک من ب این زودیا شرایط ازدواج نخواهم داشت..

گفت رضا من رو حرف خودم هستم ، گفتم تا همیشه منتظرت میمونم، الانشم میمونم..

گفتم نه من نمیخوام.. میدونم وضعت مناسب نیستش.. من مانع ازدواجت نمیشم..

 

ببخشید فقط در همین حد نوشته بودم.. بقیش هر وقت حالم خوش بود مینویسم

 

 

 


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس جدید, شعر, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

ساحل دو روزه ب کما رفته.. دعاش کنین

 

دیگه علاقه ای ب نوشتن ندارم.. فقط ساحلمو میخوام


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()