سلام

بعد اون پست های دنباله دار، که خلاصه شد و خیلی چیزا رو تعریف نکردم،

از امروز از روزمرگی هام خواهم گفت..

این پست رو خیلی خلاصه میذارم وصرفا بخاطر قولی ک داده بودم مینوسم تا بدقول نباشم..

رفتیم مشهد.. روز اول خیلی خوب نبود تا زمانی ک رفتیم حرم..

متاسفانه خیلی نشد ک تنها باشم و با خودم خلوت کنم..

آدما و رفتارشوون رو بشینمو نگاه کنم.. ولی با این همه باز خوب بود..

بعد برگشتنم رفتم سربازی.. یعنی دقیقا دیروز رفتم و لباس دادن

و بعدشم امروزو مرخصی دادن تا لباس هامونو بیاریم مرتب کنیم و مدارکمونو تکمیل  کنیم و برگردیم..

اگه مرخصی بیام سعی میکنم بنویسم.. ولی تصمیم فعلیم اینه ک مرخصی نیام و یخورده با خودم خلوت کنم..

مگه اینکه کار داشته باشم یا چیزی لازمم بشه.. سعی میکنم حتی ب خونه زنگ هم نزنم

و در آخر این عکس رو اضافه میکنم .. عکسی ک تو قطار گرفتم..

البته قیافم مشخص نیست .. ولی خیلی دوس دارم این عکس رو..

ی فضای تاریک، ک به ی پنجره باز میشه..

احساس میکنم خیلی معنی خاصی داره برام..

در موردش زیاد توضیح نمیدم.. دوست داشتین شما در موردش نظر بدین..

عکس دسکتاپم رو هم میذارم همینجا، دقیقا مثل عکس قیلی قیافم مشخص نیست.. ولی دوسش دارم..

بیشتر از این حس نوشتن ندارم امروز..

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی, سرگذشت من, حرف دلم, مینویسم برای خودم
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

حالا مدتی هست ک دارم با استرس روزهامو میگذرونم..

تپش قلبم خیلی بهتر از گذشته شده.. اکو هام خیلی بهتر شده..

ولی دردم بهتر ک نشده شاید ی موقع هایی از روزهایی ک بستری شدم بدتر هم میشه..

اون موقع ها دردم دائمی نبود، و بصورت لحظه ای بود..

شاید ی دقیقه میگرفت و ولم نمیکرد.. ولی الان علاوه بر اون درد دائمی و البته ملایمتر پشت قلبم وجود داره..

دردی ک وقتی میگیره چندین روز طول میکشه تا تموم شه..

اخرینش چند روز پیش شروع شده و هنوز ادامه داره.. پریروز تو اتاقم دراز کشیده بودم یهو گرفت..

نتونستم تکون بخورم.. حتی نتونستم داد بزنم.. فقط اشک ریختم..

راستش دیگه وقت ندارم ک بخوام مشکلاتی ک واسم پیش اومد رو ریز ب ریز توضیح بدم..

روزی ک شروع کردم اینا رو بنویسم ، بخاطر پیشنهادی بود ک توسط رستا بهم داده شد..

عاشق وبلاگشم.. و خیلی وقته دارم دنبال میکنم زندگیشو..

وقتی بهم گفت ک از روزمرگی هات بنویس.. با خودم گفتم راست میگه..

بهتره بنویسم تا فراموشم نشه این روزام..

منتهی تصمیم گرفتم ک از گذشته م بنویسم تا ب روز مرگی هام برسم.. هر چند خیلی خلاصه..

اوایل ک مینوشتم سعی کردم ب جزئیات بیشتر اهمیت بدم .. البته نه در حد ی رمان ..

در حدی ک بتونم احساساتی ک اونروزا داشتم رو بتونم تصور کنم و رو کاغذ پیاده کنم..

ولی اتفاقی افتاد ک اصلا انتظارشو نداشتم .. و همین موضوع زمان رو خیلی برام محدود کرد..

و مجبور شدم سرعت بیشتری ب داستانم بدم..

و امروز میخوام مختصر بگم ک من از کنکور ارشد قبول نشدم.. من همه برنامه هام یهو رو سرم خراب شد...

همه گفتن یارو چقدر خنگ بود ک این همه خوند و نتونست قبول شه..

هیشکی نفهمید و یا نتونست بفهمه ک من تا چه حدی روم فشار بود ک حتی این مشکلات قلبم برام ب وجود اومد..

هیشکی نفهمید ک من حتی روز قبل کنکور هم داشتم ب خودکشی فکر میکردم..

هیشکی از شدت و عمق غمی ک رو دلم لونه کرده بود خبر نداشت.. 

شما راست میگین.. من خنگم.. قبول دارم..

سر این بیماریم واسه معافیت پزشکی اقدام کردم.. بالاخره ب دکتری معرفی کردن و اون بهم گفت ک

من تایید میکنم بیماریت رو و معافیت میدن بهت.. قبلا هم دکتر خودم گفته بود اینو..

اخه درمان اصلی من استراحته و اینکه خودمو از استرس دور نگه دارم..

بیماریم حتی تو تبریز هم توسط ی دکتر نامی تایید شده بود..

رفتم نظام وظیفه گفتن برم تهران .. رفتم .. برگشتم.. کمیسیون دوباره تشکیل شد..

گفتن معاف از رزمی و باید بری سربازی.. تصمیمی ک توسط چند تا پزشک عمومی گرفته شد..

شاید واسه اینکه من بلد نبودم ادا در بیارم و مثل بقیه فیلم بازی کنم..

وقتی واسه معاینه رفتم پیش دکتر زمانی..

اول اینو بگم ک عاشق دکتر زمانیم.. فوق العاده دوسش دارم.. رفتم پیشش ..

نشستم.. گفت رضا چی شد؟ معافیتتو گرفتی تموم شد؟

گفتم نه اقای دکتر ندادن.. ی لحظه برگشت با تعجب نگاهم کرد..

گفت مگه میشه؟ چطور با این همه مدارک پزشکی معافیت ندادن..

داشت شاخ درمیاورد.. گفتم اینم شانس منه ..

و حالا سر این ماه .. یعنی دقیقا یکم شهریور باید برم سربازی..

تازه سه ماه هم واسم اضافه خدمت زدن..

خدایا شکرت واسه همه داده هات.. و واسه همه نداده هات..

شکرت واسه همه این روزایی ک پیر شدم ولی ادم نشدم..

شکرت واسه همه چیزایی ک دادی و قدر دانسته یا ندانسته ازم پس گرفتی..

بیست و سوم میرم مشهد.. بیست و هشتم احتمالا شب اینجام..

بعد جند روز استراحت میرم سربازی..

اولش خیلی ناراحت بودم از اینکه جرا معافیت ندادن..

ولی الان ی شرایطی هست ک دوست دارم هر چ زودتر برم..

و دو سال هیشکی هیچ خبری ازم نداشته باشه..

چند وقتیه با اینکه خیلیا دور و برم هستن ، خیلی احساس تنهایی میکنم..

خیلیا ازم سرد شدن.. حتی نای ی اس دادن رو هم ندارن..

وقتی دارم اینا رو مینویسم .. کلمه ب کلمه نوشته هامو بلند تکرار میکنم.. و اشکام میریزن..

بدون اینکه بدونم دلیل این اشکا چی هستش؟

برم سربازی شاید بالاخره بزرگ شدم و دیگه اینقدر راحت ب گریه نیفتم..

شاید دیگه بزرگ شم و کسی واسه بچه بازیامو و لوس شدن هام تنهام نذاره..

شاید روزی کسی پسم نزنه..

خیلی دلم گرفته از خیلیاااااااا...

خیلی تنهام..

خیلی..

...

شاید بعد برگشتم  از مشهد ی پست دیگه گذاشتم..

همه چی خراب شد...

همه چی..


برچسب‌ها: غمگین, سرگذشت من, عکس و شعر, میسپارمت به خدا
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

برای اینکه از این حال و هوا دربیام و صدالبته  بتونم خودمو بازیابی کنم و بتونم پیشرفت کنم،

تصمیم گرفتم شروع کنم واسه کنکور ارشد بخونم..

چون ب نت یچورایی معتاد شده بودم و نمیتونستم تو خونه بدرسم ، میرفتم کتابخونه..

هر روز صبح پا میشدم میرفتم اوایل تا ظهر و بعد ها تا حدود نه شب میدرسیدم ..

منتهی چرک نویسم ب جای تمرین ها شده بود پر از خاطراتی ک باید میکشتم تا بتونم تمرکز کنم

ولی هیچوقت نتونستم بکشم..

از ی طرف خاطرات از ی طرف دوباره درگیر ماجرای محیا شده بودم..

نمیدونم ی آدم چقدر کشش داره ک من اینقدر خودمو در گیر این ماجراها کرده بودم..

تو سطر سطر کتاب هام گذشتم رو بازنویسی کرده بودن..

ی موقع هایی از بس عصبی میشدم ک کتابهامو رها میکردم

فارغ از خیالات میرفتم کنار دریاچه ای ک پشت کتابخونه بود مینشستم..

فکر خودکشی حتی تو کتابخونه هم ولم نمیکرد..

وقتی زل میزدم ب دریاچه تو خیالاتم میگفت همین روزاست ک تموم میشم ..

و بعضا تحریک میشدم ک بلند شم خیلی اروم و اهسته تو آب قدم بزنم ..

برم جلو.. و باز هم جلوتر.. تا حدی ک غرق اب شم.. همه فکر و خیالاتم غرق بشن..

و فقط ی جسم بی حرکت روی اب شناور بمونه..

خالی از احساس.. خالی از بودن.. خالی از دنیا و ادماش.. خالی از غم ها..

ولی ب چه امیدی؟ چی داشتم واسه اون دنیام؟؟ ..

این دنیامو گند زده بودم.. اون دنیامو لااقل شاید ی روزی بتونم بدست بیارم..

همه ارزو هام مرده بودن.. درست مثل رویای بازیگری ک تو همون دوران دبیرستان کشتم واسه خودم..

روزها نای رفتن نداشتم.. زمان خسته بود.. خسته تر از من وامانده از این دنیا..

ب هر شکلی بود تونستم دوباره قضیه محیا رو تموم کنم.. ب شرط خط زدن رو خودم..رو اینده م..

هیچی ازم باقی نمونده بود.. همه جی رو باخته بودم ..

هر از گاهی ی نخ سیگار کنار دریاچه تنها بهونه من برای ب بیخیالی زدن خودم بود..

ی ماه یسشتر از این موضوع نگذشته بود ک تصمیم گرفتم ب خاطر درد مفصل هام ک از بچگی باهام بودن، برم پیش متخصص ..

رفتمو بعد معاینه و ازمایشات مشخص شد ک خونم غلیظه و دکتر توصیه کرد ک خون بدم..

ولی من معمولا چون فشارم پایین بود نمیشد خون بدم.. قبلا هم خودم رفته بودم واسه خون دادن ک نگرفته بودن..

در همین حین من تپش قلبم خیلی بالا بود و قلبم یچورایی محکم میزد..

جوری ک وقتی دراز میکشیدم کل هیکلم با تک تک نبض هام تکون میخورد..

تو خونه گفتم اینو مامان گفت حتما برو دکتر.. گفتم نمیخوام مامان بمونه بعد کنکور میرم..

ی روز واسه اینکه از این درد مفصل هام راحت شم، و بتونم ب درسام برسم رفتم خون بدم

اما قبلش کلی شربت و اینچیزا نوشیدم تا فشارم نیفته.. و خون بگیرن ازم..

رفتم و دکتر معاینه م کرد و من مشکل نبضمو نگفتم بهش..

بعد خون دادن تا بلند شدم برم سرم گیج رفت.. دوباره گفتن دراز بکشم..

دکتر اومد و نبضمو گرفت دید یهو خیلی بالا رفته.. فکر کنم 120 تا بود..

یخورده خوابیدم دوباره نبضمو گرفتن دیدن ک نه پایین نیومده .. ولی ابمیوه اینا خوردمو سرگیچم بهتر شد..

دکتر گفت من توصیه میکنم همین الان بری پیش ی متخصص ،

البته نترس ، ایشالا ک چیزی نیست ولی محض احتیاط حتما برو..

با داداشم بودم.. گفت بیا بریم دفترچه بیمه تو برداریم بریم.. گفتم نمیخوام ..

رفتیم خونه ، خلاصه خیلی اصرار کرد و قبول کردم ک برم..

بعد معاینه و نوار قلب دکتر گفت باید اکو بشی.. اکو گرفت و گفت باید بستری بشی..

تعجب کردم.. گفتم واسه جی؟ مگه چمه؟

گفت قلبت ضعیف شده .. گفتم یعنی چی قلبم ضعیف شده..

گفت التهاب قلبی داری.. و نوشت ک بستری بشم..

رفتم خونه ی دوش گرفتم و بعدش رفتم بیمارستان..

اونجا متخصص داخلی داشتن ، بعد معاینه گفت من احتمال میدم تشخیص دکتر باباپور اشتباه بوده باشه..

ولی اگه خودت بخوای میتونیم بستریت کنیم تا شنبه دکتر خودت بیاد

ولی من توصیم اینه ک با ی دکتر دیگه هم مشورت کنی..

گفتیم کدوم دکتر ب نظرتون خوبه.. دکتر زمانی رو معرفی کردن..

اون روز پنجشنبه بود و چون فردا دکتر نمیومد گفتم همین کار رو میکنیم..

داداشم هر جور بود تونست ی وقت رزرو کنه  و شنبه رفتم پیش دکتر زمانی..

ماجرا رو واسش تعریف کردم و بعد اکو گفت من با دکتر باباپور موافقم و باید بستری بشی..

گفتم شما هم همون تشخیص رو میدین گفت اره..

منتهی یا قلبت ضعیف و التهاب داره یا خون تو ریه هات لخته زده باید بررسی کنیم ببینیم مشکل چیه..

بستری شدم و هر روز اکو میشدم.. و انواع ازمایشات و عکس و سونوگرافی و مشاوره و .. و .. و..

راستش ترسیده بودم.. منی ک هر روز فکر خودکشی بودم حالا از مرگ میترسیدم..

ی آمپولی بود ک هر روز دوبار از شکمم تزریق میکردن واسه این بود ک بتونن خونی ک تو ریه م لخته زده بود رو اب کنن،

و این منو خیلی میترسوند

حتی ی شب دیگه نتونستم تحمل کنم سرمو برگردوندم تا بابام اشکامو نبینه..

بخاطر تنگی نفسم ک گه گاه مجبورم میکرد از اکسیژن استفاده کنم چون واقعا نفسم بالا نمیومد..

فکر میکردم مشکل از ریه هام باشه و تصورم این بود ک این یعنی ی غده ای ک اگه

اب نشه با این امپول ها باید تاوان سنگین تری هم بدم..

خلاصه بعد سه روز سیتی اسکن کردن و دکتر زمانی بهم گفت ک این احتمال رو رد کردیم و مشکل از ریه هات نیست..

حالا باید آنژیو گرافی بشی تا ببینیم رگ هات بسته شده یا همون التهاب قلبیه مشکلت..

آنژیو شدم و خوشبختانه رگ هام باز بودن..

و اعلام کردن ک بیماری من میوکاردیت(همون التهاب قلبی و ضعیف شدن قلب) هستش

و باید ی مدت استراحت مطلق داشته باشم.. گفتم باید برم کتابخونه درس بخونم..

گفت درس رو بیخیال .. فعلا وضعیت جسمانیت مهمه..

گفتم نمیشه کلی زحمت کشیدم.. گفت نه.. کتابخونه نمیری..

خواستی یکم توخونه میتونی بخونی.. ولی خیلی رو خودت فشار نمیاری..

منم ک تو خونه حتی ی ساعت هم نمیتونم بخونم.. بعد ی هفته مرخص شدم..

دیگه حتی اون ی ذره تمرکز رو هم نداشتم..

چون از ی طرف درد داشتم و از ی طرف طبق اون چیزایی ک از دکتر ها شنیدم و چیزایی ک تو نت در مورد بیماریم خوندم..

این احتمال وجود داره ک شب سالم بخوابم و روز بیدار نشم..

چون ممکنه قلبم خون رو لخته بکنه و راه رگم رو ببنده و تموم شم..

خلاص


برچسب‌ها: مرگ, سرگذشت, عشق, تلخنوشته
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 نمیدونم روزا چجوری گذشت..

فقط اینو میدونم ک مث ی مرده بودم ک فقط نفس میکشید..

دو ماه کارم شده بود حبس خودم تو اتاق، روزایی هم ک میدیدم نمیتونم خودمو کنترل کنم ،

از ترس اینکه کار دست خودم ندم میرفتم بیرون یخورده قدم میزدم،

من واقعا دیوونه شده بودم.. دیوونه بودم،ولی دیوونه تر شده بودم..

ی بار تو خونه تنها بودم.. داشتم ترانه گوش میدادم.. گریم گرفت..

من هیچ مردی برام نمونده بود..

گریه شده بود کار شب و روزم..

هر بهونه ای کافی بود تا ب گریه بیفتم..

ی ترانه.. ی جمله .. ی صدا.. ی تصویر.. سکوت.. همه و همه بهونه من برای سرکوب خودم و گذشته م بود..

یهو ترانه هفت خط مجید خراطها شروع شد..

مخم تعطیل بود.. نفهمیدم چی شد یهو رفتم ی تیغ برداشتم..

تا مجید گفت تیغ اولو بزن.. میزدم.. تیغ دوم.. میزدم.. سوم .. میزدم..

شدم هفت خط..

هر بار ک تیغ رو، رو بازوم میکشیدم نمیدونم از ترس بود یا از چی بود ک هر چقدر سعی میکردم عمیقتر بزنم نمیبرید..

و زخم ها خیلی سطحی تر بود..

هرچند ک جاش واسه همیشه موندگار شد رو بازوم..

و بهونه ای ک من هیچوقت اون روزامو فراموش نکنم..

رفتم خون بازوم رو شستم..

چون خونش بند نیومد هوله گذاشتم روش یخورده گذشت و خلاصه یحوری با باند بستمش..

پیرهن استین بلند میپوشیدم تا کسی نبینه دستمو..

دو روز گذشته بود ک رفتم حموم..

بعدش اومدم بی هوا نشستم رو صندلی ایمیلمو چک کنم..و یخورده سرگرم شم،

یهو مادرم دیدم داد زد.. رضاااااا؟؟؟؟

تا برگشتم طرفش دیدم نگاش رو بازوم قفل شده..

نتونست هیچی بگه..

دستشو انداخت لای موهاش.. همونجا نشست و دیدم ک از حال رفت..

حتی چندین لجظه نتونست گریه کنه.. و سکوت کرد.. جشماشو بست..

بعدش ک اومد ی چیزی بهم بگه اشک از چشماش چکید..

ی نیشخند تلخی زدم ..

نمیدونم واسه چی.. شاید واسه اینکه نشون بدم من محکمم و از کارم پشیمون نیستم..

یهو این نیشحند تلخ رو چشمام محکوم کردن.. اشکم چکید..

نگام رو صفحه مانیتور بود.. بدون اینکه چیری از این صفحه حالیم شه..

چیزی ک جلو چشمام بود سیاهی بود..

نگام قفل بود.. چشمام قفل بود.. لجظه هام.. ثانیه هام.. زمان قفل بود..

همه اینا گذشت.. هیچی برنگشت جای اولش..و شاید بعد از مدت ها برگشت..

ولی دیگه نباید توضیحی در این مورد بدم..

بخوام همه اینا رو تو ی جمله بگم باید گفت:

همه این روزا دوباره از نو برام تکرار شد..

ک بنا ب قولی ک ب محیا دادم هیچوقت اینا رو ب هیشکی نخواهم گفت و مث ی راز دفن میکنم..

شماره جدیدمو ب هیشکدوم از دوستام نداده بودم..فقط دوس داشتم تنها باشم..

ی موقع هایی ک تو خیابون قدم میزدم یهو میدیدم دارم با خودم حرف میزنم..

حتی بنا ب عادتی ک دارم دستامو هم تکون میدادم موقع حرفیدن..

سرمو بالا میاوردم ک ببینم کسی متوجه شده یا نه..

بعضا یهو میدیدم یکی داره نگام میکنه.. میخنده..

زمانی هم ک کسی نبود ، انگاری دنیا رو بهم میدادن..

حتی ی بار  تصمیم گرفتم برم پیش روانپزشک.. رفتم مطب، دکترنبود، گفتن بعد از ظهر میاد..

اونروز خواب موندمو  بعدشم دیگه بیخیال روانپزشک شدم..

حدود دو ماه صورتمو اصلاح نکرده بودم.. دم عید بود دیدم همه گیر دادن بهم.. رفتم اصلاح کردم..

وقتی میرفتم نت، آبجی محبوب ک از همون اوایل نت رفتنم باهاش اشنا شده بودم،

هر وقت میدید ناراحتم، نذاشت تنها بمونم..

منی ک تا دم صبح نمیخوابیدم، باهام مینشست و از کار و زندگی و خوابش میزد تا تنها نباشم..

باهام درد و دل میکرد.. رفتارای بچه گونه مو تحمل میکرد..

بدترین رفتار ها رو من باهاش کردم ولی فرداش انگاری تازه باهام اشنا شده باشه،

اصلا ب روی خودش نمیاورد..

هنوزم ک هنوزه خیلی وقتا باهام درد و دل میکنه ،

با اینکه هیچ نیازی بهم نداره.. ولی تحملم میکنه..

البته اینم بگم ک آبجی محبوب متاهله و شوهرش احمد اقا هم خبر داشتن از این موضوع..

بارها بابت همه چیز ازش تشکر کردم .. بازم همینجا میگم ی دنیا ممنون آبجیم..

چرا میگن دنیای مجازی بده؟؟؟ من تو این دنیای مجازی بهترین دوستامو پیدا کردم..

با محیا و ساحل این رابطه ها رو داشتم و هیچوقتم از این رابطه ها پشیمون نشدم..

و صد البته کلی ادم بیخود هم دیدم..

ولی خب اگه چارچوب مشخصی واسه خودت داشته باشی، میتونی بهترین ها رو داشته باشی..

تو همه این مدت من هر از چند وقت ی بار با ساحل میحرفیدم..

مثلا هر دو ماه اینا..

این که من از ساحل کمتر گفتم دلیلش این نیست ک خاطره ای باهاش نداشته باشم.. نه..

من هر خاطره ای با ساحل داشتم همش دلخوشی بوده..

و من سعی میکنم اتفاقات تلخی ک برام اتفاق افتاده رو اینجا بنویسم..

هر از گاهی با ساحل تو خیالات خودمون میرفتیم بیرون

ک اگه بتونم از ارشیو ایمیلم یکیشونو پیدا کنم میذارم اینجا بخونین..

فقط بدون سانسور میذارمش اینجا.. اگه بی ادبی شد من معذرت میخوام..

ادامه مطلب رو دوس داشتین بخونین، لوس بازی من و ساحله

خودم خیلی دوست دارم این لوس بازی هامونو

هرچند شما شاید خوشتون نیاد..

ادامه داستانمو دوباره میام مینویسم


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

قبل از هر چیزی باید بگم ک حال ساحل خوبه.

ی مشکل دیگه پیش اومد واسش ک ب هر حال خدا رو شکر فعلا اوضاع آرومه..

حالا وقتی داستانم ب اونجا برسه توضیح میدم

 

ادامه سرگذشت:

خلاصه این مکالمه با لجبازی محیا ب پایان رسید و گفت ک ازدواج نمیکنه..

گفتم تو الان ب من زنگیده بودی ک خبر ازدواجتو بدی، اونوقت میگی ازدواج نمیکنم؟

خلاصه قطع شد..

شاید چون گریم گرفته بود دلش ب حالم سوخت.. نمیدونم..

دست خودم نبود،

وقتی داشت حرف میزد خیلی وقتا اصلا بخدا نمیفهمیدم چی میگه

فقط ی کلیاتی از حرفاش رو میفهمیدم

و همه روزهایی ک با هم سپری کردیم برام مرور میشد و ناخود آگاه اشکم میچکید..

سکوت میکردم و نمیحرفیدم، تا متوجه بغضم نشه..

ولی میدونست چه حالیم..

واسه همینم تا میدید سکوت کردم هر از گاهی میگفت رضا؟

و منو مجبور میکرد ک جواب بدم..

بعد اون مکالمه منگ بودم.. نایی نداشتم ک بخوام پله ها رو بالا برم و بیام خونه..

یخورده تو همون حیاط نشستم.. گریه کردم.. ولی اروم نشدم..

یخورده گذشت.. اومدم بالا..رفتم تو اتاق..

بخاطر شرایطی ک محیا داشت مجبور بودم محکم باشمو راضیش کنم ک ازدواج کنه..

یادم نیست چند روز طول کشید یا شایدم همون شب تونستم همه چیو تموم کنم..

و ب این ترتیب بالاخره محیا راضی ب ازدواج شد..

بالاخره خبر عقدشو بهم داد..

وقتی شنیدم باورم نمیشد.. اون دلبسته تر از اون چیزی بود ک بخواد بله رو بگه..

دیگه کاری ازم برنمیومد..جواب مسیجش رو فکر کنم ندادم..

مات مونده بودم تو اتاق..

اسمونا واسه چندمین بار رو سرم خراب شده بود..

نمیدونستم چرا.. من خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش.. ولی نمیدونم از چی ناراحت بودم..

شاید از اینکه از همه چی گذشته بودم تو زندگیم تا تو این مدت محیا اخم رو صورتش نشینه..

و حالا خودم راضی ب ازدواج کرده بودمش..

محیا ازدواج کرد.. و من گوشیمو خاموش کردم..

دوس داشتم تو خودم باشم.. یجورایی خالی شده بودم..

خالی از انگیزه.. خالی از زندگی.. خالی از بودن..

حتی دوس نداشتم گریه کنم.. فقط خودمو حبس کرده بودم تو اتاقم..

نه غذا میخوردم.. نه حرف میزدم..

هر کی میومد میگفت چته.. فقط سکوت میکردم.. یجورایی اعتصاب غذا کرده بودم...

نمیدونم باور میکنین یا نه.. ولی من دو شبانه روز و ی روز بود ک هیجی نخورده بودم..

هیجی ب جز اب.. حتی ی لقمه..

با خودم لج کرده بودم.. با دنیا لج کرده بودم.. با ادما لج کرده بودم..

بالاخره مامان واسه چندمین بار اومد سراغم..

هر جی میپرسید.. جواب نمیدادم..

ازم میخواست غذامو بخورم ج نمیدادم..

ولی وقتی ب شوخی میگفت نکنه زن میخوای نیشم باز میشد..

نه واسه اینکه از حرفش خوشم اومده باشه نه..

وقتی میگفت زن میخوای.. شاید در همون ی ثانیه کلی خاطره تو ذهنم مرور میشد..

شاید ب مامان میخندیدم ک ..

آی مامان کجا بودی ببینی چ روزایی رو سپری کردم..

تو ب جی فکر میکنی و من ب جی فکر میکنم..

چ دنیای قشنگی داشتین.. نه نت داشتین نه گوشی و از این جور چرت و پرت ها..

کجا بودی ببینی چقدر زود پیر شدم و اونوقت تازه دلت خوشه ک زن میخوام..

مامان دید راضی بشو نیستم یهو گریش گرفت..

گفت خستم کردی رضا، ب خدا دارم دق میکنم..

تا چشمای پر اشکشو دیدم خواستم بگم گریه نکن مامان چیزیم نیست..

اشکم ریخت..

دلم میخواست داد بزنم.. داد بزنم سر خدا.. داد بزنم سر زندگی..

داد بزنم سر تک تک ثانیه هایی ک عذابم دادن..

جرمم چی بود ؟؟ خوب بودن جرم بود؟..

من فقط خواستم خوب باشم چرا جوابمو اینحوری داد این دنیا..

من اگه دنبال هرزگی بودم بخدا اینقدری از دخترا پیشنهاد داشتم

ک حتی لازم نباشه ب خودم زحمت بدم ک مثلا مخ بزنم..

بخدا .. ب هر چی اعتقاد دارم من دنبال هرزگی نبودم..

من فقط پی افکار خودمو گرفته بودم و داشتم واسش میجنگیدم..

پس چرا کار ب اینجا رسید...

خودمو یجور کنترل کردم.. واسه خاطر مامان هم ک شده خودمو کنترل کردم..

مامان تا دید اشکم یهو ریخت.. زودی اشکمو پاک کرد و گفت قربونت بشم رضا ..

ببخش مامان قربونت شم.. تو ب من توجهی نکن.. گریه نکن مامان فدات شه..

حرف نزدم.. اگه فقط ی کلمه حرف میزدم صدای گریم خدا رو از اسمونا پایین میکشید..

جوری خدامو بازخواست میکردم ک بشینه و ب حال و روزم زار زار اشک بریزه..

سکوت کردم.. چند دقیقه گذشت..

ارومتر ک شدم گفتم مامان برو الان میام..

داداشم اینا خونه ما بودن.. نمیخواستم کسی از حال و روز من و مامان با خبر شه..

رفتم ی ابی ب صورتم زدم رفتم پبش بقیه.. یخورده سوپ خوردم و برگشتم ب اتاق..

چند روز همین روال ادامه داشت.. بخاطر مامان و بقیه غذامو میخوردم.. هر چند خیلی کم..

اسم زن داداشم هانیه است..

دید ک من خیلی حال و روز خوب و خوشی ندارم ب زورم ک شده منو برد بیرون ک مثلا ی چیزی بخوریم..

من بودم و داداشم و هانیه..

روز اول  بعد کلی اصرار گفتم ک بله مشکل من ی رابطه بوده.. و جیز زیادی نگفتم..

روز بعد دوباره زنگید بهم و گفت ک برم اداره بحرفیم..

گفتم هانیه واقعا حالم خوش نیست.. نمیتونم..

خلاصه بعد کلی اصرار پا شدم رفتم.. داداشمم اومد.. جفتشون ی اداره کار میکنن ..

خلاصه بالاخره ی چیزایی واسشون تعریف کردم ..

خیلی کلی گفتم بهشون ک چجوری رابطه مون شکل گرفت و ج اتفاقاتی افتاد..

اونام کلی نصیحتم کردن و گفتن ک مواظب باش و خلاصه اونا هم نتونستن محیا رو باورش کنن..

مث همه اونایی ک هیچوقت باورش نکردن.. دوباره رفتم شمارمو عوض کردم..

ادامشو خیلی زود مینویسم


برچسب‌ها: سرگذشت من, غمگین, دل تنها و غریبم, عاشقا همه بدبختن
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٢٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

دوستان ممنون از همه اونایی ک دعا کردن

خوشبختانه ساحل ب هوش اومد، و از بیمارستان هم مرخص شده بود،

ولی دو روزه ک مسیجی نمیده فقط ی بار مسیجش اومد ک نوشته بود مسیجام نمیاد..

فکر کنم اوضاع اونجور ک باید خوب نیست..

هر چند بهم گفته بود ک حالش خوبه و نگران نباشم..

نمیدونم توکل ب خدا .. دعا کنین

در مورد داستان زندگیم هم بخاطر همین موضوع ساحل حوصله نوشتن نداشتم،

ولی یکم قبلا از اینکه این اتفاق برای ساحل بیفته، نوشته بودم

ک همونا رو قعلا میذارم تا بخونین

ادامه سرگذشت:

این دعوا باعث شده بود ک محیا از نزدیک شدن کسی ب خودش واهمه داشته باشه،

ب هیشکی نمیتونست اعتماد کنه،

این قضیه همیشه بین  من و شهلا و خود محیا و البته اون پسره موند،

کسی خبر نداشت ک چرا محیا اینجوری شده،

و فکر میکردن ب خاطر همون بیماری بود ک از گذشته ب همراه داشته..

روزها سپری شد ، خوب یا بد، ..

و رسیدیم ب روزهایی ک پدرش اصرار داشت ک محیا زودتر باید ازدواج کنه،

محیا این مسئله رو با ن مطرح کرد ک بابام میگه باید ازدواج کنم،

البته از قبل هم میگفتن این حرفا رو..

حتی داداش خود شهلا هم یکی از خواستگاراش بود،

هر چند ک شهلا بهم گفته بود ک دوس نداره محیا با داداش خودش ازدواج کنه..

البته اینو بعد ها گفت هنوز نرسیدم ب اونجا..

محیا روز ب روز ممکن بود حالش بدتر شه، و اصرار پدرشم ب خاطر همین بود،

دیدم مشکل اینجوریه .. محیا هم راضی نمیشه واسه ازدواج ،

هر کاری میکردم راضی نمیشد،

نمیدونم چطور شد ک تونستم یخورده خودمو از محیا دورتر کنم،

ب مرور زمان دورتر شدم، با استفاد از روش خودم، تهدید جواب تهدید و سرد شدن ب مرور زمان..

تا اینکه ی روز باز ی اس از طرف محیا دریافت کردم ک ..

رضا باید باهات حرف بزنم..

رفتم حیاط، خودش زنگید.. ج دادم .. خیلی اروم و سرد احوالپرسی کردم باهاش..

ی کوچولو ک حرف زدیم گفتم چیکارم داشتی محیا..

گفت رضا بابام دیگه نمیذاره، مجبورم کردن ک زودی ازدواج کنم،

هر کاری میکنم نمیتونم جلوشون وایسم،

دروغ چرا بدجور ناراحت شدم، بغض کردم، گفتم ایشالا خوشبخت شی،

گفت همین؟

گفتم اره..

گفت رضا تو رو خدا، همین الانشم اقدام کنی میتونیم ب هم برسیم،

بابام میگه رضا ی زنگ بزنه بهم ک من بدونم ک میخوادت،

رضا بخدا فقط همین،

همین الان شماره بابام رو بدم بهش زنگ بزن، بگو من رضام ..

اصلا نمیخواد خیلی باهاش بحرفی، هر چی پرسید جواب بده و بقیش با من..

گفتم محیا بخدا شرایطشو ندارم من..

خودم ک سربازی ندارم ، کار ندارم، سه تا هم داداش دارم ک همشون از من بزرگن،

اونموقع فقط یکی از داداشام نامزد کرده بود..

شدنی نیست..

گفت رضا کارت هم با من، بابام گفته خودش بهت کار میده..

گفتم بخدا نمیتونم محیا تو خونه شرایطشو ندارم،

ما قبلا با هم حرفمونو زده بودیم.. من گفته بدم بهت ک من ب این زودیا شرایط ازدواج نخواهم داشت..

گفت رضا من رو حرف خودم هستم ، گفتم تا همیشه منتظرت میمونم، الانشم میمونم..

گفتم نه من نمیخوام.. میدونم وضعت مناسب نیستش.. من مانع ازدواجت نمیشم..

 

ببخشید فقط در همین حد نوشته بودم.. بقیش هر وقت حالم خوش بود مینویسم

 

 

 


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس جدید, شعر, غمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

ساحل دو روزه ب کما رفته.. دعاش کنین

 

دیگه علاقه ای ب نوشتن ندارم.. فقط ساحلمو میخوام


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

اصلا باورم نمیشد، ک محیا این حرفا رو با یکی زده باشه،

اونم با کسی ک همیشه میگفت مث داداشمه،

اصلا مگه شدنیه؟؟؟ نههه...

یخورده بیشتر خوندم مکالماتشون رو .. دیگه اصلا رو خودم کنترل نداشتم..

میخوندم و حرص میخوردم و اشکام میریخت، ..

دلم میخواست خفه ش کنم..

دیگه نمیتونستم بقیشو بخونم..

همونجا پشت سیستم میخ کوب شده بودم،

گوشیمو برداشتم ی بخشی از مکالمه هاشونو نوشتمو فرستادم براش..

جوابی نیومد..

ی اس دیگه..

نوشتم برو گم شه، دیگه نمیخوام ببینمت عوضی.. حق نداری دیگه بهم اس بدی..

بازم جوابی نیومد..

بازم قانع نشدم، گفتم متنفرم ازت، زود باش حرفاتو توجیه کن محیا..

زود باش بهم بگو ک واسه چی اینجوری با اون پسره حرفیدی..

بازم جوابی نیومد..

بیحال رو کف اتاق افتاده بودم، تو حال خودم نبودم..

نیم ساعت گذشت.. گوشیم زنگ زد.. خودش بود.. زودی جواب دادم..

حتی مجالی واسه سلام کردن نداشتم..

یکی داشت پشت تلفن حرف میزد.. حرف زدن ک نه.. داد میزد..

داشت چی میگفت، نمیفهمیدم.. با بلندترین صداها داشت گریه میکرد و حرف میزد ..

اعصابم خورد بود..

هر از گاهی ی چیزایی متوجه میشدم..

گفتم چرا اینکارو کردی محیا؟ چیکارت کرده بودم؟

برو گم شو محیا.. خفه شو.. دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

اونم داشت سر من داد میزد..

گفتم ارومتر حرف بزن هیچی متوجه نمیشم..

ولی انگاری اصلا صدامو نمیشنید، همینجوری داشت با هق هق حرف میزد..

داد زدم بسه و گوشیمو کوبیدم زمین..

همچین کوبیدم ک گوشیم خورد ب تشک و برگشت خورد ب سقف اتاق و افتاد..

نفهمیدم اصلا کجا افتاد..

سرمو گذاشتم رو زمین و همینجوری اشکام میریخت..

ی لحظه صداشو شنیدم ک هنوز داره میحرفه..

جالب بود ک گوشیم قطع نشده بود،

پا شدم رد صداشو گرفتم ک گوشیمو پیدا کنم،

افتاده بود لای خرت و پرت هایی ک گوشه اتاقم بودن،

برداشتم دیدم هنوز داره میگه ولی حالا دیگه میشد یخورده از حرفاشو متوجه شد..

دیگه نایی نداشتم واسه حرفیدن.. گوشیمو گرفتم گوشم، نشستم ی گوشه و گوش دادم،

اون توجیه میکرد ک همه این کارا واسه این بود ک حرص منو دربیاره..

این ک با ایمیلی با اون پسره حرفیده بود ک من بتونم برم بخونم حرفاشونو،

مدرک این ادعایی بود ک کرد...

هنوز داشت توجیه میکرد، و من هر از گاهی اروم میگفتم دیوونم کردی محیا..

از حرفایی ک تو ایمیلش زده بودن میشد فهمید ک ادعاش دروغ نیست..

ولی من ک اون لحظه چیزی حالیم نبود.. هنگ بودم..

حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم..

داد میزد ک همه اینکارا رو واسه تلافی تنها گذاشتنم کرده.. و باز هم تهدید ب خودکشی میکرد..

کاش تک تک اون مکالمه ها یادم بود..

نمیدونم چی شد ک ک تلفن رو قطع کردیم بالاخره..

بدون اینکه اون گریه ها و داد زدن ها تموم شه،

قدرت هیچ کاریو نداشتم فقط دراز کشیدمو چشامو بستم و زیر پتو اشک میریختم..

تا اینکه شب شاید ساعت 12 اینا بود، یادم رفته، بهم اس داد دوباره..

و باز دفاع کرد از خودش..

نمیدونم چطوری ولی یخورده ارومم کرد،

یعنی سعی کرد منو مقصر این اتفاقات جلوه بده

و منم ک نایی واسه دفاع کردن نداشتم ارومتر از عصر بودم.. و صد البته قانع نشده بودم

یکی دو رو روز گذشت ک تونست منو قانع کنه،

نمیخوام ب این موضوع بپردازم ک واسه چی قانع شدم..

فقط اینو میدونم دلیلش واسم منطقی نبود و گذاشتم پای تلافی کردن رفتن من..

حالا دیگه از اتفاقات اون شب ، دو سه روزی گذشته بود،

ک میگفت اون شب وقتی میحرفیدیم ، کسی خونه نبوده،

وقتی باباش و شهلا میان خونه و میبینن ک اینجوری داره با من حرف میزنه، و گریه میکنه،

میگیرن و آرامبخش میزنن بهش ( باباش دکتر بود) ..

و حالا دیگه اونا هم فهمیده بودن ک من برگشتم و دارم با محیا میحرفم..

و باز همون آش و همون کاسه..

یخورده با هم دیگه خوب و خوش بودیم..

و هر از گاهی بهم تیکه مینداختیم، دوباره دعوا میشد، دوباره اَشتی..

وای ک چ روزایی رو ما دو تا با هم سپری کردیم، چی از این روز ها نصیبمون شد،

نمیدونم..

نه اینکه ندونم، فقط بهش فکر نکردم تا حالا..

پستی و بلندی زیاد داشت این روزهامون.. خوب و بد زیاد داشت..

دلخوشی هامون ب ثانیه بند بود، همیشه استرس دعوا داشتیم،

همیشه باید با احتیاط باهم برخورد میکردیم،

ولی بدبختی این بود ک ما دوتامونم احساسی بودیم،

همه کارامون یهویی بود، تو ی لحظه از این رو ب اون رو میشدیم..

و احتیاطی درکارمون نبود، و همین باعث میشد ک دعوا و تهدید ها پیش بیاد..

و باز روزها در حال سپری شدن بود،

رابطه محیا تو خونه سر و سامون یافته تر بود،

ولی بیماری ک داشت ب همه چی گند میزد،

اون ی بیماری داشت ک سر کله شقی خودش بوجود اومده بود،

ماجرا مربوط میشد ب اون زمانی ک من هنوز باهاش اشنا نشده بودم،

تو یکی از روزایی ک محیا با ، باباش دعواش شده بوده، ی هفته بوده ک از خونه زده بوده بیرون،

پیش دوستاش ک دانشجو بودن تو یکی از شهر های اطراف ، زندگی میکرد..

ی روز محیا و یکی از دوستاش ک تو خونه تنها بودن، داداش اون دوستش میاد خونه،

بعد محیا هم ک عاشق دردسر و دعوا و گیر دادن بود، ب دختره گیر میده ک چرا داداشت اومده خونه،

سر همین موضوع دعواشون میشه و میگیرن محیا رو کتک میزنن دوتایی..

محیا کتک میخوره ،

غافل از اینکه همین کتک خوردن سال ها زندگیشو تحت تاثیر قرار خواهد داد..

و ب روزهایی خواهد رسید ک ی حالت روانی مانندی پیدا خواهد کرد..

بقیه پست بعدی


برچسب‌ها: سرگذشت من, عکس و شعر, عشق, عکس جدید
+ تاريخ ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

یخورده با هم دیگه حرف زدیم.. کاش تک تک مکالمه مون یادم بود..

نمیدونستم چی بگم بهش..

منم خسته بودم.. منم درمونده این رابطه بودم.. منم کم آورده بودم..

کلی گلایه کردیم از هم.. کلی حرف زدیم..

از این دو ماه حرف زدیم... از اتفاقاتی ک افتاده تو این دوماه...

اون روز بعد اینکه ب هوش اومده بود ، دخترش عموش قضیه رو گفته بود بهش،

میگفت وقتی اینو شنیدم دیوونه شدم،

وقتی بهم گفت رضا واسه همیشه خداحافظی کرد دیوونه شدم...

تو بیمارستان داد و فریاد کردم..

بابام از صدای گریه م اومد اتاق.. شهلا ( مادر خونده ش) اومد اتاق..

داشتم میمردم رضا..

چر اینکارا رو باهام کردی..

بابام گفت اون اگه واقعا تو رو میخواست نمیرفت.. تنهات نمیذاشت..

قسم خوردم ک اون تنهام نمیذاره..

ولی گذاشتی رضا.. تنهام گذاشتی..

عشقتو جار زدم.. جلو همه وایسادم،  از بابام کتک خوردم ، ولی تو چیکارم کردی..

اون از صد جا منو میبست و من فقط میگفتم خسته بودم محیا..

نمیدونم من خیلی بی منطقم یا اون از عمق خستگی من خبر نداشت..

اون روز نتونستن تو بیمارستان نگهش دارن..

با گریه و زاری از بیمارستان زد بیرون و بلافاصله برگشت ب شهر خودشون..

همش گریه و زاری، همش دعوا تو خونه..

ی زمانی دردش این بود ک چرا بابام زن گرفته.. چرا بهم گیر میدن..

چرا اجازه خندیدن ندارم.. چرا باید مهمون اومد تو اتاق حبس باشم..

چرا باید طبق نظر اونا لباس بپوشم..

ولی الان قضیه فرق کرده بود... الان دردا فرق کرده بود..

الان درد فقط و فقط پسر بی عرضه ای ب اسم رضا بود ک هیچی نداشت ب جز ادعا..

نه کار داشت، نه سربازی داشت..

دستش تو بیست و چند سالگی تو جیب باباش بود..

ولی محیا ازش ی کوه ساخته  بود.. همه دنیاش شده بود رضا..

خیلی وقتا ازش سوال میکردم ک مگه من کیم محیا؟

من چی دارم؟

واسه چی اینقدر بخاطر من خودتو ب دردسر میندازی؟ ..

میگفت تو عشق منی..

خنده دار بود واسم..نه خنده ای ک از روی تمسخر باشه..

خنده از اینکه اون منو اینقدر بزرگ کرده..

اینقدر بزرگ کرده ک حتی با کلی ادعا تنهاش بذارم و برم ..

هر چی از شخصیت محیا بنویسم کم نوشتم...

شخصیتی ک اینقدر محکم و استواره ولی هیشکی درکش نمیکنه..

اون خوب بلد بود رو حرفش بمونه.. رو احساسش بمونه..

با هر بیدی نمیلرزید..

از هر نظر ک فکر میکنم بهتر از من بود... قیافشم خیلی بهتر از من بود..

دلش خیلی پاکتر از دل من بود..

من هنوزم نتونستم بفهمم اون چی در من دیده بود ک منو عشق خودش میخواند..

واقعا این عشق چیه؟؟؟

کاش یکی از شما هایی ک دارین این وبلاگ رو میخونین معنی عشق رو برا من تفسیر کنین..

ولی شک ندارم ک هیچ کس تو دنیا نمیتونه مث محیا عشق رو تفسیر کنه.. معنی  کنه..

و در عمل پیادش کنه..

اینکه یکی سرتر از خودت باشه و بخوای برای ب دست آوردنش بجنگی،

اینو خیلیا میتونن بکنن،

ولی اینکه کمتر از خودت باشه ولی باورش کنی و برای ب دست آوردنش بجنگی..

با زمین و زمان بجنگی این از دست محیا ها برمیاد نه امثال من..

ببخشید زیادی رفتم تو حاشیه، ولی لازم بود ک بزرگی شخصیتی رو ک هیشکی قبولش نمیکرد و نمیدید رو، 

ببینم و بیان کنم..

وقتی در مورد محیا و ساحل حرف میزنم ،

سرمو بالا میگیرم و حرف میزنم

چون هر دو نفر با رفتاری ک 180 درجه با هم فرق داشت ولی قابل ستایش بودن...

بالاخره چند روزی از برگشت من گذشت

و دوباره این رابطه در مسیری قرار گرفت ک ب سوی پایداری میرفت،

هنوز دلگیر از هم بودیم،

هنوز زخم ها التیامی نیافته بود.. و فقط دردش کمتر شده بود..

روز ها گذشت و رابطه در مسیری قرار گرفت ک اهداف اولیه ش رنگ عوض کرده..

و حالا دیگه صرفا از روی دلسوزی نیستش..

نمیتونم اینو پنهون کنم ک منم دیگه تا حدودی علاقه مند شدم ب محیا..

و شاید ریشه این علاقه مندی همون علاقه  محیا ب من باشه..

این که ی نفر واس خاطر تو این کارا رو بکنه، از نظر من کم چیزی نبود..

و فوقالعاده برای من ارزشمند..

اما این زخمی ک محیا از من به همراه داشت، هر از گاهی زبان وا میکرد..

و محیا را ب تلافی وا میداشت، خیلی دلش میخواست کاری کنه ک بفهمم چی کشیده تو این مدت..

یکی از بچه های ایرانکلوب بود ک با محیا تو کلوب صمیمی بود،

رابطه ای مث رابطه من و فریما..

ک خانواده محیا هم خبر داشتن و محیا هم منو بی خبر نذاشته بود از این رابطه،

ولی چون من دوس نداشتم باهاش رابطه ای داشته باشه،

رابطه ش خیلی کم رنگتر شده بود..

کلا همیشه آدم حسودی میشم وقتی میبینم کسی ک دوسش داشته باشم

با یکی رابطه ای داشته باشه،..

و این همون راهی بود ک محیا بخواد تلافی این روزا رو سر من دربیاره..

اون تو این مدت با اون پسره درد و دل میکرده و نبود من با همون پسره یجورایی پرمیشده..

محیا ایمیلی داشت ک با همه بچه های کلوبمون از طریق همون ایمیل در ارتباط بود..

ولی با این وجود ازم خواست ک براش ی ایمیل بسازم،

ایمیلی ک دقیقا شبیه ایمیل خودم بود..

و حالا دیگه از طریق همون ایمیل در ارتباط بودیم..

گفتم محیا از این طریق میتونی رمز ایمیلتو عوض کنی.. گفت نمیخوام رضا..

بمونه واسه بعد..

وقتی باهاش حرف میزدم حرف از اون پسره ک میشد گر میگرفتم،

ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم..

و محیا هم عمدا واسه اینکه حرصمو دربیاره در مورد اون حرف میزد..

ی بار قسمش دادم ک محیا تو رو خدا در مورد اون پسره دیگه حرف نزن،

و قبول کرد ولی هر بار ک میحرفیدیم خودم باز در مورد اون سوال میکردم..

و باز حرف از اون پسره ب میون میومد..

اینقدر گفت تا من بیش از پیش حساس شم..

تا اینکه تصمیم گرفتم برم ب ایمیلی ک خودم واسش ساخته بودم و ی سری بزنم..

رفتم ب تاریخچه مکالمه هاش..

و تا اسم اون پسره رو دیدم رفتم ببینم چی گفتن بهم دیگه..

چیزی ک میدیدم بدترین زخمی بود ک داشتم تجربه میکردم...

بقیه در پست بعدی


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, عاشقانه وغمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده رضا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

حالا دیگه راحتتر مینوتنستم رو محیا کنترل داشته باشم..

چون خودمو دیگه اثبات کرده بودم..

هر چند کارم خیلی احمقانه بود.. ولی پشیمون نیستم..

ی مدتی ب همین روال گذشت.. دعوا ها بین من و فریما و محیا شدت گرفت..

فریما مثل آبجی من بود.. و همه حرفامو خبر داشت..

از اینکه بامحیا همچین رابطه ای داشتم ناراحت بود..

چون همیشه معتقد بود ک محیا داره همه چیو ب من دروغ میگه ک مخ منو زده باشه..

ک منو از ان خودش بکنه..

هر چند من نمیتونستم اینو باور کنم چون محیا برا من قسم میخورد..

ک همه حرفاش راسته و ب دور از دروغ ..

و حتی نمیتونستم این ریسک رو بکنم ک شک بکنم بهش..

چون میترسیدم دوباره خودکشی کنه..

واقعا من میترسیدم.. نه از خودم.. 

از اینکه ب خاطر اسوده خاطری خودم ریسک کنم و از این رابطه پا پس بکشم ..

و این ب قیمت جون ی نفر تموم شه..

هیشکی نمیتونه این موقعیت رو درک کنه مگه اینکه تو همچین موقعیتی گیر کرده باشه..

رسیده بودم ب ی دوراهی ک هر کدومش باز ی چند راهی بود..

ولی با این همه سعی میکردم ب روال عادی ادامه بدم

و سعی کنم این دو نفر از همدیگه بی خبر باشن.. تنها راه ارامش همین بود..

ی روز قرار بود محیا واسه کنکور ازاد بره تهران..

نمیدونم دلیلش چی بود، ک محل ازمون رو تهران زده بود.. یعنی یادم رفته..

شب راه افتاد با دوستش تا برن تهران.. دوستش خوابید و محیا پشت فرمون بود..

بهم گفت اس بده تا خوابم نبره.. گفتم خطرناکه محیا، رانندگیتو بکن ، حواست پرت نشه..

گفت عادت دارم پشت فرمون اس بدم، جاده هم خلوته.. اس بده تا خوابم نبره..

خلاصه تا خود صبح اس دادم بهش تا خوابش نبره..

هر از گاهی هم صدای اهنگ رو بلند میکرد و میزنگید اهنگ دلخواهشو گوش بدم..

چند بار رفتم دست و صورتمو شستم تا خوابم نبره.. تا اینکه گفت رسیدم..

اون روز محیا کنکورشو داد.. شب دوباره دعوامون شد..

دیگه عادی شده بود واسم.. اس ندادم بهش..

فردا بهش اس دادم ج نداد..

هر کاری کردم ج نداد..

گفتم باشه محیا .. ب درک .. ج نده.. گوشیمو خاموش کردم..

دو ساعت بعد نتونستم دووم بیارم..

دوباره روشن کردم و اس دادم..و بعد چند بار زنگیدن..

آخر سر جواب داد..

قبلش خیلی ترسیده بودم از اینکه خودکشی کرده باشه..

تا گفت الو .. ی نفس راحت کشیدم و گفتم برو گم شو ،

دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..

گوشیمو خاموش کردم.. ک دیگه هیچوقت سراغشو نمیگیرم..

خیلی عصبی بودم.. 

ی روز گذشت، رفتم ی سیمکارت دیگه خریدم..

تصمیمم جدی بود.. چون واقعا خسته بودم.. دیگه تحمل نداشتم..

رفتم تو پارک قدم میزدم و با خودم کلنجار میرفتم..

ی موقع هایی حتی دستامو تکون میدادم و بلند حرف میزدم..

دیوونه شده بودم..

خلاصه این روزا گذشت..

روزگارم اصلا خوش نبود.. دیگه واقعا افسرده بودم.. حوصله هیشکیو نداشتم..

فکر کنم حدود دو ماه گذشت ک دیگه نتونستم دووم بیارم،

ی روز برداشتم ی اس دادم.. گفت شما ؟ هیچی نگفتم ..

زنگ زد .. ج ندادم..

دوباره اس داد.. رضا خودتی؟

نمیتونستم بگم نه..

نمیتونستم سکوت کنم..

این دختر چرا اینجوری بود آخه..

بخدا الان دارم مینویسم اشکام داره میریزه..

آخه یکی نیست ب این بگه از کجا میشناسی ؟ چجوری حدس میزنی ک این رضاست..

من ک هنوز چیزی نگفتم..

فقط ی اس اومده واست از ی شماره ناشناس..

گفتم اره خودمم..

بخدا سکوت جایز نبود.. باید اعتراف میکردم ک خودمم..

من شرمنده واژه ای ب اسم عشق هستم.. من از عشق هیچی نمیدونم.. هیچی نمیفهمم..

شروع کرد ب حرفیدن..

اولین چیزی ک گفت این بود ک چرا ولم کردی رضا؟ چیکارت کرده بودم.. چرا تنهام گذاشتی؟

مگه ندیدی دارم واست میمیرم.. چرا دوس داشتنمو ندیدی؟ چرا هیچوقت باورم نکردی؟

گفتم محیا خودت خواستی..

تو بودی ک با من قهر کردی.. تو بودی ک منو خستم کردی..

چقدر بهت گفتم بسه محیا.. دعوا بسه.. دیگه نمیکشم..

بخدا نمیکشیدم محیا.. داشتم میمردم..

اون روزم ک هر چی زنگ زدم ج ندادی.. خیلی عصبانی بودم از دستت..

وقتی هم ک ج دادی دیگه مطمئن شدم خوبی رفتم..

قسم خورد ک اونی ک تلفن رو جواب داده من نبودم.. دختر عموم بود..

وای خدای من .. داشتم چی میشنیدم..

حتی صدای دختری رو ک منو از روی ی مسیج با ی شماره بیگانه میشناسه رو نشناخته بودم..

من کجام و اون کجا...

اون روز باز حال محیا بد شده بوده..

اون بعضی وقتا تو خواب خفه میشد.. و این اتفاق افتاده بوده..

وقتی من زنگیدم اون هنوز ب هوش نیومده بوده..

وقتی دارم اینا رو مینویسم میترکم..

از دست خدا و این دنیاش شاکیم .. از دست خودم ک خیلی ادعام میشه شاکیم..

از دست همه اونایی ک هیچوقت نتونستن این دختر رو باورش کنن شاکیم..

نمیتونم بیشتر از این بنویسم..

اشک نمیذاره این خاطره های لعنتی  رو با خیال خوش مرور کنم..

بقیش تو پست بعدی


برچسب‌ها: عاشقا همه بدبختن, عکس و شعر, سرگذشت من, عاشقانه وغمگین
+ تاريخ ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده رضا نظرات ()
....................................................... وب گذر ....................................................... کد لینک باکس